No Image
خوش آمديد!
عهد مشکن پيوند ثابت

عهد مشکن که من زار سر پیمانم

روز و شب، ملتمسِ یک نگه و احسانم

گفتنی نیست بگویم که دل من چونست

می کشد آخرم این،  درد و غم هجرانم

چه کنم گر نکنم صبر بر این جور و جفا

درد عشقت بدل و سر به خط فرمانم

آید هر دم به خیالم، شَبَهی از رویت

خواب و بیدار، ز وصف رخِ تو حیرانم

نروم تا به ابد، از سر پیمان با تو

بسرت صبر زتو ، بیش ز این نتوانم

بی تو باغم به چه کار آید و بلبل چکنم

با تو باغ و گل و بلبل بنوازد، جانم

دیدگانِ همگان ، دیده بسی روی تو را

من بسی قصه ز روی نکویت، میدانم

دگران گر که بخوانند تو را میدانی

من تو را بهر خودم، نه، بخدا میخوانم

جان رسیده به لب از، داغ و غم هجرانش

نظری کن تو «مبین»،  داغِ غمم بنشانم

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 3
  • 373
  • 214
  • 256,595
No Image No Image