| گردش چرخ |
|
دَمِ (۱)من بی تو ساکت و سَردَست
لحظه هایم، همه پُر از دَردَست
در خیالم، ز هجر تو، غوغاست
کَلِّه ام پر ز نامِ نامردست
هر دقیقه، به یادِ تو در تاب
فاصله، بین ما، فقط پَردَست
ساعتی تو، نرفتی از خاطر
رنگِ رخسارم، اینچنین زَردَست
روز جویم، تو را ز گردش چرخ
وامصیبت، که حاصلش طَردَست (۲)
شب که می آید این بساطِ من
خالی این دل، ز لطف همدردست
هفته گردید و شد چو آدینه
سرخیِّ مغربش چرا سردست
طی شود هفته ها، رسد ماهی
پر ز غصه، دل مرا کَردَست
سال و مه میرود کجایی تو
خاطر من، زغم بپروردست
عمر من در فراق و هجرانت
غصه و غم، فقط، فقط، خوردست
پیر و فرتوت و ناتوان گشتم
بین «مبینت» چگونه پژمردست
جن و انس و مَلَک فدایِ تو
این جهان، در پی یکی مردست
# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۲۶/۱۰/۱۳۹۷
۱- نفس
۲- دوری، طرد کردن : دور کردن
دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|