عهد مشکن که من زار سر پیمانم
روز و شب، ملتمسِ یک نگه و احسانم
گفتنی نیست بگویم که دل من چونست
می کشد آخرم این، درد و غم هجرانم
چه کنم گر نکنم صبر بر این جور و جفا
درد عشقت بدل و سر به خط فرمانم
آید هر دم به خیالم، شَبَهی از رویت
خواب و بیدار، ز وصف رخِ تو حیرانم
نروم تا به ابد، از سر پیمان با تو
بسرت صبر زتو ، بیش ز این نتوانم
بی تو باغم به چه کار آید و بلبل چکنم
با تو باغ و گل و بلبل بنوازد، جانم
دیدگانِ همگان ، دیده بسی روی تو را
من بسی قصه ز روی نکویت، میدانم
دگران گر که بخوانند تو را میدانی
من تو را بهر خودم، نه، بخدا میخوانم
جان رسیده به لب از، داغ و غم هجرانش
نظری کن تو «مبین»، داغِ غمم بنشانم
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
دسته: