No Image
خوش آمديد!
مصاحبه ی ناصر فیض پيوند ثابت

 

ناصر فیض: طنز، مزه ای نزدیک به ته

خیار دارد

 

شاید کمتر کسی در حوزه ادبیات و طنز وجود داشته باشد که ناصر فیض را نشناسد. فیض که یکی از طنزپردازان موفق و شناخته شده کشور است، هم اکنون مسئولیت اجرایی دفتر طنز حوزه هنری را برعهده دارد. فیض فعالیت خود را در حوزه ادبیات با سرودن اشعار جدی شروع کرد و به گفته خودش با تغییر فضای سیاسی و تمایلات اجتماعی، حوزه طنز را برای ادامه فعالیت‌های ادبیش برگزید.

در حال حاضر ناصرفیض دومین مجموعه اشعار طنزش را با عنوان «نزدیک به ته خیار» سروده است. وی در جمع آوری و چاپ اشعار نزدیک به ته خیار قسمتی از شعرهای مجموعه اولش «املت دسته دار» را هم تجدید چاپ کرده است. به بهانه چاپ دومین مجموعه طنز ناصر فیض با وی گفتگویی ترتیب داده ایم که در پی می آید.

طنز در روزگار ما چه جایگاهی دارد؟

طنز در روزگار تکنولوژی زده ما نوعی آرامش محسوب می شود. انسان برای فرار از دغدغه های تمدن امروزی و بستر تکنولوژی نیازمند طنزاست. طنز به بشر امروز کمک کرده است تا خودش را از ناهنجاری های محیط پیرامونش بیرون بکشد. کاربرد طنز در نهایت نوعی تذکر و روشن نمودن نکات منفی فرد است . انتقاد فقط از سرباز کردن مسئولیت و وظیفه نیست بلکه قصد آن اصلاح ناهنجاری های شخصیتی و اجتماعی است. البته تعاریف مختلفی از طنز شده است. افرادی طنز را ابزاری برای خودبرتربینی می دانند، گونه ای دیگر با طنز به دیگران می خندند که ناملایمات خود را فراموش می کنند. عده ای دیگر به دیگران می خندند تا بر آنچه دیگران بر فرد می خندند سرپوش بگذارند.

تعریف شما از طنز چیست؟

خوب، شروع کار من با کار جدی بوده است شعرهای جدی می گفتم که گزیده شعر نیستان از نمونه کارهای جدی من در این حوزه بوده است. انواع مختلف مثلاً دفاع مقدسی ، عاشقانه و … اما سبک کار من کلاسیک است. کلاسیک، چرا که پایبند به سنت ها هستم. در شعر من حرکت جدیدی به چشم نمی خورد. من بیشتر پایبند به سنت ها بوده ام. قالب شعری من غزل بود. به هرحال بعد از گذشت زمان، بنابر دلایلی مثل تعارضات اجتماعی، رشد فکری و حرکات سیاسی و پدید آمدن دیدگاه های جدید، ناصرفیض احساس کرد می تواند خود را در قالب طنز هم بیازماید. و اما نگاه طنز من، نگاه تلخ نیست. به طور کلی اگر بخواهیم طنز را تعریف کنیم نوعی خنداندن که با ادبیات سرو کار دارد. حداقل آن نوعی است که از شگردهای ادبی مثل بازی های کلامی و شیوه های طنز استفاده می شود که این شیوه های طنز می‌تواند هم بعد سیاسی داشته باشد و هم بعد شخصیتی. من معتقدم طنز چه بخواهد اصلاح گر باشد و چه تعریضی به ناهنجاری های اجتماعی داشته باشد، باید یک بخش عمده آن فراموش نشود و آن شیرینی کلام به گونه ای که حتماً مخاطب را بخنداند. من به طنز سیاه معتقد نیستم. طنز نه باید تلخ باشد و نه شیرین. طنز باید مزه ای نزدیک به ته خیار داشته باشد. نه تلخ و نه شیرین. نباید طنز را مستقیم به کار برد. در ادبیات کلاسیک هم اصل بر آن است که از طنز به صورت مستقیم استفاده نشود. من هم به همین دلیل سبک ادبیم را کلاسیک برگزیدم.

آیا می توان برای طنز خوب چهارچوبی در نظر گرفت؟

در مرحله اول طنزپرداز باید یک ژانر ادبی و هنری خوب و تاثیرگذار را برای ارائه مطالبش به مخاطب انتخاب کند. اولین چهارچوب طنز خوب، تاثیرگذاری در مخاطب است. باید در طنز و طنزپردازی به ظرافت های ادبی توجه کرد. در اثر ارائه شده باید مشخص شود کسی که طنز مکتوب نوشته است، با ادبیات کهن آشناست، از صنایع و ظرایف ادبی استفاده کرده است، ریزه کاری های کلامی را می شناسد، به کاربرد کنایات و حکایات و استعاره مسلط است و حالا چکیده کار او طنز مکتوب اوست.

با توجه به اینکه جامعه ما از بیماری روحی رنج می برد و گفته می شود طنزپرداز پزشک روح است، شما به عنوان طنزپرداز چه نسخه ای برای جامعه بیمار ما می پیچید؟

قطعاً زمانی مخاطب با شما ارتباط برقرار می کند که احساس کند طنزپرداز حرف او را می زند یا حداقل مشکلی که از زبان طنزپرداز گفته می شود بسیار قشنگ دیده شده و به رشته تحریر درآمده است. از آن طرف هم طنزپرداز باید خود را به جامعه بقبولاند و زمانی این اتفاق می افتد که طنزپرداز خود را در میان مردم ببیند و مسائل و مشکلات جامعه آشنا باشد.

طنزپردازان معاصر نسبت به طنزپردازان قدیم چقدر توانسته اند با مردم ارتباط برقرار کنند؟

طنزپرداز دیروز به دلیل بسته بودن محیط به دشواری می توانست حرف بزند. فردی مانند حافظ نمی توانسته است به راحتی صحبت کند. او ملزم به استفاده از کنایه در اشعار خود بوده است. به صورتیکه افرادی معتقدند شعر حافظ طنزی دربرندارد. ولی وقتی به اغلب شعرهای او دقیق می شویم، شعر او را سراسر طنز جدی و چندپهلو می یابیم که جباران و ریاکاران جامعه و عالمان بی عمل را مورد خطاب قرار می دهد. در دوران حاضر خیلی بهتر می توانیم حرفمان را بزنیم. امروز هر مجله، روزنامه ، حداقل یک ستون را به طنز و طنزپرداز اختصاص داده است. من فکر می کنم در حال حاضر طنز بسیار اجتماعی تر از گذشته شده است. البته طنز اجتماعی را می توان در آثار عبید و حافظ هم مشاهده کرد اما طنز در قدیم بیشتر درونی بوده است تا بیرونی.

هجو هزل در ادبیات طنز امروز چه جایگاهی دارد. آیا طنز معاصر از ظرایف ادبی دور نشده است؟

خوشبختانه طنز امروز کمتر به سمت هجو و هزل پیش رفته است. اگر نگاهی به کتب شاعران طنزپرداز قدیم بیاندازیم تقریباً بخش عمده ای از اشعار آنان متشکل از هجو و هزل است. ما در گذشته شاعران بسیار کمی داریم که شعر خود را از هجو هزل دور نگاه داشته باشند. نمونه ای از این شاعران حافظ است. سراسر دیوان شعر عبید، مملو از اشعار هجو و هزل است. البته بسیاری از همین هجویات و هزلیات دارای جایگاه ادبی خاصی هستند اما به صورت کلی هجو و هزل در شعر دیروز نسبت به امروز گستره بیشتری داشته است.

