| زلزله |
|
چرخ گردون، اگر اینبار ،کمی بَد چرخید
از بَدش، قلب زمین، درد گرفت و لرزید
لرزه افتاد به دشت و به زمین و صحرا
بیستون، تاب نیاورد و از این غم پاشید
همچو آن تیشه، که فرهاد بکوهش میزد
ناله هایِ دل شیرین، در عالم پیچید
غم جانسوزِ تو عالم همه را بر هم زد
چاک زد، سینه وطن، پیرهن خود بدرید
بسته راه نفسم، کوهِ غمِ سنگینت
ز غمت، سنگ بلرزید و شکست و نالید
هر کسی هر چه توانست، برایت آورد
هر چه جان داشت، برای کمک تو کوشید
غیرت مردم، ما باز نگر جوش آمد
ملت از، همت خود، باز به عالم بالید
اندکی غور نما ،خالق یکتا را بین
قدرتش چیره، بیایید ،که عبرت گیرید
کسری از ثانیه، لرزاند بسی کشور را
گوشه ای ، از اثرِ کن فیکونش دیدید
وای از زلزله ی محشر عظمای «مبین»
توشه یا پوشه ای هم، بهر خدا بردارید
وای آنروز زمین، لب به سخن بگشاید
برمَلا، جعبه سیاهت، چه حالی دارید
فاش اخبار زمین در بر انسان گردد
غیر رسوایی و حسرت، چها بر چینید
#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|