| رفت ز دست |
|
در پی وصل تو این عمر گران رفت ز دست
در تمنای تو بس پیر و جوان رفت ز دست
دیدگانم به در و در پی دیدار بُدم
زنتظارت روشنای دیدگان رفت ز دست
خواستم تا که بگیرم دامنت اما نشد
آرزویم اینچنین بر آنچنان رفت ز دست
ارمغان عمر خود نذر وصالت کرده ام
در تلاطم های هجران ارمغان رفت ز دست
غنچه ی لبخند من میخواست تا افشا شود
ناگهان در سوزش باد خزان رفت ز دست
چون دلم میسوخت اندر اشتیاق روی تو
در پی طوفان هجران شمع جان رفت ز دست
من ز پا افتاده ام در راه کوی تو صنم
سر به پایت همچنان خیل سران رفت ز دست
ای مبین پا دادی و سر دادی و جان نیز هم
از برایش لشگری از عاشقان رفت ز دست
#نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران
۲۰ اسفند ۱۳۹۷
دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|