| ضحاک |
|
﷽
من ، از سکوتِ مطلقِ این خانه می ترسم
از اسمِ آبادی در این ویرانه می ترسم
این زندگی مانند تسبیحی شود پاره
از اینکه هر سمتی فِتَد یک دانه می ترسم
آری برو هر وقت عاقل تر شدی برگرد
من گفته بودم اینکه از دیوانه می ترسم
ظالم شدی ، در چهره ات ضحاک می بینم
از پیچ و تابِ مار ها بر شانه می ترسم
عاشق نشو وقتی که پایانی نمی بینی
تا سمت آتش می رود پروانه می ترسم
#شعر
#رضا_مرادی
دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|