یگانه ای به جهان، تو، ز هر چه بند آزاد
هزار بار ، روح و روانم، فدایِ پای تو باد
به ظلمتی که برآمد زخرقه ی سالوس
کسی نبود بِغیرت ، مقابل بیداد
هر آن سلامِ همه عاشقانِ پاکِ خدا
به روحِ پاک و روانت، رساند هر دم باد
درود حضرت جبریل و فوج فوج ملک
به روح پاک چنان مادری،چون تو بزاد
زمانه گر چه قدیمست، از زمان شما
فتوت پدرت را ،زَمَن نبرد از یاد
حماسه ی تو شده یک فسانه در عالم
خیال آدمیان بر، حماسه ات مَرِساد
ز کربلای تو در خاطرم گذر کردست
فغان و ضجه ی طفلان و ناله و فریاد
ز کربلای تو هستی کشید صفحه ی غم
زمین و عرش و ملائک همه شده ناشاد
ز کربلای تو مولا، شود دل من گرم
حرارتی زتو بر قلب مومنان افتاد
مگر که مصلح کل آید و برای جهان
کَنَد جفا و ستم را ز ریشه و بنیاد
خدا رسان خبری خوش ز زاده ی زهرا
ز آن خبر دل زهرا، نما دمی دلشاد
دل «مبین» که هماره غمین ز کرببلاست
نشسته منتظرِ منتقم که گیرد داد
وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران