No Image
خوش آمديد!
نفس پيوند ثابت

در روزگاری که زندگی می کنیم

فقط به خاطر اینکه نفس می کشیم

دفنمان نمی کنند؟!

نظرات[۰] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
با یاد تو پيوند ثابت

با نام تو زیر و رو کنم دنیا را

با یاد تو در جام کنم صهبا را

با مهرِ تو ای نور فروزنده ی دل

تاریک ندیده ام، شبی شبها را

با عشقِ تو، من طور ز جا بردارم

یک لحظه به گردش آورم سینا را

همچون نفسی، که بی صدا فعالی

قیمت چه نَهم این نفس پویا را

چون ماهی سرگشته میان دریا

خشکی بنهم، چه ارزشی دریا را

هنگامه ی مستی ام ز تو بگریزم

بیچاره شوم، سر بدهم نجوا را

من پُر شوم از تو می نمایم هر دم

تسخیر نهان و همه ی پیدا را

تا نور تو تابنده بُوَد بر جانم

غم نیست ز دیجور و شب یلدا را

گر واعظ غیری، تو « مبینا» برگرد

ترسم که چه سازی تو غم فردا را

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۵

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
خسته پيوند ثابت

عجب روزگاریه!

فقط منتظرن بگی خسته ام

تا بگن!

منم داشتم تحملت می کردم

 

هامان

 

نظرات[۰] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
ترامپ! پيوند ثابت

با سه ناسزای زنانه ی زیارانی ( چشم نداره ، چشمش درا، سیاکورگرست)

میخواهیم پاسخ ترامپ را بدهیم در قالب یک دو بیتی به زبان زیارانی

ترامپ! که چُشم ندارِه مارِ بی نَه

چُشمِش دَرا زِنِش دِی حَتّی نی نَه

مای چار تا موشکِ سیا کورگرست

می نَه ، کِلاهَکانِ او نمی نَه

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

ترجمه:

ترامپ که چشم دیدن ما را نداره

چشمش در بیاد حتی زنش را هم نتونه ببینه

چهار تا موشک ما را سیاه کور شده

می بینه و کلاهک ها (ی اتمی ) رو نمی بینه

 

نظرات[۰] | دسته: دو بیتی های مبین | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
امتحان! پيوند ثابت

بشنو ز من از فرصت شیرین ایزد

که داده در هر دوره ای، بر آدم بَد

آیا شنیدی قصه ی حر ریاحی

در کربلا آمد به همراه سپاهی

ره بست بر اربابِ ما آن بی سعادت

مأمور ظالم بود، مُجری شقاوت

گفتا که یا کوفه بیا نزد امیرم

یا راه بر یاران و اطفالت بگیرم

القصه شد او باعث صدها جنایت

هم قتل، هم غارت، اسارت، هم خیانت

زینب اسیر جهل او شد روز عاشور

کشته حسین شد از جفای قوم مزدور

یک لحظه با خود گفت تو حُری ! چه کردی؟

با اهل بیت و با نبی اندر نبردی

با بی حیایی آب بر ارباب بستی

پیمان حرّی را تو با ایزد شکستی

گفتا ولی اکنون چه سازم؟ چاره ام چیست؟

آنکه پذیرد توبه ام غیر از حسین کیست؟

گفتا روم سوی حسین با حالتی زار

گویم غلط کردم غلط! من آمدم یار

گر چه شب آخر میان اشقیا بود

قبل از غروب روز بعد، از اتقیا بود

یک لحظه با یک نقطه از دشمن جدا شد

یک نقطه را زیر و زبر کرد با خدا شد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

ضحاک عاشور ز یاران امام بود

جرمی دگر از یاوری بر خود بیفزود

وقتی حسین بن علی (ع) گردید تنها

او هم رهایش کرد در آن دشت و صحرا

گفتا که من گفتم به تو مولای خوبم

من با تو باشم تا که باشد از تو سودم

اکنون ندارد فایده این ماندن من

باید بسازم چاره ای بر جان و بر تن

از معرکه او رو به سوی خانه اش کرد

فکر عیال و مال با کاشانه اش کرد

از درب جنت دوزخ خود را فراهم

کرد و فجور و فسق خود بنمود محکم

مَحرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مُجرم شود این نکته را گر که بدانی

بودی زمانی یک کسی که راه میزد

تا اینکه یک شب حضرت حق راه او زد

نامش فضیل بن عیاض و سارقی بود

او بنده ی بسیار زشت و فاسقی بود

یک شب ز دیوار کسی میرفت بالا

ناگه شنید یک آیه از باریتعالی

گفتا فضیلا وقت آن شد تا شود نرم

این قلب سنگینت نمایی از گنه شرم

بسیار در دوران عمرت تو زدی راه

وقتست تا راهت زنیم زین راه گمراه

وقتست تا از ذکر ما قلبت شود نرم

فکر و زبان و سینه ات از آن شود گرم

زینجا فضیل از کرده ی خود گشت نادم

تا آخر عمرش نرفت سوی جرائِم

یاد خدا گردید همراه وجودش

العفو یارب گشت ذکری از سجودش

یک آیه از قرآن سعادت را قرین کرد

این آیه او را زیر و رو، وانگه حزین کرد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

شاید شنیدی قصه ی آن تار زن را

آن کس که در یک لحظه له کردست من را

میخواست روزی او ز دنیا مقصد و کام

رفتی سراغ دخترِ عَمَّش گل اندام

گفتا ندیدم بهتر از تو من نگاری

پس آمدم بر درگه تو خواستگاری

گفتا گل اندام ای پسر داییِّ تار زن

من را اگر خواهی برو تارت تو بشکن

چون مادرش شرط گل اندام آمدش دست

با دلخوری تارش گرفت، کوبید و بشکست

وانگه  جهانگیر خان تار خویش برداشت

او فکر رفع عیب تار خود به سر داشت

او اصفهان را مقصد خود کرد حالی

او را نبود بر غیر تار خود ملالی

رفت او به درویشی رسید و گفت با او

تعمیر کار سیم تارم هست این سو

گفتا که خانا سیم تارت را رها کن

تار دلت را پیشتر از آن دوا کن

تار دلت ناکوک و سیمش بسته ای شُل

زین رو نبُردی بهره ای تو از گُل و مُل

گیرم که تو تا آخر عمرت ایا خان!

گَردی سرآمد بر تمام تارها خان!

هر چه شوی تو نیستی یک مطربی بیش

پس مطربی بگذار و این دل را بنه پیش

خان گفت درویشا برای این دل من

باشد کسی،جایی، تا دل گردد ایمن

درویش گفتا پشت سر را کن نگاهی

این حجره و این حوزه و درس الهی

گر چه ز عمر تو گذشته اربعینی

پاشو برو از عمر خود خیری ببینی

رو سوی درس و مدرسه با یاد الله

با سرعتی چون معجزه شد آیت الله

او یک نصیحت گوش کرد و جاودان شد

بر حوزه ها با یک نصیحت سایبان شد

 باشد یکی شاگرد او سید مدرس

 والا شهید و ناطق یکتا به مجلس

باشد  بزرگی از مراجع از اَفاضِل

شاگرد او آقا بروجردیِّ فاضل

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

حق با لطافت گر نظر بر اشقیا کرد

خاک در آنان ز رحمت کیمیا کرد

با خشم اگر حق یک نظر بر آشنا کرد

پا تا سرش را بی نهایت پر بلا کرد

هر لحظه انسان روی میز امتحان است

نیکی،بدی، از امتحان تا بیکران است

فرزند آدم امتحان خویش دریاب

دوری گزین از بد بسوی نیک بشتاب

 

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۲

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
خلیج ما همیشه، تا ابد، فارس پيوند ثابت

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، محمدعلی یوسفی

از شاعران کشورمان در واکنش به سخنان شب گذشته ترامپ

رئیس جمهور امریکا و جعل نام خلیج فارس ابیاتی سروده است.

خلیج فارس

 

خلیج آب‌های ارغوونی

نماد رازهای آسمونی

 

دلُم تنگه سی موجای قشنگِت

خضوع ساحل رنگ و وارنگِت

 

طلوع آفتو از اون قلب پاکِت

غروبِش در دل بس تابناکِت

 

به کیش و هرمز و قشم و گناوه

صلابت از خروشت می تراوه

 

دلُم سر رفته از دود و دم ای دوست

از این تنهایی بیش و کم ای دوست

 

میون جمع و تنهایُم در این شهر

غریب و بی کَسُم از غربت دهر

 

مو با این سینه ی زار و حزینُم

دلُم می خواد دمی پهلوت بشینُم

 

سوارُم روی موج بی قراری

خبر از حال مو داری؟ نداری

 

تو معنای شکوه و اقتداری

تو جون بی قرارون رو قراری

 

بده آرامشُم چون بی قرارُم

یه چن روزه که آرامش ندارُم

 

دو دست خواهشُم بر خواهش توست

وجودُم تشنه ی آرامش توست

 