با توجه به دایره نشانه و نمادشناسی و سطح آگاهی جامعه، سطح طنز در میان مردم و حتی طنزپردازان ما چه رشدی داشته است؟

البته شاید بیان این سخن ادعای بزرگی باشد اما به اعتقاد من از زمانیکه جلسه در حلقه رندان در حوزه هنری تشکیل شد، اتفاقات مثبتی در زمینه رشد سطح طنز در جامعه افتاد. قبل از تشکیل در حلقه رندان ، طنز بیشتر به سمت هزل و هجو کشش داشت. قالب طنز ما یا برنامه صبح جمعه بود که طنز معمولی بود و یا طنزهای مخفی که بین خود مردم وجود داشت. البته به طنز سیاه سیاسی هم پرداخته می شد. اما از حلقه رندان به بعد طنز به نوعی علنی شد به گونه ای که طنزپردازی که تادیروز بیشتر به سمت هجو و هزل کشش داشت مجبور شد شعری بگوید که بتواند در جمع بخواند و قطعاً کاری که باید در جمع خوانده شود از هزل و هجو دوری خواهد گزید. اما در شعرهای طنز ما هنوز هم هجو هزل وجود دارد مثلاً‌ شعر کلید که از سروده های خودم هست، عده ای آنرا هجو و هزل می دانند اما من معتقدم کلید یک شعر اجتماعی است. شعری که پیرامون روابط شخصی زوجین صحبت می کند و به نوعی مسائل و اتفاقات ریزی را تذکر می دهد.

هدف از تشکیل در حلقه رندان چه بود؟

اولین هدف در حلقه رندان، شناسایی استعدادهای پراکنده شده در سطح اجتماع بود که به نوعی دغدغه اول همه متولیان فرهنگی در کشور است. اینکه جوانانی را که طنز می گویند جدی بگیریم. ما در طول تاریخ کشورمان قبل از تشکیل در حلقه رندان مکانی را نداشتیم که راجع به طنز صحبت کنند،‌کتاب چاپ کنند، جشنواره طنز برگزار کنند، شب شعر هفتگی و ماهیانه داشته باشند. دفتر طنز حوزه هنری علاوه بر تشکیل جلسه در حلقه رندان هر ماه جلسه‌ای به نام محفل رندان برپا می کند که این جلسه به نقد مبانی طنز می پردازد. جلسه دگرخند، دیگر برنامه دفتر طنز است که در زمینه طنز، کتاب های چاپ شده را به همراه مولف و یک کارشناس متخصص به نقد و چالش می کشد. ما با تشکیل در حلقه رندان سعی کردیم جوانان طنزپرداز را دورهم جمع کنیم. چقدر پراکنده باشند. وقتی چنین جلساتی را تشکیل می دهیم، جوان طنزپرداز ما خود را باور می کند، خود را عضو جلسه ای فرهنگی و موثر می داند. وقتی می بینید ۵۰۰ نفر منتظر او نشسته اند تا برایشان شعر طنز بخواند، خود را جدی می گیرد.

از برنامه اجرایی امسال چه خبر؟

فعالیتی که امسال در جهت اهمیت به مقوله طنز در دست اجرا داریم چاپ کتاب سال طنز است. البته باید اکثر کتاب هایی که در زمینه طنز در سال های اخیر چاپ شده است مورد بررسی قرار گیرد. اگر تعداد کتاب های چاپ شده طی ۵ سال گذشته را بررسی کنیم و تعداد به حدنصاب نرسد مجبور خواهیم بود به سال های دورتر برویم. شاید مجبور شویم کلیه کتاب های چاپ شده بعد از انقلاب را مورد بررسی قرار دهیم.

کتاب ها در چه زمینه هایی انتخاب می شود؟

ما هنوز زمینه ای برای انتخاب آثار مشخص نکرده ایم.

کمیته انتخاب آثار مشخص شده است؟

قطعاً یک سری از اعضاء کمیته، متشکل از بچه های دفتر طنز و دوستان مرتبط با دفتر طنز هستند. یکی از اهداف این است که دوستان مرتبط با دفتر، فقط در دفتر طنز شعر نخوانند و بروند. باید به شکل های مختلف از این دوستان استفاده کنیم.

چه شد که کتاب «نزدیک به ته خیار» را راهی بازار کردید؟

من یک سری شعر پراکنده داشتم. شعر کلید ۱ و کلید ۲ را داشتم و چند کار دیگر. اگر صبر می کردم که کلیه این اشعرار رادر یک کتاب جمع کنم، تازگی خودشان را از دست می داد. همچنین چند شعر از کتاب املت دسته دار انتخاب کردم که در این کتاب هم چاپ شده اند. در نتیجه کتاب دارای ۲ بخش است. بخش اول مربوط به کارهای پراکنده و شعرهای چاپ نشده اند و بخش دیگر اشعاری از کتاب قیلی من است.

قصد ندارید به کار ترجمه بپردازید؟

چندی پیش از یک نویسنده طنزپرداز ترک، ۱۰ قصه ترجمه کرده ام که توسط نشر شهر چاپ شدند. به نام «اگر کمونیسم بیاد». البته شخصاً ۳۰جلد کتاب از آنکارا خریداری کرده ام و قصد دارم کلیه کارهایم را رها کنم و به ترجمه آنها بپردازم، اما تا به حال تنها موفق به ترجمه یک کتاب شده ام.

نقل از سایت سازمان تبلیغات اسلامی

نظرات[۰] | دسته: آشنایی با ادبیات فارسی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
روزه پيوند ثابت

نقل از خبر آنلاین

اگر بخواهیم با همان شیوه ناصر فیض را معرفی کنیم باید بگوییم: ناصر فیض صاحب «نزدیک ته خیار»، یا ناصر فیض صاحب «املت دسته‌دار» که هر دو نام آثار وی است.

در این شعر فیض کوشیده با موضوع رمضان و روزه شوخی کند؛ اما گویا به قدر کافی نکوشیده است چون وجوه طنز در این شعر فیض از سایر آثارش کمرنگ‌تر است.

امساک به گفتار و به کردار نکردی

حیرت‌زده با آینه دیدار نکردی

یک ماه نخوردی و شدی روزه به ظاهر

جز بر خود و بر جسم خود آزار نکردی

شد جسم تو بیدار ولی، جان خودت را

هنگام سحر آمد و بیدار نکردی

یک روزنه وا شد اگر از صبح، به رویت

یک پلک بر این روزنه اصرار نکردی

تا بار گناه تو سبک‌تر شود، افسوس!

یک‌بار به انکار خود اقرار نکردی

صدبار صفا کردی و دیدی ثمرش را

سعی تو کجا رفت که این‌بار نکردی

قدر آمد و آوازی از آوارگی‌ات را

یک آیه مقیم شب ابرار نکردی

هر بار طلبکار شدی از همه اما

خود را به کسی هیچ بدهکار نکردی

یک عمر پی کار دلت رفتی و یک‌بار

با نفس اسارت‌زده پیکار نکردی

در آن شب قدر غم و والایی اندوه

دل را به غم عشق گرفتار نکردی

این‌گونه که می‌گویم اگر، روزه گرفتی

افطار اگر کردی انگار نکردی!

با این همه غافل مشو از رحمت حق، چون
خود را ز خداوند، طلبکار نکردی

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
شعر بی نقطه از ابوالقاسم حالت پيوند ثابت

دلدار ملوس ما هم کوره و هم لاله 

     ما را سر حال آرد گاهی که سر حاله 

 هم سلک علی کم رو همدرد ولی ول گو 

    هم طالع کل احمد همکار کل اسماله  

 آواره ی کوی او کل هادی ول گرده

   دلداده ی روی او کل مهدی دلاله  

 در کام دهد گر او طعم هلو و آلو  

     آلوی و هلوی او هم کرمو و هم کاله  

 دلدار که لم داده روی کمر و کولم 

   و الله که حمل او کار دو سه حماله 

 گمراه هوی هردم در سر هوسی دارد  

    گه در طمع ملکه گه در هوس ماله

 

ا

 

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آهو! از ناصر فیض پيوند ثابت

کشیدم روی کاغذ با قلم‌موی سیاه، آهو

نمی‌دانم چه شد افتاد بعد از آن به راه‌، آهو

نفهمیدم چرا آن‌سوتر از من ناگهان برگشت

خرامان کرد بر من یا قلم مویم نگاه، آهو

کجا زیباتر از آهوست ماه، آهوست زیباتر

وگرنه پنجه می‌افکند شب‌ها سوی ماه، آهو

اگر آهو نصیبی دارد از هو، این از آن‌جا نیست

که حتماً می‌رود گاهی به سوی خانقاه، آهو

چنان که گاو در دوران سابق گاو بود آری…

به آهو نیز می‌گفتند در دوران شاه، آهو

ولی امروز از بس دود و دم در شهر تهران هست

که گاهی می‌شود از دور با بز اشتباه، آهو

اگر بینی که نابینا همان آهوست، ساکت باش!

وگرنه می‌رود از هول می‌افتد به چاه،‌ آهو

تمام آهوان را آدمی یک روز خواهد خورد

ولی هرگز نخواهد خورد چیزی جز گیاه،‌ آهو

نمی‌داند هزار افسوس! یک صیاد آدم نیست

و می‌افتد به دامش با همین یک اشتباه، آهو

اگر شد می‌گذارد بر سر آهو، کلاه، آدم

ولی کی می‌گذارد بر سر آدم کلاه،‌ آهو؟!

کره از آب حاصل کردن از اطوار آدم‌هاست

کجا مانند آدم‌هاست آبِ زیرکاه، آهو؟!

به نام زنگی و رومی اسیر رنگ شد آدم

رها در دشت‌ها اما، سپید آهو، سیاه آهو

دلم می‌سوزد از این‌قدر سرگردانی‌ات در دشت

چرا مانند مردم نیستی غرق رفاه،‌ آهو!

من این افسانه را از خود درآوردم، در این مورد

مقصر بنده‌ام یعنی که باشد بی‌گناه، آهو

شب مرگش شبیه قو- همان قویی که زیبا مرد

خودش را می‌رساند بر لب یک پرتگاه، آهو

از آن بالا نگاهی می‌کند با ترس پایین را

و پایش می‌خورد لیز و تو می‌بینی که، آه… آهو

ولی آواز مرگی را نمی‌خواند کسی امروز

از آن بالا بیفتد بر زمین گر یک سپاه، آهو

من از تصدیع شعرم قبل از آهو عذر می‌خواهم

به امیدی که باشد بعد از این‌ها عذرخواه، آهو

به بیت مقطع آمد شعر و دیگر قافیه تنگ است

که دارد می‌کند این بیت را هم افتضاح، آهو

اگر آهو بداند گریه‌ی ما را درآورده‌ست

به ریش شاعران شاید بخندد قاه‌قاه، آهو!

نقل از خبر آنلاین

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
دیزی! از گل آقا پيوند ثابت

ز ضعف تن شده آنقدر ناتوان دیزی

که داده تکیه به دوش کماجدان دیزی
نه قلقلی، نه بخاری، نه جوششی، نه کفی
خموش و سرد نشسته به یک مکان دیزی
گرش نه بهره‌ای از روغن نباتی هست
چرا نمی‌خورد از جای خود تکان دیزی؟
ز نرخ گوشت که در حکم کیمیا باشد
شده‌ست واقعاً این روزها گران دیزی
خوش آن زمان که نهادی به سفره اخلاص
هرآنچه داشت درون شکم نهان دیزی
ز ران و سینه حکایت مکن که از حسرت
روان به سینه شود آبش از دهان دیزی
بگو به گربه که دیگر منه به مطبخ پای
که می‌شود خجل از روی میهمان دیزی
اگر چه غرق در آب است، لیک اینش بس
که احتیاج ندارد به بادبان دیزی!

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
دیگر بس است عدل پيوند ثابت

از ناصر فیض به نقل از خبر آنلاین

دیگر بس است عدل پس از این ستم کنید
لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

هرچند پیش از این به شمایان نداشتیم
چشمی که بعدها به ضعیفان کَرَم کنید

آن قامتی که سرو سهی داشت پیش از این
آن قدر راست نیست بخواهید خم کنید

ما را دو متر خانه از این شهر شد نصیب
باور نمی‌کنید اگر هم قدم کنید!

ماند اختلاف‌مان به قیامت که با شما
یک مرد هم نمانده که او را حَکَم کنید

هرگز قلم به مدح شمایان نمی‌زنم
حتی اگر دو دست مرا هم قلم کنید

ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
یعنی حریم شعر مرا محترم کنید

مردیم در زیادی عدل و وفور داد
دیگر بس است عدل، کمی هم ستم کنید!

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
شیوه ی سخنم را عوض کنم پيوند ثابت

از ناصر فیض در محضر مقام معظم رهبری
باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم

اینبار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

با ید تما م آنچه منم را عوض کنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

مرگا به من! که با پر طاووس عالمی

یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!

باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام

امروز می روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

روزی هزار بار فنم را عوض کنم

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم!

دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
شرایط ازدواج از مرحوم کیومرث صابری فومنی (گل آقا) پيوند ثابت

از اداره که خارج شدم، برف، دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده رو که رسیدم، زمین، درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان، حسابم پاک پاک است.

 

وارد خانه که شدم، مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می کردم؛

 

ننه! سرمای پیرزن کش اومد!

 

امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم، ننه پیش دستی کرد و گفت:

 

انگار این سرما، سرمای عزب کشه؛ نیس ننه؟

 

در خانه ما، غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت؛ پس ننه بعد از چند سال، بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال، رفتم توی نخ دخترهای فامیل؛

 

زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟…

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مطربی آموز! پيوند ثابت

نه درس به کار آید و نه علم ریاضی

نه قاعده‌ مشق و نه مستقبل و ماضی

نه هندسه و رسم و مساحات اراضی

خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است

در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است

خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است

جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

از نسیم شمال

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
سرگذشت قیچی! پيوند ثابت

خواب دیدم با وضوح و روشنی

باز شد از هم دو شاخ آهنی

گفت با من: هیچ می دانی کی ام؟

قیچی ام من، قیچی ام من، قیچی ام

با دو دست خویش، در هنگام کار

بهر یک بزاز بودم دستیار

بعد چندی یافتم کاری دگر

پیش یک خیاط  گشتم کارگر

لیک شد کم کم دگرگون وضع کار

رفت از مردم همه صبر و قرار

جنس ها، می شد گران تر از گران

زردچوبه شد به نرخ زعفران

قیمت شلوار شد هم ارز فرش

اجرت خیاط هم سر زد به عرش

نه کسی جنسی ز بزازی خرید

نه دگر در پیش خیاطی دوید

دست هر مستضعف بی اسکناس

وصله روی وصله می زد بر لباس

شد دل دوزنده و بزاز ریش

هر دو تن بستند دکان های خویش

بنده هم بیکار گشتم زین میان

دم به دم دیدم ز بیکاری زیان

تا سیاست پیشه ای نیکو سرشت

یک سفارش نامه از بهرم نوشت

بنده با آن نامه از لطف خدا

یافتم کاری به «سیما و صدا»

دائم آنجا با کمال افتخار

می کنم یا فیلم قیچی یا نوار!
ابوالقاسم حالت

نظرات[۰] | دسته: طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 384
  • 214
  • 256,606
No Image No Image