| امتحان! |
|
بشنو ز من از فرصت شیرین ایزد
که داده در هر دوره ای، بر آدم بَد
آیا شنیدی قصه ی حر ریاحی
در کربلا آمد به همراه سپاهی
ره بست بر اربابِ ما آن بی سعادت
مأمور ظالم بود، مُجری شقاوت
گفتا که یا کوفه بیا نزد امیرم
یا راه بر یاران و اطفالت بگیرم
القصه شد او باعث صدها جنایت
هم قتل، هم غارت، اسارت، هم خیانت
زینب اسیر جهل او شد روز عاشور
کشته حسین شد از جفای قوم مزدور
یک لحظه با خود گفت تو حُری ! چه کردی؟
با اهل بیت و با نبی اندر نبردی
با بی حیایی آب بر ارباب بستی
پیمان حرّی را تو با ایزد شکستی
گفتا ولی اکنون چه سازم؟ چاره ام چیست؟
آنکه پذیرد توبه ام غیر از حسین کیست؟
گفتا روم سوی حسین با حالتی زار
گویم غلط کردم غلط! من آمدم یار
گر چه شب آخر میان اشقیا بود
قبل از غروب روز بعد، از اتقیا بود
یک لحظه با یک نقطه از دشمن جدا شد
یک نقطه را زیر و زبر کرد با خدا شد
مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی
مَحرم شود این نکته را گر که بدانی
ضحاک عاشور ز یاران امام بود
جرمی دگر از یاوری بر خود بیفزود
وقتی حسین بن علی (ع) گردید تنها
او هم رهایش کرد در آن دشت و صحرا
گفتا که من گفتم به تو مولای خوبم
من با تو باشم تا که باشد از تو سودم
اکنون ندارد فایده این ماندن من
باید بسازم چاره ای بر جان و بر تن
از معرکه او رو به سوی خانه اش کرد
فکر عیال و مال با کاشانه اش کرد
از درب جنت دوزخ خود را فراهم
کرد و فجور و فسق خود بنمود محکم
مَحرم به یک نقطه بدان ای یار جانی
مُجرم شود این نکته را گر که بدانی
بودی زمانی یک کسی که راه میزد
تا اینکه یک شب حضرت حق راه او زد
نامش فضیل بن عیاض و سارقی بود
او بنده ی بسیار زشت و فاسقی بود
یک شب ز دیوار کسی میرفت بالا
ناگه شنید یک آیه از باریتعالی
گفتا فضیلا وقت آن شد تا شود نرم
این قلب سنگینت نمایی از گنه شرم
بسیار در دوران عمرت تو زدی راه
وقتست تا راهت زنیم زین راه گمراه
وقتست تا از ذکر ما قلبت شود نرم
فکر و زبان و سینه ات از آن شود گرم
زینجا فضیل از کرده ی خود گشت نادم
تا آخر عمرش نرفت سوی جرائِم
یاد خدا گردید همراه وجودش
العفو یارب گشت ذکری از سجودش
یک آیه از قرآن سعادت را قرین کرد
این آیه او را زیر و رو، وانگه حزین کرد
مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی
مَحرم شود این نکته را گر که بدانی
شاید شنیدی قصه ی آن تار زن را
آن کس که در یک لحظه له کردست من را
میخواست روزی او ز دنیا مقصد و کام
رفتی سراغ دخترِ عَمَّش گل اندام
گفتا ندیدم بهتر از تو من نگاری
پس آمدم بر درگه تو خواستگاری
گفتا گل اندام ای پسر داییِّ تار زن
من را اگر خواهی برو تارت تو بشکن
چون مادرش شرط گل اندام آمدش دست
با دلخوری تارش گرفت، کوبید و بشکست
وانگه جهانگیر خان تار خویش برداشت
او فکر رفع عیب تار خود به سر داشت
او اصفهان را مقصد خود کرد حالی
او را نبود بر غیر تار خود ملالی
رفت او به درویشی رسید و گفت با او
تعمیر کار سیم تارم هست این سو
گفتا که خانا سیم تارت را رها کن
تار دلت را پیشتر از آن دوا کن
تار دلت ناکوک و سیمش بسته ای شُل
زین رو نبُردی بهره ای تو از گُل و مُل
گیرم که تو تا آخر عمرت ایا خان!
گَردی سرآمد بر تمام تارها خان!
هر چه شوی تو نیستی یک مطربی بیش
پس مطربی بگذار و این دل را بنه پیش
خان گفت درویشا برای این دل من
باشد کسی،جایی، تا دل گردد ایمن
درویش گفتا پشت سر را کن نگاهی
این حجره و این حوزه و درس الهی
گر چه ز عمر تو گذشته اربعینی
پاشو برو از عمر خود خیری ببینی
رو سوی درس و مدرسه با یاد الله
با سرعتی چون معجزه شد آیت الله
او یک نصیحت گوش کرد و جاودان شد
بر حوزه ها با یک نصیحت سایبان شد
باشد یکی شاگرد او سید مدرس
والا شهید و ناطق یکتا به مجلس
باشد بزرگی از مراجع از اَفاضِل
شاگرد او آقا بروجردیِّ فاضل
مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی
مَحرم شود این نکته را گر که بدانی
حق با لطافت گر نظر بر اشقیا کرد
خاک در آنان ز رحمت کیمیا کرد
با خشم اگر حق یک نظر بر آشنا کرد
پا تا سرش را بی نهایت پر بلا کرد
هر لحظه انسان روی میز امتحان است
نیکی،بدی، از امتحان تا بیکران است
فرزند آدم امتحان خویش دریاب
دوری گزین از بد بسوی نیک بشتاب
نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران
۱۳۹۶/۰۷/۲۲
دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|