No Image
خوش آمديد!
علت سفیدی موی ریش پيوند ثابت

شکم پرستی از دوست دانشمند خود پرسید: چرا موهای ریش من زودتر از سرم سفید شده است؟
دانشمند گفت: علتش این است که از چانه ی خود بیشتر از سر و مغزت کار کشیده ای، چون تا آنجا که من به یاد دارم تو همیشه مشغول پرچانگی هستی یا پر خوری و این دو کار را بر عقل و دانش خود ترجیح داده ای!
خوردن برای زیستن و ذکر کردن است
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
از لابلای گفته ها/سید محمد جواد مهری/ انتشارات حضور/ صفحه ۲۵۸

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
بالاترین آرزوهای سقراط پيوند ثابت
پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند، از وی پرسیدند:
بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟
پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان « آتن» صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم:
ای دوستان عزیز! چرا با این حرص و ولع، بهترین و عزیزترین سالهای زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالی که آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!
در لابلای گفته ها/ سید محمد جواد مهری/صفحه ۲۳۹/انتشارات حضور/

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
چیزی که عوض دارد، گله ندارد پيوند ثابت

شخصی به منزل دوستی رفت. صاحبخانه کاسه ای شیر نزد او نهاد و گفت:
میل بفرمایید که ماست و پنیر و روغن و کره و غیره از شیر است.
میهمان بخورد و دم نزد و رفت و صاحبخانه را به خانه ی خود دعوت کرد. روز موعود، یک شاخه برگ انگور نزد وی نهاد و گفت:

میل بفرمایید که دوشاب و حلوا و شیره و کشمش و غیره از همین بعمل می آید!
از لابلای گفته ها/سید جواد مهری/ص ۲۶۱/انتشارت حضور

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
احمق تر از همه پيوند ثابت
 سلطان محمود غزنوی وقتی به ملازمان درگاه امر داد که تتبع احوال مردمان نموده، کسی را که از همه احمق تر باشد، بنزد او بیاورند.
جمعی که به این خدمت مامور و پراکنده بودند، روزی شخصی را دیدند که بر بالای شاخه ی درختی نشسته، تبر زینی در دست و بر بُن همان شاخه می زند تا آن را قطع نماید. هر چه خواستند او را قانع کنند که اگر این شاخه قطع شود، تو هم خواهی افتاد، قانع نگردید. بناچار او را بعنوان احمق ترین مردم بنزد سلطان بردند و قضیه را ذکر کردند و گفتند: از این فرد احمق تر کسی را سراغ نداریم.
آن مرد همین که ماجرا را شنید گفت: از من احمق تر، سلطانی است که با تیشه ی ظلم و تعدی، رعایای خود را که بیخ درخت مملکت اند، قطع کند.

از لابلای گفته ها / سید جواد مهری/ص ۲۹۱/انتشارات حضور

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
داستان راهزن پيوند ثابت

   ثقه الاسلام کلینی (ره) در اصول کافی از امام سجاد (ع) روایت می کند که فرمود: مردی با خانواده خود، به سفری دریایی رفت. در راه کشتی آنها شکست و جز زن آن مرد بقیه در دریا غرق شدند. .آن زن  بر تخته پاره ای نشست  و خود را به جزیره ای رسانید.

در آن جزیره ، راهزنی بود که از هیچ گناهی باک نداشت .ناگاه مرد راهزن چشمش به آن زن افتاد که بالای سرش ایستاده بود . سرش را به سوی آن زن  بلند کرده ، گفت: انسان هستی یا جنّی؟

زن گفت: از انس هستم.

مرد ، بی آنکه با او سخنی بگوید ، همانند مردی که با همسرش می نشیند ، نزد او نشست وهنگامی که قصد نزدیکی با او کرد، دید زن پریشان شده و می لرزد. راهزن از او پرسید: چرا پریشان و نگرانی ؟

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
کیفر مخالف ولایت علی (ع) در عالم برزخ: پيوند ثابت

 کیفر مخالف ولایت علی (ع) در عالم برزخ:

علامه طباطبایی ( صاحب تفسیر المیزان ) نقل کرد: استاد ما عارف برجسته حاج میرزا علی آقا قاضی می گفت: در نجف اشرف، در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای افندی ها (سنی های دولت عثمانی) فوت کرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و ناله می کرد و عمیقاً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادرش آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می زد: من از مادرم جدا نمی شوم.

هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد، دیدند اگر بخواهند با اجبار، دختر را از مادر جدا کنند ممکن است جانش به خطر بیفتد، سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند؛و دختر هم در کنار پیکر مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را با خاک نپوشانند، بلکه با تخته بپوشانند ، و دریچه ای بگذارند تا دختر نمیرد، و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردای آن شب آمدند و سرپوش را برداشتند، تا ببینند بر سر دختر چه آمده است.

دیدند تمام موهای سر او ، سفید شده است.

پرسیدند: چرا این طور شده ای؟

گفت : شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند، و در دو طرف ایستادند و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سوال از عقائد مادرم شدند، و او جواب داد، سوال از توحید نمودند، جواب درست داد، سوال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من ، محمد بن عبدالله (ص) است، تا اینکه پرسیدند: امام تو کیست؟

آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود، گفت: « من امام او نیستم » ( آن مرد محترم ، امام علی (ع) بود)

در این هنگام ، آن دو فرشته، چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه کشید، من بر اثر وحشت و ترس زیاد ، به این وضع که می بینید در آمدم.

مرحوم قاضی می فرمود: چون تمام افراد طایفه آن دختر در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند ( زیرا این وایعه با مذهب تشیع ، تطبیق می کرد) و خود آن دختر ، جلوتر از آنها به مذهب تشیع گروید.

نقل از کتاب عالم برزخ در چند قدمی ما/ ص۱۹۸/داستان۲۵/نوشته ی مرحوم محمد محمدی اشتهاردی/انتشارات نبوی

نظرات[۰] | دسته: داستانک, کمی آنطرف تر منتظر ما هستند | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
قهوه نمکی! پيوند ثابت

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

نظرات[۲] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
ارزش دوست پيوند ثابت

حکایت این‌گونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو، سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند و کار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می‌زند.

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
کینه و نفرت پيوند ثابت

داستان معلم و بچه ها

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید،از هر میوه ای که دوست دارند بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می آید،از هر میوه ای که دوست دارند بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.

در کیسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود

معلم به بچه ها گفت:

تا دو هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی میوه های گندیده. به علاوه،آن هایی که میوه های بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی،این چنین توضیح داد:

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید.

بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستید تحمل کنید…

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

                   با همدیگر دوست باشیم برای همیشه

نظرات[۰] | دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 360
  • 214
  • 256,582
No Image No Image