No Image
خوش آمديد!
دل ما می شکنی پيوند ثابت

دل و جان مست نگاهت، تو نگاهی نکنی

تو به صد عشوه گری، این دل ما می شِکَنی

گر نگاهم بسویت نیست، غرض این باشد

که نفهمند حریفان که تو منظور منی (۱)

دل شده مستِ رخت، نه که فقط این باشد

ریزی از لب شکر و بس که تو شیرین سخنی

سر نهم بر کف پایت که بدانی هر دم

تو چنان رخنه به دل کرده که جان در بدنی

لعل گلرنگ توچون بوسه زده ساغر و می

خنده ی تلخ تو بُردَست زمن کبر و منی

در پی زلف تو گر همنفس باد صبا

شوم هرگز نرسم بهتر از آهو ختنی

مرد ره باید و صبری که نشیند به رهت

ای «مبین» کار بباید نه که شیرین دهنی

(۱)   برگرفته از مصرعی از سعدی : تا ندانند حریفان که تو منظور منی

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۱] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
میِ ناب پيوند ثابت

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست

بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم

بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
طربنامه عشق پيوند ثابت

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مرا می بینی و پيوند ثابت

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

نظرات[۰] | دسته: گلچین شعر | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
فدای پای تو باد پيوند ثابت

یگانه ای به جهان، تو، ز هر چه بند آزاد

هزار بار ، روح و روانم، فدایِ پای تو باد

به ظلمتی که برآمد زخرقه ی سالوس

کسی نبود بِغیرت ، مقابل بیداد

هر آن سلامِ همه عاشقانِ پاکِ خدا

به روحِ پاک و روانت، رساند هر دم باد

درود حضرت جبریل و فوج فوج ملک

به روح پاک چنان مادری،چون تو بزاد

زمانه گر چه قدیمست، از زمان شما

فتوت پدرت را ،زَمَن نبرد از یاد

حماسه ی تو شده یک فسانه در عالم

خیال آدمیان بر، حماسه ات مَرِساد

ز کربلای تو در خاطرم گذر کردست

فغان و ضجه ی طفلان و ناله و فریاد

ز کربلای تو هستی کشید صفحه ی غم

زمین و عرش و ملائک همه شده ناشاد

ز کربلای تو مولا، شود دل من گرم

حرارتی زتو بر قلب مومنان افتاد

مگر که مصلح کل آید و برای جهان

کَنَد جفا و ستم را ز ریشه و بنیاد

خدا رسان خبری خوش ز زاده ی زهرا

ز آن خبر دل زهرا، نما دمی دلشاد

دل «مبین» که هماره غمین ز کرببلاست

نشسته منتظرِ منتقم که گیرد داد

 

وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
عهد مشکن پيوند ثابت

عهد مشکن که من زار سر پیمانم

روز و شب، ملتمسِ یک نگه و احسانم

گفتنی نیست بگویم که دل من چونست

می کشد آخرم این،  درد و غم هجرانم

چه کنم گر نکنم صبر بر این جور و جفا

درد عشقت بدل و سر به خط فرمانم

آید هر دم به خیالم، شَبَهی از رویت

خواب و بیدار، ز وصف رخِ تو حیرانم

نروم تا به ابد، از سر پیمان با تو

بسرت صبر زتو ، بیش ز این نتوانم

بی تو باغم به چه کار آید و بلبل چکنم

با تو باغ و گل و بلبل بنوازد، جانم

دیدگانِ همگان ، دیده بسی روی تو را

من بسی قصه ز روی نکویت، میدانم

دگران گر که بخوانند تو را میدانی

من تو را بهر خودم، نه، بخدا میخوانم

جان رسیده به لب از، داغ و غم هجرانش

نظری کن تو «مبین»،  داغِ غمم بنشانم

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 360
  • 214
  • 256,582
No Image No Image