به یک فنجون قرارُم میهمون کن

پریشون دلُم رو شادمون کن

 

        *****

بیو ای دوست با هم یار باشیم

بیو تا هم دل و غمخوار باشیم

 

بیو تا دست هم دیگه بگیریم

اگه لازم بشه سی هم بمیریم

 

بیو از بند «مو» اول جدا شیم

«مو» و «تو» ول کنیم و جمله «ما» شیم

 

سپس از قید «ما» و «مو» رها شیم

بیو تا بنده یِ خوب خدا شیم

 

بیو تا راه دشمن رو ببندیم

سپس از دل به ریش او بخندیم

 

نذاریم اسم دریامون بیاره

نداره اصلاً این قد و قواره

 

برازنده ی تو نامی غیر از این نیست

تو و تغییر اسمت؟ مدعی کیست؟!!

 

تو رو تنها چه نامی می سزد؟ فارس

خلیج ما همیشه، تا ابد، فارس

 

خلیج آبی فارسی، همیشه

همین است و به غیر از این نمیشه

نظرات[۰] | دسته: خلیج فارس | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
زندگی … خیالی پيوند ثابت

شعر طنز به زبان زیارانی

 

نه خر دِرَه، نه گوگلی، نه مالی

نه جُو دِرَه، نه کِرگ و پرِّ بالی

گوگل بیبی گوگل و خر دی ماشین

زندگیمان بیبی دیگه خیالی

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

ترجمه:

نه الاغ هست نه گله ی گاو و نه گوسفند

نه جوی آب، نه مرغی که پر و بال بزند

گله ی گاو شده گوگل (google) و الاغ تبدیل به ماشین شده

زندگی ما هم ( با این وضعیت) خیالی ( و مجازی) شده


نظرات[۰] | دسته: دو بیتی های مبین | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مست و بیخود پيوند ثابت

خستگی های محرم زیباست
عرقش را که به می نفروشیم
و ز عطر چایی روضه هنوز
مست و بیخود شده و مدهوشیم
وارد میکده یار شویم
تا که پیراهن مشکی پوشیم
سرمان در همه عالم بالاست
چون که یک عمر علم بر دوشیم
ما ز هر کس طلب می نکنیم
فقط از دست حسین می نوشیم

رضا مرادی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
قمار عشق پيوند ثابت

سینه مالامال درد و آتشی سوزنده تر
مرده ام از عشق و یارم از همیشه زنده تر
باد با خاکسترم گویا به بازی رفته است
زیر پایش خاک اندامم بسی آکنده تر
ناخنی ساییده ام بر تار ساز زندگی
تارهای زندگی روی دلم ساینده تر
بین دهلیز دلم هم فاصله افتاده است
ساقه ام  ازریشه خشکیده ی دل کنده تر
تیره شد روزم ز دیجوری شبهای خیال
آفتاب بخت اهل بی وفا تابنده تر
تیشه من دست من، اما ز ناکامی دل
در قمار عشق از فرهادها بازنده تر
خنجر عشقی به حنجر عادت هر روز ما
می فشارد گوییا این روزها برنده تر

حسن کشاورز

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
درد‌دل پيوند ثابت

دلم‌ با‌ خود‌ بسی‌ درگیر و دار است

گهی‌ آرام‌ و گه‌ بر موج‌ سوار است

گهی‌ دارد صلابت‌ چون‌ دماوند

گهی‌چونان دماوند‌ پرشیار است

گهی‌ پوشیده‌ از املاح‌ چو مرداب

گهی‌ صاف‌ و زلال‌ چون‌ آب‌ لاراست

گهی‌ تاریک‌ و مبهم‌ چون‌ ته‌ چاه

گهی‌روشن‌چو‌ماه‌ده چار است

گهی بیرون‌زهرسویش‌شراره

گهی‌معصوم‌چو‌طفل شیرخوار است

گهی‌ چونان به‌ فصل‌ برگریزان‌

گهی‌ پر گل‌ چو فصل‌ نو‌ بهاراست

گهی‌ دارد‌ به لکنت‌ جمله ای چند

گهی‌ ثابت‌ بیان‌ و استوار است

زمانه‌ دوخته‌ است بهرش‌ قبایی

که‌پودش‌سست‌تارش‌بی شمار است

نمیدانم‌چگونه‌گیردش‌پند

که‌حسنش‌کم‌دردش‌ آشکار است

احمد نجفی زیارانی

نظرات[۰] | دسته: دسته‌بندی نشده | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 360
  • 214
  • 256,582
No Image No Image