| نریزم …بریزم |
|
در زمان طاغوت ، مأموران ساواک، یکی از شاعران شهر کاشان را به جرم اینکه در مدح شاه شعر نمی گفت به کلانتری بردند.افسر نگهبان با دیدن شاعر گفت: مردک! چرا تا بحال در مدح اعلیحضرت شعر نگفته ای؟
شاعر که دارای شهامت زیادی بود، در جواب افسر نگهبان این بیت ناصر خسرو را خواند:
من آنم که در پای خوکان « نریزم» مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
افسر نگهبان که خونش به جوش آمده بود، برخاست و دو کشیده ی آبدار به صورت شاعر نواخت. شاعر کتک خورده که هوا را پس دید، گفت: اینطور است؟
افسر نگهبان جواب داد: از این بدتر هم خواهی دید!
شاعر با گردنی کج ادامه داد: حالا که وضع اینطوری است، ناچارم بگویم:
من آنم که در پای خوکان « بریزم» مر این قیمتی دُرّ لفظ دری را
افسر نگهبان در این موقع لبانش به خنده باز شد و به شاعر گفت:
آفرین!! حالا می توانیم با هم کنار بیاییم و بعد دستور داد تا شاعر را آزاد کنند!!
از لابلای گفته ها/سید جواد مهری/انتشارات حضور/ص ۴۰۱و۴۰۲
دسته: داستانک | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|