No Image
خوش آمديد!
محمد (ص) نامی که نامیراست! پيوند ثابت

محمد (ص) نامی که نامیراست!

 

به روایت تاریخ، روزی که آن روزنامه‌نگار دانمارکی آن اهانت ناروا را به ساحت قدسی پیامبر آب و آیینه، نبی رحمت و مودّت، روا داشت نام مبارک محمد (صلی‌ الله‌علیه‌وآله) در صدر نام‌های انتخابی مردم اروپا نشست. قرآن نیز در همان سال بر تارک پرفروش‌ترین کتاب‌های سال درخشید. امروز نیز به فضل خدا، نام نامیرای محمد-ص- بر بلندای بام جهان خواهد نشست و قلب همه‌ی آزاده‌های تاریخ را فتح خواهد کرد.

 


محمد
یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُۆْمِنِینَ(المائده/۵۷)
(ای کسانی که ایمان آورده‌اید! افرادی که آیین شما را به باد استهزاء و بازی می‌گیرند -از اهل کتاب و مشرکان- ولی خود انتخاب نکنید؛ و از خدا بپرهیزید اگر ایمان دارید!)

 

در جاهلیتی به سر می‌بریم که همه چیز و همه کس بازیچه‌ی دست تمسخر و الحاد است؛ سردمداران شرک و نفاق، امروز چون ابوجهل‌های دیروز، کمر به هجو و حذف نام نامیرای محمد_ص_ بسته‌اند.

دیری است که دشمنان قسم‌خورده‌ی اسلام، یاوه‌سُرایانه و دیوانه‌رفتار، بر محمد (ص)؛ پیامبر آب و آیینه، رسول پاکی و آزادگی، گستاخی می‌کنند.

سران کفر در جاهلیت مدرن بر ساحت قدسی پیامبری اهانت روا می‌دارند که مهر ختام بر سلسله جلیله‌ی تمامی انبیاست: مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُمْ وَلَکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلِیمًا(احزاب/۴۰)

(محمد (ص) پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست؛ ولی رسول خدا و ختم‌کننده و آخرین پیامبران است؛ و خداوند به همه چیز آگاه است!)

کیست که نداند جنایات فرزندان یهودا و هتاکی‌های وهن‌آمیز یاوران صهیون به آیین پاک مسلمانی، تیشه‌ایست که پیش از این ریشه‌های امپراتوری هژمونیک آمریکا را از بیخ زده است؟

 

اینان غافلند از اینکه هتاکیشان را عذاب سخت الهی در کمین است که:وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِینَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مَا کَانُوا بِهِ یسْتَهْزِئُونَ(الأنبیاء/۴۱)

(اگر تو را استهزا کنند نگران نباش،) پیامبران پیش از تو را (نیز) استهزا کردند؛ اما سرانجام، آنچه را استهزا می‌کردند دامان مسخره‌کنندگان را گرفت (و مجازات الهی آنها را در هم کوبید)!

این اولین بار نیست که یاوران صهیون با تمام کوتاه‌دستی، این چنین درازدستی می‌کنند، به یقین آخرین بار نیز نخواهد بود.

پیش از این نیز از جانب این خصم نابکار بر ساحت معجزه‌ی بزرگ این پیامبر آسمانی، صحیفه‌ی مبین، اهانت‌های بسیار رفته است اما مگر شعاع آفتاب را می‌توان کشت؟

به روایت تاریخ، روزی که آن روزنامه‌نگار دانمارکی آن اهانت ناروا را به ساحت قدسی پیامبر آب و آیینه، نبی رحمت و مودّت، روا داشت نام مبارک محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در صدر نام‌های انتخابی مردم اروپا نشست. قرآن نیز در همان سال بر تارک پرفروش‌ترین کتاب‌های سال درخشید. امروز نیز به فضل خدا، نام نامیرای محمد-ص- بر بام بلند جهان خواهد نشست و قلب همه‌ی آزاده‌های تاریخ را فتح خواهد کرد.

چه خام‌اندیش‌اند اینان که گمان برده‌اند خاک بر چهره‌ی خورشید می‌توان افشاند و با سلاح جهالت به مصاف روشنایی می‌توان رفت. لیکن شب به اراده‌ی شب‌پرستان نمی‌ماند و آفتاب روشنی‌بخش اسلام از پس ابرهای تیره و ظلمت‌زای جهالتشان خواهد تابید.

آری! این سنت همیشه ساری و تبدیل‌ناپذیر هستی‌آفرین است که دست دشمن دون دین را زود رسوا می‌کند و در همین سرای دنیا از گرده‌ی ظالم انتقام می‌کشد.

وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیاتِنَا أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِهُمْ فِیهَا خَالِدُونَ(بقره/۳۹)

(و کسانی که کافر شدند، و آیات ما را دروغ پنداشتند اهل دوزخند؛ و همیشه در آن خواهند بود.)

امروز کیست که نداند دنیای غرب از سر اسلام‌ستیزی و اسلام‌هراسی به چنین اعمال ننگین و نفرت‌آوری دست می‌یازد؟

کیست که نداند حادثه ۱۱ سپتامبر که تاکنون دستاویز توطئه‌های ضد‌بشری بی‌شمار گردیده است، پروژه‌ای خودساخته و طرحی پیشگیرانه است که از گسترش روزافزون آیین انسان‌ساز اسلام می‌هراسد؟

کیست که نداند جنایات فرزندان یهودا و هتاکی‌های وهن‌آمیز یاوران صهیون به آیین پاک مسلمانی، تیشه‌ایست که پیش از این ریشه‌های امپراتوری هژمونیک آمریکا را از بیخ زده است؟

صهیونیست پلید از روی جهالت، می‌پندارد با چنین حرکت‌های ابلهانه و شرمگینانه می‌تواند حیات رو به زوالش را اندکی بیشتر تمدید کند حال آنکه صدای سرفه‌های مرگ صهیونیزم جهانی از هم اکنون گوش عالم را کر کرده است.

دومینوی انقلاب‌های منطقه و موج بلندخیز بیداری اسلامی، کاخ‌های برافراشته از ستم را لرزان و مرزهای کین و نفاق را درنوردیده است.

زیر پای خیزش آزادمردان اسلام‌خواه، بیرق حقیر زورباوری لگد می‌خورد و بنای حکومت غدر و جور و دروغ و دغل، فرومی‌ریزد.

این وعده حق الهی است که: یرِیدُونَ أَنْ یطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَیأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ(توبه/۳۲)

(آنها می‌خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند؛ ولی خدا جز این نمی‌خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند!)

 


نویسنده: شکوری/کارشناس شبکه تخصصی قرآن تبیان

نظرات[۰] | دسته: نور خدا | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مقام محمد (ص) پيوند ثابت

غبطه خورد عرش و فرش بر مقام محمد(ص)

آدم و جنّ و ملک مستِ جام محمد(ص)

برده دل و جان مرا نام قشنگش

زینت عرش برین نام محمد(ص)

پادشهان هر که و در هر کجا

گشته ز روز ازل، غلام محمد(ص)

نیست تعادل به سرو، در همه عالم

دال بود در برِ قیام محمد(ص)

میرسد آخِر به همه عالم و آدم

رحمت حق به یقین با پیام محمد(ص)

مکر مکن ملحد بیچاره برایش

وای به روزی که دَراُفتی بدام محمد(ص)

فوت مکن نور خدا، ورنه بسوزی

در آذر نفرین وَ دشنام محمد(ص)

نظم جهان میرسد آنجا که درآید

آخِر امرش مطیع نظام محمد(ص)

دشمن او گر شوند جمله خلائق

آخِر کار جهان شود بکام محمد(ص)

کرده سلام حضرت حق چونکه نثارش

با صلوات نما، احترام محمد(ص)

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی (۱)

سعی نمودند، بر مرام محمد(ص)

مِهر خدا گر رسد به امت اسلام

تیغ خدایی برآید از نیام محمد(ص)

تفرقه بگذارد اگر امت اسلام

مهر جهان هم برآید از بام محمد(ص)

قدر دل خویش «مبینا » تو بدانی

گر که دلت را کنی رام محمد(ص)

(۱)    این مصرع از سعدی می باشد: آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی- آمده مجموع در طلال محمد(ص)

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع

 

جمعه ۲۴/۰۶/۱۳۹۱ برابر با ۲۷ شوال ۱۴۳۳/ در اعتراض به فیلم موهن آمریکایی- صهیونیستی بر علیه پیامبر اعظم (ص) سروده شد.

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
دل ما می شکنی پيوند ثابت

دل و جان مست نگاهت، تو نگاهی نکنی

تو به صد عشوه گری، این دل ما می شِکَنی

گر نگاهم بسویت نیست، غرض این باشد

که نفهمند حریفان که تو منظور منی (۱)

دل شده مستِ رخت، نه که فقط این باشد

ریزی از لب شکر و بس که تو شیرین سخنی

سر نهم بر کف پایت که بدانی هر دم

تو چنان رخنه به دل کرده که جان در بدنی

لعل گلرنگ توچون بوسه زده ساغر و می

خنده ی تلخ تو بُردَست زمن کبر و منی

در پی زلف تو گر همنفس باد صبا

شوم هرگز نرسم بهتر از آهو ختنی

مرد ره باید و صبری که نشیند به رهت

ای «مبین» کار بباید نه که شیرین دهنی

(۱)   برگرفته از مصرعی از سعدی : تا ندانند حریفان که تو منظور منی

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۱] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
میِ ناب پيوند ثابت

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
طربنامه عشق پيوند ثابت

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مرا می بینی و پيوند ثابت

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
فدای پای تو باد پيوند ثابت

یگانه ای به جهان، تو، ز هر چه بند آزاد

هزار بار ، روح و روانم، فدایِ پای تو باد

به ظلمتی که برآمد زخرقه ی سالوس

کسی نبود بِغیرت ، مقابل بیداد

هر آن سلامِ همه عاشقانِ پاکِ خدا

به روحِ پاک و روانت، رساند هر دم باد

درود حضرت جبریل و فوج فوج ملک

به روح پاک چنان مادری،چون تو بزاد

زمانه گر چه قدیمست، از زمان شما

فتوت پدرت را ،زَمَن نبرد از یاد

حماسه ی تو شده یک فسانه در عالم

خیال آدمیان بر، حماسه ات مَرِساد

ز کربلای تو در خاطرم گذر کردست

فغان و ضجه ی طفلان و ناله و فریاد

ز کربلای تو هستی کشید صفحه ی غم

زمین و عرش و ملائک همه شده ناشاد

ز کربلای تو مولا، شود دل من گرم

حرارتی زتو بر قلب مومنان افتاد

مگر که مصلح کل آید و برای جهان

کَنَد جفا و ستم را ز ریشه و بنیاد

خدا رسان خبری خوش ز زاده ی زهرا

ز آن خبر دل زهرا، نما دمی دلشاد

دل «مبین» که هماره غمین ز کرببلاست

نشسته منتظرِ منتقم که گیرد داد

 

وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
عهد مشکن پيوند ثابت

عهد مشکن که من زار سر پیمانم

روز و شب، ملتمسِ یک نگه و احسانم

گفتنی نیست بگویم که دل من چونست

می کشد آخرم این،  درد و غم هجرانم

چه کنم گر نکنم صبر بر این جور و جفا

درد عشقت بدل و سر به خط فرمانم

آید هر دم به خیالم، شَبَهی از رویت

خواب و بیدار، ز وصف رخِ تو حیرانم

نروم تا به ابد، از سر پیمان با تو

بسرت صبر زتو ، بیش ز این نتوانم

بی تو باغم به چه کار آید و بلبل چکنم

با تو باغ و گل و بلبل بنوازد، جانم

دیدگانِ همگان ، دیده بسی روی تو را

من بسی قصه ز روی نکویت، میدانم

دگران گر که بخوانند تو را میدانی

من تو را بهر خودم، نه، بخدا میخوانم

جان رسیده به لب از، داغ و غم هجرانش

نظری کن تو «مبین»،  داغِ غمم بنشانم

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
علقمه جوهر شد و … پيوند ثابت

علقمه جوهر شد و دستان عباسست قلم

تا نویسد عشق بازی نیست کار هر صنم

برگ برگِ نخلها دفتر شد و خون جوهرش

با بصیرت در زمین و در زمان، تنها منم

سر هوادارِ  ولایت، دل ز غیرش پاکِ پاک

دیده باید غیر مولا را ، نیارد در رقم

دیده گر تقصیر کرده، دیده آبی بس روان

آن دریده بِه،  نماید دیده بانی در حرم

دشت در دشت ار شود کرب و بلا پر از بلا

در کنار حق ندارم، لحظه ای من بیم و غم

جان به کف بهرت نهادم یا حسین، مولای من

غم نباشد ار دهم، جان از برایت دم به دم

گر امان آورده اند و سر برفت در آن هوا

بر سر زخم سرم، آمد عمودی مرِهم 

من شدم شرمنده از رخسار ماه دخترت

تا ابد بر جان زند، آتش دمادم این الم

ای عزیز فاطمه ،جسمم مبر بر خیمه گه

این خجالت را مبر بر اهل بیت و بر حرم

تیر کین بر کش ز دیده تا ببینم روی تو

ای مسیحا با نگه یا با دمی برجان بدم

مادرت زهرا صدا کردم که عباسم بیا

یا اخی خواندم تو را ، نه که ادب را وا نهم

گر ادب خواهی بیاموز اینچنین از او «مبین»

دست خود را کن دراز بر سفره ی پر از کرم

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
نور خدا نیست دگر پيوند ثابت

نقیضی بر غزل حضرت حافظ با مطلع« در خرابات مغان نور خدا می بینم»

**********************************************

در خرابات مغان نور خدا نیست دگر

وندران ذکر لب و شور دعا نیست دگر

شده ام بیدل و از غصه نباشد راهی

در دل پیر خرابات ،صفا نیست دگر

دل شده بی هنر و خسته و بیمار و ملول

سحرم آگهی از باد صبا، نیست دگر

شد عبث عاشقی و عشق شده رسوایی

دل مشتاق بجز ، روی و ریا نیست دگر

بس جماعت شده سرمست ز هر لهو و لعب

عاشقی گشته فسانه ، روا نیست دگر

دوستان عیب مرا گر چه نهان می دارند

غیبت و تهمت رندان، خطا نیست دگر

کس لبی تر نکند در غم و سوز دگران

مستحق را بجز از پند سزا نیست دگر

از روی ماه تو نقشی نرسد چون به خیال

دل پر از نقش هوا ، شور و بها نیست دگر

بیم در جان کسی نیست ز تاوان عمل

در میان لطف و صفا،مهر و وفا نیست دگر

غیر رخسار نکوی تو طبیبا به جهان

از برای دل پر درد، دوا نیست دگر

غیر نام نکویت یوسف زهرا به جهان

بر لبان بشری هیچ نوا نیست دگر

شکوه دارد چو «مبین» از غم دورانِ خزان

ناله اش بهر خدا یا ز رضا نیست دگر

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 37
  • 47
  • 271,653
No Image No Image