| بیکرانه |
|
رفت تا جاودانه شود
عشق هم بیکرانه شود
در و دیوار و کوچه هم بارید
قصه می خواست عاشقانه شود
با وضویی که بوی خون می داد
داغ بر پیکر زمانه شود
تیغ آید به گاه نماز
موی سر با خضاب شانه شود
سفره ها از طعام خالی ماند
نشد این راز محرمانه شود
کودکان اشک بر سر دیده
کاسه شیرها بهانه شود
کعبه ای که خانه دلهاست
کی شود بی تو خانه شود
کوچ کردی ز این جهان آقا
گوش کن آخر زمانه شود
ای که سلطان عالم عشقی
غسل و دفنت شبانه شود
قامت کودکان کوفه بلند
پسرت کشته در میانه شود
شاید آنکس که شیر نوشاندی
حنجری را نشانه شود
پیکر مقدسی بر خاک
هرطرف دانه دانه شود
دخترت هم اسیر می گردد
تا حقیقت رسانه شود
نرسد پای قامتت تاریخ
قصه غصه ات یگانه شود
کشاورز
دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|