| بی نظیر |
|
یک اتفاق ساده ولی بی نظیر بود
او ظاهرا جوان و به باطن چه پیر بود
می گشت همچنان به هوای پیمبری
اما برای معجزه کردن که دیر بود
دل را اگر چه گفت به دلبر نداده ام
در بند بند زلف نگاری اسیر بود
هر چند آرزوی گلستان و سبزه داشت
اما بهار زندگی اش در کویر بود
هر قدر می دوید به جایی نمی رسید
تقدیر او گذشتنِ از این مسیر بود
رضا مرادی
دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim
|
ارسال نظر
|
|