No Image
خوش آمديد!
چو نفس پيوند ثابت

تو با منی همه جا ، من ترا نمی بینم

نشسته ای به همه ، حالتی به بالینم

تو با منی چو نفس بیصدا و پیوسته

همیشه در همه جا، ای نگار دیرینم

بجویمت به سما و تو در برم باشی

برفت بهر وصال تو، از کفم ، دینم

اگر چه هست دلیلت برای من روشن

ز باغ معرفتت، میوه ای نمی چینم

نشاید اَر که بغیرت نگار مه سیما

برای این دل بشکسته، یار بگزینم

ز بس که لاف تو را میزنم به شام و سحر

تهی شده ز درون و همیشه مسکینم

برای من تو ستاندی تمام هستی را

ولی چه سود که من، مست خواب دوشینم

طمع نموده به فرهاد و او به نیرنگی

 ز کف ببرده توان و روان شیرینم

صفا ز گفته اهل وفا بجو تو «مبین»

کسی را محرم رازِ حدیث ِاو نمی بینم

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران/ شنبه ۰۶/۰۸/۱۳۹۱ برابر با یازدهم ذی الحجه ۱۴۳۳

وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار

  • 0
  • 360
  • 214
  • 256,582
No Image No Image