| دست جلاد |
|
مرا هم دیده، هم دل ، کنده بنیاد
که هر دو از نگارم می کند یاد
بسازم یک صنم از اشک دیده
رسانم التماسم را به صیاد
نویسم نامه ای با دیده ی تر
بخواهم تا رساند دست او باد
مرکب از دوات قلب گیرم
قلم از استخوان خرد فرهاد
بداند حس شیدای درون را
بخواند تا دل تنگم شود شاد
نهال اعتمادم را دهم آب
خراب آباد این دل گردد آباد
نترسم فاش گردد راز این دل
که یارم می شود یا دست جلاد
چه گویم تا اسیر عشق گشتم
سرم منصور گونه رفته بر باد
مبادا دل به دیگر کس ببندد
مرا نابود خواهد کرد ای داد
کشاورز
دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|