مه جبینم، دلبرم ،دل بردی و گشتی نهان
نازنینم، گل ز بستان رفت، باغم شد خزان
در نهان داری سَر و سِر با همه ای نازنین
با من دلداده اما نیست، حرفی در میان
سر بنه بالین من تا که صدای قلب من
گویدت با تو ز من از حُبِّ تا سر حدِّ جان
عشق، بازی نیست، پاک است راه عشق
کی رسد بر در گهش هر خام یا هر سر گران
پختگی باید نهی پا در طریق عاشقان
ظرف دل می باید و لب دوختن از هر بیان
چون که محرم میشوی دریاب حتی نقطه ای
می توان با نقطه ای گردید از خیل مجرمان
عاشقی پیوستگی خواهد ز تو این را بدان
صبر باید صبر جانا، تا شدن پخته در آن
عاشقان را درد عشق از تندرستی خوشترست
صبر باشد بهترین درمان درد عاشقان
عشق تو آتش فکنده بر دل و جان «مبین»
زان بسوزاند مرا تا بیخ و مغز استخوان
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
دسته: