صندلی خالی تر از یک سرنشین
بامن تنهاتر از من هم نشین
یادم آید از زمان خوش دلی
از تبسم های شادی آفرین
از همانکه در کنارم می نشست
از نگاه و چشم و حرف دل نشین
آرزوی خوب فرداهای دور
حلقه اندیشه هایم را نگین
حس یک پیمان برجا تا ابد
اولین همراه، شاید آخرین
ناگهان طعم خیالم تلخ شد
آمده آیا غروب واپسین؟
این عبور بی تفاوت از چه روست؟
آسمان مبهوت، هم من، هم زمین
صندلی با غم نگاهم می کند
سرد شد آغوش گرم آتشین
یا نهیبم می زند سویش برو؟
یار می ماند فقط تنها همین
حسن کشاورز
دسته: