شادیِّ دل
بیا تا نو بهاران رونقی دیگر بگیرد
بیا تا غم بمیرد ،شادیِّ دل سر بگیرد
بیا تا باغ دین اندر قدوم باغبانش
گلش گردد شکوفا، گلشنش هم بَر بگیرد
بیا ای مظهر حق تا ز افشا، این حقایق
ازین پژمردگی گردد جدا و پر بگیرد
بیا منجی، بشر در اوج جهل است و پریشانی
شده مبهوتِ این مات و پی ِ رهبر بگیرد
بشر دنبال هر فانوس رفت و شد پشیمان
بیا تا نور راه خود، ز آن اختر بگیرد
به هر هویی هیاهویی بپا در لشگر ما شد
بیا تا نظم این لشگر ، ز سر لشگر بگیرد
زمین شد بی قرار و آسمان هم در تب و تابست
بیا ای محور هستی، زمان لنگر بگیرد
بیا تا اشک چون باران، نبارم بر سر دامان
وگرنه دیده ی پر خون ،ره باور بگیرد
تنم بر خاک و جان بر لب رسیده از غم هجران
بیا تا جسم رنجورم، نمی جوهر بگیرد
عطش در آب و آتش در یم و باران شده جلاد
گشایش را «مبین »از ساقی کوثر بگیرد
نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
دسته: