No Image
خوش آمديد!
داستانک پيوند ثابت

آهنگر و فولاد

#داستانک

فولاد و آهنگر:

آهنگری پس از گذراندن جوانی پُر شر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.

سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد.

حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت:
«واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام رنج‌هایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگی‌ات بهتر نشده!»

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.
می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟
اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود.
بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم.
بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد.
باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست!
»

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد.
می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
آن وقت است که آن را به میان انبوه زباله‌های کارگاه می‌اندازم

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

«می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم.
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم.
انگار فولادی باشم که از آب‌دیده شدن رنج می‌برد، اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است که:
خدای من، از آن‌چه برای من خواسته‌‌ای صرف‌نظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی، به خود بگیرم.
به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده؛
اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن…
»“
🌑🌑🌑🌑🌑
تکیه بر تقوا و دانش کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

حافظ
🌕🌕🌕🌕🌕
#لیل
#تقوا
#توکل
#دانش
#آهنگر
#حافظ

تدبر در کتاب خدا
👇👇👇

https://rubika.ir/ziaranmasjedvaliasr

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
چشم پوشی پيوند ثابت

عیب پوشی

داستانک

اعتراف تکان‌دهنده معلم پیری که باعث شد شاگرد قدیمی‌اش زانو بزند و زار زار گریه کند… 🕰️😭

سال‌ها پیش در کلاسی شلوغ، ساعت مچی گران‌قیمت یکی از دانش‌آموزان ثروتمند گم شد. دانش‌آموز با گریه به معلم گفت: «آقا، ساعت من دزدیده شده!»
معلم رو به کلاس کرد و گفت: «هرکس ساعت را برداشته، لطفاً پس بدهد.» اما هیچکس تکان نخورد.
معلم که نمی‌خواست پای پلیس و ناظم به میان بیاید و آبروی کسی برود، فکری کرد و گفت:
«همه شما بلند شوید و رو به دیوار بایستید و چشمانتان را محکم ببندید. من جیب‌های شما را یکی‌یکی می‌گردم. تا وقتی نگویم، هیچکس نباید چشمانش را باز کند.»
دانش‌آموزان اطاعت کردند. در میان آن‌ها، پسری فقیر بود که ساعت را برداشته بود. او از ترس می‌لرزید و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته بود. او می‌دانست که تا چند لحظه دیگر، آبرویش جلوی همه می‌رود، از مدرسه اخراج می‌شود و دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد.
معلم شروع به گشتن کرد… جیب اول، دوم، سوم… تا اینکه به پسرک فقیر رسید. دست معلم ساعت را در جیب او لمس کرد.
پسرک منتظر فریاد معلم بود، اما… معلم ساعت را برداشت و بدون هیچ مکثی به سراغ نفر بعدی رفت!
او تمام جیب‌های دانش‌آموزان را تا نفر آخر گشت.
سپس گفت: «خب، چشمانتان را باز کنید. ساعت پیدا شد.» و ساعت را به صاحبش داد، بدون اینکه نامی از دزد ببرد.
آن روز گذشت و معلم هرگز، حتی با یک نگاه معنی‌دار، به روی آن پسر نیاورد که او دزد بوده است.
سی سال گذشت…
آن پسرک فقیر حالا مرد موفقی شده بود. روزی معلم پیرش را دید و با شوق نزد او رفت و گفت:
«استاد، مرا می‌شناسید؟ من همان شاگردی هستم که آن روز ساعت را دزدید و شما جیبش را گشتید اما رسوایش نکردید. شما زندگی مرا نجات دادید. اگر آن روز مرا معرفی می‌کردید، آینده‌ام تباه می‌شد. می‌خواستم بپرسم چطور توانستید آن‌قدر بزرگوار باشید و حتی بعد از آن ماجرا هم نگاهتان به من عوض نشد؟»
معلم پیر لبخند مهربانی زد، دست روی شانه مرد گذاشت و جمله‌ای گفت که مرد را همان‌جا روی زمین میخکوب کرد:
«پسرم… راستش را بخواهی من اصلاً نمی‌دانستم ساعت را تو برداشته‌ای! چون من هم موقع گشتن جیب‌هایتان، چشمانم را بسته بودم…»
مرد به پای معلم افتاد و اشک ریخت. معلمی که نخواست حتی خودش چهره شاگردش را در حال خطا ببیند تا مبادا قضاوتش نسبت به او تغییر کند…
نتیجه اخلاقی:
پوشاندن عیب دیگران، هنر مردان خداست.
تربیت کردن فقط با “نصیحت” نیست، گاهی با “ندیدن” و “گذشتن” است. اگر خطای کسی را دیدی و آبرویش را نبردی، آن وقت ادعای انسانیت کن.
یک تلنگر زیبا:
بیایید امروز عهد ببندیم اگر رازی از کسی فهمیدیم یا لغزشی دیدیم، صندوقچه اسرار باشیم، نه بلندگوی رسوایی. شاید آن یک خطا، تمامِ حقیقتِ آن آدم نباشد.

یاد بگیریم چطور «ستار العیوب» باشیم .

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
کر بودن هم لذتی دارد! پيوند ثابت

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدهند..
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند …

و مسابقه شروع شد ….

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

‘ اوه,عجب کار مشکلی !!’

“اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند”
یا :

‘هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست ، برج خیلی بلنده !’

  قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند …

  بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ….

جمعیت هنوز ادامه می داد,’خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !’
 و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ……
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ….

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو

که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر روانجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که …

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید… چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند،چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس :

همیشه ….

مثبت فکر کنید !

و بالاتر از اون

هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید کربشید !

و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم ….

نقل از اینترانت بانک تجارت

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
گلدان سفالی با ارزش و زیبا پيوند ثابت

معاون یک استاد بزرگ درگذشت. استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او ، نصیب کدام یک از آنها خواهد شد .

استاد بزرگ گفت :” مسئله ای مطرح می کنم ، کسی که اول این مسئله را حل کند معاون من خواهد شد .” بعد روی میز جلوی شاگردان ، یک گلدان سفالی گرانبهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت .

استاد گفت : ” مسئله این است . “

شاگردان حیران به گلدان نگاه می کردند ؛ به طرح های پیچیده و نادر روی سفال ، به تازگی و زیبایی گل . منظور چه بود ؟ چه کار باید  

 می کردند ؟ معما چه بود ؟

پس از چند دقیقه ، یکی از شاگردان برخاست ، به استاد و شاگردان پیرامونش نگاه کرد و بعد به طرف گلدان رفت  و آن را روی زمین انداخت و شکست .

استاد گفت : ” معاون جدید من تویی . “

وقتی شاگرد به جای خودش برگشت ،استاد بزرگ توضیح داد : ” من خیلی واضح توضیح دادم و گفتم که مسئله ای پیش روی شما میگذارم. یک مسئله هرچه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد ، باید از پیش رو برداشته شود . مشکل ، مشکل است . می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد ، می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد ، می تواند راهی باشد که باید آنرا ترک کنیم ، اما اصرار داریم به راهمان ادامه دهیم چون به ما  آرامش می بخشد ، یا اینکه به آن عادت کرده ایم ، یا اینکه شجاعت ایجاد تغییر نداریم . تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد ؛ حمله مستقیم به آن  . در این لحظه ، نمی توان دلسوزی کرد ، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا ، مبهم یا شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست ، ما را وسوسه کند . “

نقل از اینترانت بانک تجارت

 

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
فقط یک فن! پيوند ثابت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدرکودک اصرار داشت استاداز فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.

درطول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.

بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد .

سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود  را شکست دهد . سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید .

استاد گفت : ” دلیل پیروزی تو این بود که اولاٌ به همان یک فن به خوبی مسلط بودی . ثانیاٌ تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود ، که تو چنین دستی نداشتی !”

یاد بگیریم که در زندگی و کار ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم . راز موفقیت ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از ” بی امکانی ” به عنوان نقطه قوت است . 

نقل از اینترانت بانک تجارت

 

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
دوچرخه! پيوند ثابت

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» 

مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.  

بنابراین به او اجازه عبور میدهد.  

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا…

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.

 یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

 قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
اصل را بچسب! پيوند ثابت

 بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند

پیرمردی در منطقه ای بین دو شهر سکونت داشت . پیرمرد روزها دم درخانه اش روی صندلی گهواره ایش می نشست و به مسافران عبوری خوشامد می گفت . مسافری با یک چمدان بزرگ از راه رسید . پیرمرد به اوخوش آمد گفت .

مسافر با چهره ای اخمو گفت : ” چه جاده بدی . من فروشنده دوره گرد هستم و اسباب بازی می فروشم . امیدوارم در شهر بعدی فروش خوبی داشته باشم . ” پیرمرد پرسید : ” در شهرقبلی فروشت چطور بود ؟

فروشنده گفت : ” بسیاربد. بسیار بد. بچه ها خیلی سخت قبول می کردند و پدر و مادرها هم خسیس بودند . مردم شهر بعدی چطوری اند ؟ “

پیرمرد سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت : ” مردم شهر بعدی نیز مانند شهر قبلی اند . “

فروشنده دوره گرد با زحمت راه افتاد تا به کار فروش بی رونقش ادامه دهد . مسافر دیگری از راه رسید ، اما این یکی خوشرو بود .

مسافر لبخند زد و گفت : ” سلام پدر بزرگ ، روز خوبی است نه ؟ من دارم به شهر بعدی سفر می کنم تا کاری پیدا کنم . مردم آن شهر چطوری اند ؟ “

پیرمرد هم لبخند زدو گفت :” مرد جوان ، مردم شهر بعدی با مرد خوبی چون تو سخاوتمند و مهربانند. برو خیالت راحت باشد، زندگی تو همانی است که خودت انتخاب می کنی . “

 نقل از اینترانت بانک تجارت

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
رنجش پيوند ثابت

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .

سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟

بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.”

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
پاره آجر پيوند ثابت

 


گاهی وقت‌ها بعضی از آدم‌ها را باید به شیوه‌ای

خاص آگاه کرد. اگر صحبت ما را قبول ندارید، این

داستانک را مطالعه کنید.

 


پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.

مرد پایش را روی ترمز گذاشت، سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند…

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ‌دار به زمین افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت : «‌اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می‌کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد.

برادر بزرگم از روی صندلی چرخ‌دارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.»

مرد متأثر شد و به فکر فرو رفت…

برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد…

پس بیاییم در زندگی آنچنان با سرعت حرکت نکنیم، که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما، پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می‌کند و با قلب ما حرف می‌زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می‌شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

نقل از تبیان

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
نریزم …بریزم پيوند ثابت

در زمان طاغوت ، مأموران ساواک، یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی گفت به کلانتری بردند.افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک! چرا تا بحال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته ای؟
شاعر که دارای شهامت زیادی بود، در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:

من آنم که در پای خوکان « نریزم»                    مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده ی آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده که هوا را پس دید، گفت: اینطور است؟
افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید!
شاعر با گردنی کج ادامه داد: حالا که وضع اینطوری است، ناچارم بگویم:

من آنم که در پای خوکان « بریزم»                    مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
افسر نگهبان در این موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت:
آفرین!! حالا می توانیم با هم کنار بیاییم و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند!!

از لابلای گفته ها/سید جواد مهری/انتشارات حضور/ص ۴۰۱و۴۰۲

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 359
  • 214
  • 256,581
No Image No Image