آدینه
آدینه گذشت و خبر از یار نیامد
در آینه عکسِ رخِ دلدار نیامد
جانم به لب و لب نگرفتیم ز جانان
افسوس بر این غصه که غمخوار نیامد
پشتم بشکست از غم هجران تو یارا
بر این همه غم، یار و مددکار نیامد
باران که نبارید بر این باغ و دل من
هرگز بدل و باغ، بر و بار نیامد
دیوار بسازم ز گنه، بین خود و یار
هرگز خبری از پس دیوار نیامد
گردیده زمانه دی و از قدرت سرما
حتی که نسیمی سوی گلزار نیامد
خواهم که سپیده بزند ، بر شب تارم
ورد سحری نیز، مرا کار نیامد
صد خار برآید به همه گلشن و گلزار
افسوس که آن گل برِ یک خار نیامد
گفتم فرجی کن که خلائق همه حیران
دیدم فرجی، از سوی دادار نیامد
گفتم که «مبین» دیده سفیدست و سیه دل
گفتا بدلم، نور ز انوار نیامد
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
وزن شعر: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن
دسته: