No Image
خوش آمديد!
تقدیم به پدر عزیز تر از جانم پيوند ثابت

واژه ها در وصف تو وا مانده اند

جمله ها از سطرها جا مانده اند

سطرها در وصف تو، حرفی نداشت

متنها در مدح تو، ژرفی نداشت

من وجودم را، شدم مدیون تو

تار و پودم را، شدم مدیون تو

تو ستونِ محکم امن منی

چلچراغ روشنِ صحن منی

بارشِ پر مهری از سوی خدا

ای بهار خنده های دلربا

ای دلم قرص از نگاه مهر تو

پشت من، گرم از فروغِ چهر تو

قوت من ، قدرت من ، تاج من

ایستاده در برِ تاراج من

آبرویم، انتسابم از تو شد

اعتبارم، اکتسابم از تو شد

پینه ی دستان تو، آرامشم

هیبتِ چشمان تو، آسایشم

ای جبین پر چروکت ، ماه من

شوکت تو در سلوکت، جاه من

ای سکوتت، قصه فریادها

مهر تو، سرپوش بر بیدادها

گوشه ی چشمت، غم دل را زدود

گامهایت، غصه هایم را ربود

شانه هایِ تو همه سرمایه ام

گرمیِّ دستت فزوده پایه ام

سایه ی تو خستگی از تن زدود

آفتاب رویِ تو، گرمم نمود

هر کجا، هر مشکلی آمد پدید

دست تدبیرت به فریادم رسید

هر کجا، حیران شدم از روزگار

گرمی دستت مرا آمد به کار

کوهِ غم، هر جای ،پشتم را خمید

خنده ات، روحی دگر بر من دمید

هر کجا زخمی، ز ناکس باز شد

از وجودت، مرهمش ابراز شد

حیف باشد ،دفترت خورده ورق

گشت دست وپایِ تو، هم بی رمق

ای فدایِ دستهایِ عاجزت

 تشنه ام، بر گفته هایِ مؤجزت

ای تمام هستی ام، بابای من

عشق من، سر مستی ام بابای من

ای پدر، سلطان رنج و درد و غم

خنده ات، پایان غمها و اَلم

عزتت بابا، همیشه مستدام

اعتبارت، پایدار و با دوام

سایه ات بابا، ز رویم کم مباد

قلب من، از هجر تو پر غم مباد

تا ابد تا هر زمان باشد جهان

نام تو بابا، بماند جاودان

ای خدایِ آسمانها و زمین

خواهشی دارم ز درگاهت چنین

غنچه ی لبخندِ بابا باز کن

با پدر آهنگِ هر کس، ساز کن

بی پدر هرگز نگردد کودکی

بالاخص در روزگار کوچکی

بی پدر، فرزند، در دنیا مباد

زندگی باشد ز بابا شاد شاد

ای خدا دستان بابایم بگیر

غیرِ تو، او را نباشد دستگیر

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۲/۰۶/۱۳۹۶

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: یادمان باشد پيوند ثابت

یادمان باشد شهیدان، آبرو دادند بر دنیای ما

یادمان باشد شهیدان، کرده خود در حق فنا

یادمان باشد عزیزان، مشعل در دستمان

روشن از خون جوانانی است، پاک و با وفا

یادمان باشد درازست دستمان در سفره ای

نان آنست خونبهایی، بس گران و پر بها

یادمان باشد که خاک میهنِ بهتر ز جان

گشته مدیون شهیدانِ وطن ، در هر کجا

یادمان باشد برادر، هر شهید خانه ای

زنده می باشد، دارد رزقِ خود نزد خدا

یادمان باشد که عکس لاله رویان وطن

در میان قاب دل گیریم، نه در کوچه ها

یادمان باشد ببینیم هر دمی عکس شهید

 عکس آنها با عمل، کردیم بر آنها جفا

یادمان باشد شهیدان، شاهدان محشرند

 تا چه کاری سر زند، از نیک و بد از سوی ما

یادمان باشد همین امنیتِ در زندگی

 نعمتی باشد که شکرش، را نیاورده بجا

یادمان باشد که ناموسِ وطن در هر زمان

  حفظ گردد با نثار جان، از هر ناروا

یادمان باشد نباشد هر کسی محرم، بدان

  تا کنی افشا ز فرزندان میهن رازها

یادمان باشد که بعد صاعقه، رنگین کمان

   می فریبد نفس را، تا مدتی با آن هوا

یادمان باشد اسیر نفس سرکش گشته ایم

  می کِشد ما را به هر جایی، بجز راه ولا

یادمان باشد اگر خواهی بمانی در صراط

از شهیدان ای « مبین » باید کنی شرم و حیا


وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۹۱/۰۵/۱۶

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: عید فطر و جشن رمضان می رسد پيوند ثابت

عید فطر و جشن رمضان می رسد

عید خشنودیِّ یزدان می رسد

جشن پاکی از پلیدی میشود                                                                        

عید وصل نیکنامان می رسد

اهل ایمان شاد و مسرورند همه

 روز غم، بر بی نصیبان می رسد

عید همراهانِ قرآن میشود

جشن خوبان، اهل ایمان می رسد

جشن غفران از گناهان میشود

وقت شوقِ جسم و هم جان می رسد

وقت حمد حضرت سبحان رسید

 عید شکر ما ،ز سلطان می رسد

اهل ایمان را بشارت میدهد

بر مشامم ،بوی رضوان می رسد

بر پدر، بر مادرم رحمت فرست

رحمتت هر دم به خوبان می رسد

بی نیازا این منم پر از نیاز

روزی من، پر ز احسان می رسد

شو پذیرا، عذر ما را ای رحیم

عید رمضان، جشن جبران می رسد

ای خدا پایان ماهت میشود

بر جفایم خط پایان می رسد

یارب افکارم نما، پاک از گنه

روز نو بر حال دوران می رسد

شو پذیرا ،توبه ام را ای خدا

رحمتت بر دل چو باران می رسد

کن عطا از فضل خود، یارب به ما

ورنه باز ایام خسران می رسد

یادم آید روز محشر در سرم

حسرتی بر اهل کفران می رسد

ترسم از نارست و شوقم بر بهشت

تـا نصیبم این یـا آن می رسد

دم بدم بر احمد و آلش درود

این سلام از سوی قرآن می رسد

شد« مبین» در بند دنیا هر زمان

رهزنی، کارش به سامان می رسد

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: یا امیرالمومنین (ع) پيوند ثابت

عالِم اسرار ربِّ العالمینی یا امیرالمومنین    

  تو ولیِّ حقیّ و اتمام دینی یا امیرالمومنین

اولین گشتی به ایمان، بعد احمد یا علی       

 مومنان را پیشتازِ بی قرینی یا امیرالمومنین

تا که نازل گشت در شأنت، علی جان هل اتی     

  دین احمد را حصینی یا امیرالمومنین

شد پیمبر تا که جانانِ خداوندِ کریم           

 روح و جان آن رسول آخرینی یا امیرالمومنین

آدم از جنت پی گندم برون گردید لیک        

 تو نگشتی سیر از، نان جوینی یا امیرالمومنین

نوح کم آورد و نفرین کرد قوم خویش را     

 تو به صبر خود، نشینی یا امیرالمومنین

تو ز ابراهیم گشتی بهتر ای شیر خدایی      

چون نیفزاید کسی، بر تو یقینی یا امیرالمومنین

بهتر از موسی عمران ،گشته ای در کار دین     

ره نیابد در دلت، هرگز غمینی یا امیرالمومنین

شد برون مریم ز بیت حق نماید وضعِ حمل    

تو درون کعبه را، بر می گزینی یا امیرالمومنین

شرح حال انبیا را دیده ام در هر کجا                       

 تو به آنان هم، امیرالمومنینی یا امیر المومنین

انبیا را تک به تک کردم تفحص دیدمی       

غیر احمد از همه، تو بهترینی یا امیرالمومنین

در زمین همتا ی احمد، کفو زهرا گشته ای     

در سما هم بر ملک، بالانشینی یا امیرالمومنین

کس نشد اندر بلاغت در جهان همتای تو      

مرشد و استاد جبریل امینی یا امیرالمومنین

ای مسلمان چنگ زن بر ریسمان کردگار        

دین حق را تو فقط ،حبل المتینی یا امیرالمومنین

قصه ی سیلی و کوچه، آتشی بر درب خانه      

از غم اینها هماره ، تو حزینی یا امیرالمومنین

داغ زهرا ،آتشی بر جان عالم چون فکند    

روی خوش بعدش نبینی یا امیرالمومنین

لاله های سرخ باغت را، بدیدم در جهان           

بس فلک کرده زباغت، لاله چینی یا امیرالمومنین

عاشق رخسار ماهت، گشته ام مولا علی       

روح و ریحان منی، جان «مبینی» یا امیرالمومنین

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران / جمعه ۱۳/۰۵/۱۳۹۱(۱۴ رمضان ۱۴۳۳)

******************************************

یکی از سؤال کنندگان، صعصعه بن صوحان بود که روایات او حتی در صحاح اهل سنت هم، آورده شده و مورد اعتماد علمای فریقین می باشد. او از امام پرسید «شما فضیلت بیشتری دارید یا حضرت آدم؟» حضرت فرمود: «خوب نیست که کسی از خودش تعریف نماید»  لکن از این جهت که خداوند فرموده است: «نعمت های خدادادی به خود را نقل کنید: (وَأَمّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)  باید بگویم: «من از حضرت آدم افضل ام». صعصعه دلیل این برتری را جویا شد و خلاصه پاسخ امام علی(علیه السلام) چنین است: «برای آدم همه جور وسایل راحتی و آسایش و نعمات در بهشت فراهم بود و فقط خداوند او را از خوردن گندم منع نمود. با وجود این ممنوعیت، آدم از گندم خورد و از بهشت رانده شد. در حالی که من از خوردن گندم منع نشده ام، و چون دنیا را قابل توجه نمی بینم به میل و اراده خود، هرگز نان گندم نخورده ام». منظور حضرت آن است که کرامت و فضیلت افراد نزد خداوند به زهد، ورع و تقوای آن ها است. هر کسی از دنیا اعراض بیشتری داشته باشد، یقیناً نزد خدا مقرب تر است. کمال زهد و تقوی هم، اجتناب از حلال ممنوع نشده است که ایشان این کار را انجام داده اند.

سپس صعصعه پرسید «شما افضل اید یا نوح شیخ الانبیاء؟» حضرت پاسخ داد: «من از نوح افضل ام» و علت این برتری بر نوح را چنین فرمود: «نوح(علیه السلام) قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن ها او را اطاعت نکردند و به آن بزرگوار آزار و اذیت بسیاری رساندند. سپس نوح پیغمبر، آنان را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! احدی از کافرین را بر روی زمین باقی نگذار. اکنون با وجود این که بعد از وفات خاتم الانبیا، صدمات و آزار فراوانی از این امت به من رسیده است، هرگز آنان را نفرین نکرده و کاملاً صبر پیشه کردم».
ایشان صبر خود را در خطبه شقشقیه چنین توصیف می کند: «در حالی صبر نمودم که در چشمم خار و در گلویم استخوانی بود.» منظور امام این است که هر کس که بر بلاها و سختی ها بیشتر صبر داشته باشد مقرب تر است.
آنگاه صعصعه پرسید: «شما افضل هستید یا ابراهیم(علیه السلام)؟» ایشان پاسخ داد: «من از ابراهیم افضل می باشم» و دلیلش را در قرآن، از زبان ابراهیم(علیه السلام) چنین می فرماید: (رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی)؛ پروردگارا چگونگی زنده کردن مردگان را به من نشان ده. خداوند فرمود: آیا باور نداری؟ پاسخ داد: چرا باور دارم، اما می خواهم با مشاهده آن دلم آرام گیرد». اما من گفتم: «اگر کشف حجاب گردد و پرده ها بالا رود، یقین من زیادتر نخواهد شد». منظور امام آن است که علو درجه هر کس، درجه یقین او می باشد که واجد مقام حق الیقین گردد.
در ادامه پرسشِ صعصعه، امام خود را از موسی(علیه السلام) نیز افضل و برتر خواند و دلیل آن را چنین فرمود: «وقتی که خداوند او را ماموریت داد تا به دعوت فرعون به مصر رود، مطابق قرآن مجید، ایشان عرض کرد: (رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ یَقْتُلُونِ وَأَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ)؛ «خداوندا من از آنان یک نفر را کشته ام و می ترسم که آنان مرا به قتل برسانند. برادرم هارون را که زبان فصیح تر و گویاتری از من دارد، با من همراه گردان تا یاور و شریک من در امر رسالت باشد، و مرا تصدیق نماید؛ زیرا می ترسم آن ها رسالتم را تکذیب نمایند».[۶]  اما موقعی که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) به من مأموریت داد تا به مکه معظمه روم، و آیات اول سوره برائت را در بالای بام کعبه بر کفار قریش قرائت نمایم ـ با آن که در آنجا کمتر کسی را می توان یافت که یکی از خویشان و بستگانش به دست من کشته نشده باشدـ هرگز و ابداً نهراسیدم. امر پیامبر خدا را اطاعت نمودم و به تنهایی مأموریت خود را انجام داده، آیات سوره برائت را بر آنان قرائت نموده و مراجعت کردم.»
این سخن امام کنایه از توکل او به خدا است؛ چون هر کس توکلش بیشتر باشد فضیلت بیتشری دارد و موسی کلیم الله به برادرش هارون اتکا و اعتماد داشت، ولی امیرالمؤمنین(علیه السلام) به طور کامل به خدای بزرگ توکل و اعتماد نمود.
همچنین امام علی(علیه السلام) خود را برتر و افضل از عیسی مسیح دانست و دلیل آن را نیز چنین بیان کرد: به اذن و قدرت پروردگار، وقتی جبرئیل در گریبان مریم دمید، او حامله شد و زمانی که موقع وضع حملش رسید به مریم وحی شد که: «از خانه بیت المقدس بیرون آی، این خانه محل عبادت است نه محل ولادت و زایشگاه.» به همین دلیل از بیت المقدس بیرون رفت و عیسی در بیابان خشکیده ای متولد شد. اما وقتی مادر من ـ فاطمه بنت اسد ـ درد زاییدن گرفت در وسط کعبه به مستجار کعبه متوسل شد و گفت: بارالها بحق این خانه کعبه و بحق کسی که این خانه را بنا نهاده است، درد زایمان را بر من سهل و آسان گردان. در همان وقت دیوار کعبه شکافته شد و مادرم فاطمه با ندای غیبی به داخل خانه راه یافت، من در همان خانه کعبه متولد شدم.
بنابراین چون مکه معظمه بر بیت المقدس برتری دارد و مریم از زادن عیسی در بیت المقدس ـ مکانی پائین تر از مکه ـ نهی شد؛ ولی مادر علی(علیه السلام)، برای زادن او به درون کعبه ـ مکانی برتر از بیت المقدس ـ دعوت شد، بدین جهت روح، نفس و بدن او از عیسی پاکیزه تر است.

بالاخره کسانی چون ابن ابی الحدید، امام حنبل، امام فخر رازی، شیخ سلیمان بلخی حنفی و بسیاری دیگر، حدیث زیر را از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) نقل نموده اند که فرمود: «هر کس می خواهد به علم آدم نظر کند، به علم علی توجه کند. هر کس می خواهد حقیقت تقوای نوح و حکمت او را ببیند و نیز حلم و خلت ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی را ببیند پس به سوی علی بن ابی طالب(علیه السلام) نظر کند». بالاخره میرسید علی همدانی شافعی در پایان این حدیث می افزاید: «نود خصلت از خصلت های انبیا در حضرت علی(علیه السلام) جمع می باشد که در کس دیگر نمی باشد».  البته تشبیه نمودن علی(علیه السلام) به آدم از بعد علم، بدان جهت است که خداوند در قرآن مجید می فرماید: (وعَلَّمَ آدَمَ الأسْماء کُلَّها)؛ «خداوند همه اسماء را به آدم آموخت» و تشبیه نمودن حلم علی(علیه السلام)به حلم ابراهیم از آن جهت است که خداوند در سوره توبه فرمود: (إنَّ إبْراهِیمَ لأوَّاهٌ حَلیمٌ)؛ به درستی که ابراهیم بردبار و حلیم بود». .
بنابراین چنانچه کسی در ویژگی بارز هر یک از انبیا با آن نبی مساوی شد می توان نتیجه گرفت که تمام ویژگی های همه انبیا را دارد و لذا برتری او بر آن ها اثبات می گردد.
بلخی حنفی و گنجی شافعی در کفایه الطالب از امام احمد حنبل نقل نموده اند: فضائلی که برای علی ابن ابی طالب(علیه السلام) آمده برای هیچ یک از صحابه نیامده است..

الغدیر، ج ۱۰، ص۱۲۴ ; شبهاى پیشاور، ص۴۷۴

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
#دخترکم پيوند ثابت

#دخترکم عزیزتر از جون من         

          بهارکم ،سبزی و ریحون من

خنده ی ِتو شادی قلب بابا      

              چراغ قلب من میون شبها

دخترکم ،طراوتم ،بهارم       

                  زندگیّم ،حلاوتم ،قرارم

عزیز قلب پدری همیشه    

                   بدون تو ،زندگی بد، بد میشه

دخترکم بشین کنار بابا       

                 شنو زجان و دل تو پند مرا

بدون، عزیز من تو این زمونه   

           کم شده دخترای خوب نمونه

دخترکم خدا رو از یاد مبر            

       نام او رو اول هر کار ببر

دخترکم نشه از او جدا شی      

        هر چی بشی ، نشه تو بی خدا شی

دخترکم خدا ما رو دوس داره     

        رحمت او ز هر طرف میباره

ولی ما آدما ز او جداییم            

         روی زمین ما دنبال خداییم

یکی خداش، جیبشه و پولشه    

      دنبال اینه که جیبش پر بشه

یکی خداش، میزشه و کارشه   

       جون میده روزی اگه بی میز بشه

یکی خداش، درسشه و مشقشه  

    همیشه او دنبال این عشقشه

یکی خداش، رییسشه همیشه    

  برای اون، دولا میشه، راست میشه

یکی خداش، تعریفای مردمه         

    برای مردمه شده نمونه

یکی خداش، مسجدیّه که ساخته    

   زندگیشو یه جور دیگه باخته

یکی خداش، بدون، مثل درویشا     

    تبرزینش بوده بابا تا حالا          

دیدی بابا ،خدا فراموش شده     

         شیطونه با آدم، هم آغوش شده

درویشا هم دیگه صفا ندارن      

        آشناها هم با هم وفا ندارن

ما آدما، از همدیگه بریدیم       

           از باغ زندگی گلی نچیدیم

ما آدما، بد جوری دور از همیم      

    کنار هم، اگه که چون، شبنمیم

ما آدما، صفا رو با حراجی      

            فروخته ایم، تُو بازار کراچی

 بزرگتری، کوچیکتری، کدامه   

          بی احترامیا، دیگه مدامه

در دل ما، مِهری دیگه نمونده       

    چیزهای مصنوعی، اونو خشکونده

ما آدما، از خدا هم گذشتیم          

    خوردیم نمک، نمکدونو شکستیم

دلهای ما، آدما، از سنگ شده    

        کسی نمیگه، که دلش، تنگ شده

دخترکم، باید ز دنیا روزی        

         بگذریّ و تو چشمتو بدوزی

دخترکم، خیابونا شلوغه          

        حیا نمونده ،در حال غروبه

بیداد بی حیاییِّ زمونه         

           مثل آتیشه میکشه زبونه

جهنّمی میشه زنِ بی حیا      

          ویا اگه زنی باشه خودستا

دخترکم، فخر فروشی مکن       

     اخلاقتو پر حرص و جوشی مکن

دخترکم، راست گویی شد فراموش  

   امانتا شده بسادگی نوش

دخترکم، نمونده خویِ نیکی      

     خُلق همه، شده دیگه شلیکی

حیا نداره رونقی در اینجا       

         بی حیایی شده تموم به دنیا

آفت زیبایی بدون #غروره        

       چهره ی زیبا هم تهش تو گوره

آدمی، زیبا به زبونِ شیواست   

      بنده یِ خوب، با عفت و با حیاست

دخترکم، تو حیا رو قورت نده    

       ز بی حیایی داشته باش واهمه

دخترکم ،حسودی بد دردیه      

      بی عفتی آخر نامردیه

از گوش خود پنبه ها رو در بیار     

    برای کسبِ ادبم وقت بذار

نامحرمُ و در دل خود جا مده    

       یاد خدا رو تو دلت راه بده

 دل نده تو به دنیای مجازی      

     به تب لت و لب تاب و اسباب بازی

میون سیم کارت، نکنه که گم شی  

  زندگیتو گم میکنی یواشی

موبایل و تب لت شده نون وآبت      

   بازی رایانه ای کرده خوابت

پیامک از هر طرفت میباره     

         زندگی اما رونقی نداره

هوایِ خوب، رفته ز این دیارت  

     صفایِ جوب، رفته ز این خیالت

بلبلا هم مثل کلاغ بد صدا         

       آدما هم شدن بابا بی وفا

دخترکم، عمر خودت رو دریاب   

    برای ضایع کردنش تو نشتاب

دخترکم، نماز ستون دینه        

         سعادتت، بابا بدون تو اینه

نماز تو مجوز صراطه             

         در اول وقتِ بدون براته

دخترکم “مبین “ دعا گوی تو     

    خوب شو که او بشه ثناگوی تو

 

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۳/۱۱/۲۳

استفاده از شعر فقط با ذکر منبع (این سایت) مجاز

است لطفا امانتدار باشید.

www.mobinkarim.ir

نظرات[۱] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
تقدیم به علمدار کربلا پيوند ثابت

اما نشد …

خواستم آبی رسانم خیمه ها اما نشد

تر کنم لبهای چاک تشنه ها اما نشد

مشک خود پر کردم از آب روان

تا لبِ خندان ببینم بچه ها اما نشد

دست خود دادم که تا مشکِ پر آب

را رسانم در برِ تو یا اخا اما نشد

چشم خود دادم نبینم چشم گریانِ حرم

تا نبینم اصغرت در گریه ها اما نشد

شد قلم دستان من تا که کنم بر عهد خود

با سکینه دخترت آقا وفا اما نشد

داده ام چشم و سر و دستم قلم

خواستم تا که علم دارم بپا اما نشد

ای «مبین»گفتی تو شعرت بر حسین

خواستی حق را نمایی تو ادا اما نشد

نصرالدین کریمی (مبین)  از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
داد مشتری بانک پيوند ثابت

روزی یک مشتری به بانک آمد

روبروی رییسِ ما ایستاد

گفت: من آمدم به این شعبه

ساعت ِهفت، دقیقه اش هفتاد

بس کشیدم من انتظار اینجا

چشم ما هم دگر زکار افتاد

چرتهایم شده بسی پاره

خواب ما هم دمی برفت بر باد

بعدِ دو ساعت از ورود من

مانده تا نوبتم هنوز هشتاد

حیف باشد نباشد اسپندی

چشم ِبد بر جمالتان مرساد

وقت مردم بسی شده ارزان

این گره پس چرا کسی نگشاد

مشتری حق فدا کند اینجا

این خلافِ شعارتان استاد

از برای دو فیش واریزی

روزِ خود را بداده ام بر باد

با چنین احترام و تکریمی

دل هر مشتری شود ناشاد

من در این ازدحام این شعبه

زره باید بپوشم از پولاد

من نبینم به ازدحام شعبه یِ تان

غیر زشتی،معطلی، اِفساد

یا روم من به شعبه ای دیگر

دگر از بانکتان نیارم یاد

یا روم تا برِ مدیر عامل

شاید او خود بگیرد از ما داد

تا بگویم به حضرت ایشان

خود بیا کن مرا ز غم آزاد

ورنه باید نوشت در هر جا

وای! از این مدیریت فریاد

یا دو تا کارگر بگیرم من

گِل درِ شعبه گیرم از بنیاد

گفت: با او رییس ما، یزدان

این چنین شر وجود تو ننهاد

ما ز فقدانِ نیروی لازم

دل غمینیم و گشته ایم ناشاد

با دل خون نوشته ام من بس

بهرِ نیرو،ببین تو این اسناد

حیف بعد از دویست تا نامه

هیچ کس نکرده از ما یاد

ما هم از ترس تو عزیز دلم

کرده بر تن،زره،کله پولاد

لاجرم مشتری تو جانِ مامانت

کم نما این صدا،تو این فریاد

ناف این شعبه را بریدندی

با شلوغیُّ وداد و با بیداد

گر شدی قانع ای عزیزِ جان

ورنه جانم، هر آنچه بادا باد

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

پنج شنبه ۱۶/۰۵/۱۳۹۳

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین), طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
میز (۲) پيوند ثابت

تابم،تبم برایت، ای میز بی مروت

روزم، شبم فدایت، ای میز بی مروت

صدق و صفای خود را، کردم فدای وصلت

مخدوم بی عنایت، ای میز بی مروت

شب تا سحر نخفتم، در آتش فراغت

کم گفته ام ثنایت، ای میز بی مروت

بنگر که از برایت، انبار دانشم من

سر داده ام برایت، ای میز بی مروت

دارم مدارکی بس، تا که رسم به کویت

از من نما حمایت ، ای میز بی مروت

من در ره وصالت، کوبیده ام بسی در

بگشا در سرایت، ای میز بی مروت

ریخت و قیافه ام را، پیراستم برایت

کن بر منم عنایت، ای میز بی مروت

ما تشنگان قدرت، آبی نمیدهد کس

ما را نما سقایت، ای میز بی مروت

درویش را نباشد، شوق وصال رویت

کمتر نما جنایت، ای میز بی مروت

پندار خود «مبینا»، بربند زین روایت

بس باشدت حکایت، ای میز بی مروت

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین), طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
یادش بخیر قدیما پيوند ثابت

یادش بخیر قدیما، دلا پر از خدا بود

ز زرق و برق دنیا، دلای ما جدا بود

یادش بخیر که مردم، راست و حسینی بودن

درستی و راستی رو، همیشه میستودن

یادش بخیر قدیما، دوز و کلک کم بودش

شیطون بی مروت، پر غصه و غم بودش 

یادش بخیر قدیما، مرام و معرفت بود

برای زنهای ما ،مردونگی صفت بود

یادش بخیر قدیما، صفا تُوی ادب بود

هر کی که بی ادب بود، از قافله عقب بود

یادش بخیر که فرزند، پشت سر پدر بود

نصیحت بزرگتر، همیشه پر اثر بود

یادش بخیر قدیما، بزرگتری بجا بود

احترام بزرگتر، در همه جا روا بود

یادش بخیر که ایزد، همیشه در نظر بود

  یاد خدا به دلها، همواره پر ثمر بود

یادش بخیر قدیما، اداره ها کاخ نبود

اداری هم به مردم، اینقده گستاخ نبود

یادش بخیر قدیما، تلاشه کارگر بود

پارتی و پولِ تنبل، واسش یه دردسر بود

یادش بخیر قدیما، بانک نبود هر کجا

نبود حساب مردم، درگیر سود و ربا

یادش بخیر قدیما، عروسه با حیا بود

برای همسر خود، مظهری از وفا بود

یادش بخیر عروسا، چادر بسر میکردن

با کمبودای داماد، همیشه سر میکردن

یادش بخیر قدیما، لقمه هامون حلال بود

سفره هامون کوچیکو، ساده و بی ملال بود

یادش بخیر بدیها، فقط تُوی خفا بود

کارهای خوب مردم، فقط واسه خدا بود

یادش بخیر زکاتِ ،گندم و جو می دادیم

خمسمونو به موقع، با پول نو می دادیم

یادش بخیر همسایه، عزیزتر از جون بودش

میون شادیهامون، هیچ کی نبود، اون بودش

یادش بخیر دلامون، خیلی بهم سر میزد

یه مرتبه بی هوا، برای هم پر میزد

یادش بخیر که مردم، با همدیگه خوب بودن

کارهای خوب و زیبا، بود که محبوب بودن

یادش بخیر هوا هم، هوای خوبیها بود

هوس نبود دمادم، صفای خوبیها بود

یادش بخیر زمین هم، سخاوتش زیاد بود

دریغ نداشت ز مردم، ارادتش زیاد بود

یادش بخیر آسمون ،چیزی دریغ نمیکرد

ابر، زبرف و بارون ،چیزی دریغ نمیکرد

یادش بخیر بوی نون، میون کوچه ها بود

سهمی ز نون تازه، واسِه پرنده ها بود

یادش بخیر پیرامون، دلیر و مرشد بودن

واسه جوونای ما ،نگین تُو مسجد بودن

یادش بخیر جوونا ،پیر خرابات بودن

روی زمین ولیکن، اهل سماوات بودن

یادش بخیر جبهه بود، جنگ بود و صفا بود

نمود مردونگی، در همه بی ریا بود

یادش بخیر تُو جبهه، کسی زمینی نبود

لباس خاکی به تن، صاف جبینی نبود

یادش بخیر ز جبهه، بوی خدا می اومد

از روی رزمنده ها ،شور و صفا می اومد

یادش بخیر شهادت، آرزوی امام بود

با این سلاح پر خیر، کارا دیگه تمام بود

یادش بخیر کوچه ها، بوی شهادت میداد

هر کوچه و خیابون، عطر رشادت میداد

یادش بخیر قدیما، فرصتا مغتنم بود

شهید برای مردم، عزیز و محترم بود

چی شد، کجاست جماعت، صفای اون قدیما

چی شد، چرا شدیم ما، اسیر دست دنیا

چی شد که کاخ نشینی، رسم زمونه شده

فقیر و بینوا هم، خصم زمونه شده

چی شد که آسمون هم، برف دیگه نداره

مراکز علمیمون،حرف دیگه نداره

چی شد درخت دانش، عمل نداره دیگه

هر کی یه ساز میزنه، هر کی یه چیزی میگه

چی شد که زور و زر کرد، رخنه به زندگیها

چی شد وفا جماعت ، صفای بندگیها

 چی شد که آلودگی، دامنمون رو گرفت

چرا هوای ناپاک، حنجرمون رو گرفت

بگید چرا جماعت، ما از خدا دور شدیم

برای دنیای دون، جملگی مزدور شدیم

یاد شهید نبودیم، اینجوری بد حال شدیم

برای پُست، پَست شدیم، تا اینکه بیحال شدیم

«مبین» بسه، ولش کن، که درد بیش از اینهاست

ببین «مبین» که اینها، ز ماست تا که بر ماست

 

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران ( هذا من فضل ربی)

سه شنبه سی اردیبهشت ماه ۱۳۹۳/بیستم رجب ۱۴۳۵ هجری قمری

 


نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
میز(۱) پيوند ثابت


هیچ کی ندیدم تُو نخت نباشه   

      انگاری که باید واست فدا شه

پیر و جوان دارن واست میمیرن     

  خرد و کلان بهونتو میگیرن

با سوادا دنبال تو بیشترن     

 مدارکو برای تو میخرن

آرزوها برای تو درازه       

    واسه همین شدی تو بی اندازه

از زیر تو، غوغایی عالم بپاست   

   صاحب تو، میگه که اون حق ماست

اونایی که از زیر تو رد میشه     

      برای صاحبت خیلی بد میشه

تو رو دارن بعضی ها میپرستن    

    داد میزن ولی خدا پرستن

قبله اونها که فقط تو باشی          

   نمیکنن دیگه اونا تلاشی

صبح تا غروب ،فکر اونا تو هستی     

   شب تا طلوع، ذکر اونا تو هستی

برای اینکه تو واسش بمونی     

    با دشمنش ،میشه رفیق جونی

نگهداریت ،خیلی هزینه داره      

    دور شدن از تو هم ،که دق میاره

دولا میشه، به پشت تو دمادم                   

  برای هر کی ،حتی غیر آدم

چاپلوسیِ هر کسی رو میکنه        

      از هر کسی بجز تو دل میبُره

به زیر دستاشون فقط زور میگن   

    به صاحب تو همه مزدور میگن

از اونجایی که حرف حقّه، تلخه    

      مسافتش با انتقاد تا بلخه

قربون تو، فدای طول و عرضت     

    هیچ موقع مُو، نمیره لای درزت

پشت تو، زیبنده تک سرنشین     

    صندلیِ پشت تو بس دلنشین

صاحب تو، چه کارا که نکرده    

      برای تو، با همه در نبرده

مردونگی رو از همه گرفتی   

     معرفتو پوست کندی تو غِلِفتی

رییس واسش خدای رو زمینه    

      رسم نگهداری میز همینه

هر چی رییس جون میگه وحی مُنزَل   

    چشم بگو وگرنه کارا مختل

ارزش آدما دریغ به میزه         

    واسه اینه که میزه بس عزیزه

میزه عزیز من وفا نداره          

    آدم بی میزه، بلا نداره

خلاصه میزِ بی وفا حسابی        

   قصه تو شده دو صد کتابی

«مبین» ولی تو دل نده به میزت     

  وگرنه میز میکنه ریز و میزت

دلت «مبین» دفتر کارت باشه     

  یاد خدا هیچگاه فراموش نشه

 

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران /

سه شنبه دوازدهم فروردین ماه ۱۳۹۳/

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین), طنز | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 360
  • 214
  • 256,582
No Image No Image