اگر ها و مگرها را دهید بر آب
بایدها و شایدها کنید پرتاب
یقینا” می شود جاری
به پای هر سپیداری
آن گرانقدر مایع کمیاب
دگر عمری نمانده بهر من باقی
که تا شُویَم ز تن دست و شوم یاغی
زنم بر کوه و دشت و دره و دریا
چنان مرغکان در دشت ، بی پروا
زنم نوک بر زمین، کاوم با منقار
بچینم دانه و ریشه ز آنش خار
برم آن را ورای لار
که هر روینده ای از رویشش بیزار
در آنجایی که روزی رستم دستان
نمود آن دیو دجال را ذلیل و خوار
نمایم من هم دفن، دانه ی زشت و پلید شرار
برد با خود به گور آن حسرت آفتاب را دیدار
اگر ها و مگرها را دهید بر باد
نباید ها و شاید ها کَن از بنیاد
برون آرید ز آستینها دمی دستان
ز حَتمَنها (حتما”ها) ببندید نقش بر ایوان
احمد نجفی زیارانی