صبا ز منزل جانان، بده مرا خبری
ز کوی او بده ما را، ایا صبا گذری
ز ظلمت شب یلدا، سیه شده دل من
خدا کند که برآید، سپیده ی سحری
دو دیده خیره شده بر در تو شام و سحر
امید، تا که برآیی، کنم به تو نظری
گشادِ کار من بینوا ،بدرگه توست
بجز بدرگه تو من، نمیروم به دری
سرم به کوی تو دل بسته و هوای کسی
نمی کند به درونش نفوذ مختصری
کمند زلف تو قَدَّم، چنان نموده کمان
کمین و ترکش تیرت، نشانده بس اثری
رسد ز شیخ و ز واعظ دمادم ار فتوا
برای وصل تو هرگز، نمی کند خطری
وفا و لطف و صفا را نهان ز مردم بین
عیان شده به جماعت، بساط بی هنری
نشسته با دل پر خون، به باغ لاله دگر
نسیم وصل تو آرد، به باغ بار و بری
الا تو ماه تمامم، ز نور رخسارت
به دل عنایت و بر دیده ام ،رسان بصری
اگر چه آتش عشقت، گداخت جان و دلم
دوای درد، وصالست، نه بذل سیم و زری
ادای خواجه ی شیراز ، دَرآوَرَد چو «مبین»
نبرده شعر وی از، حافظش ولی ثمری
وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
دسته: