| اجل … ازل |
|
اجل گر تو باشی ازل می شود
زبانها، زبان غزل می شود
اگر زهر مهلک تراود ز جام
زتاثیر دستت، عسل می شود
گره در گره ، مشکل افتد به کار
ز تدبیر نیک تو حل می شود
فروزنده، سوزنده آتش بسی
به آن دمت ، خاک تل می شود
تن لرزه افتاده از بیم مرگ
نوید تو آید گسل می شود
سخن هرزه باشد به زعم کسان
زآن تو یکسر مثل می شود
نیابد ز پندت اثر گر سری
به انبان کاهی بدل می شود
هرآنکس به فتنه بکوبد درت
گرفتار درد و دغل می شود
تو شاید پیمبر شدی ناگهان
به اما، اگرها ، عمل می شود
و ایجاز لبخند و چشمان تو
دلیل تمام علل می شود
کشاورز
دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|