حمران بن اعین از امام باقر (ع) نقل می کند که حضرت سجاد (ع):
۱- شبانه روز هزار رکعت نماز می گذاشت مثل امیرالمومنین (ع) پانصد نخل خرما داشت پای هر نخلی دو رکعت نماز می خواند.
۲- در حال نماز رنگش تغییر می کرد.
۳- مانند بنده ی ذلیلی که در برابر سلطان با عظمتی باشد به نماز می ایستاد.
۴- بدنش در حال نماز می لرزید.
۵- مثل کسی نماز می خواند که نماز آخرش را می خواند.
۶- روزی در حال نماز ردا از یک شانه اش افتاد با همان حال نماز را تمام کرد، یکی از اصحاب پرسید: چرا ردا را صاف نکردی؟ فرمود: می دانی در برابر چه کسی بودم؟ چیزی از نماز بنده قبول نمی شود جز آنچه با حضور قلب باشد. سائل پرسید: پس ما هلاک شدیم؟ فرمود: هرگز! خدا نقصها را به وسیله ی نافله ها جبران می کند.
۷- شب تاریک انبانی پر از کیسه های درهم و دینار – گاهی غذا یا هیزم- به دوش می کشید و بر در خانه ی مستمندان می برد، در را میزد، هر که از خانه بیرون می آمد به او می داد و می رفت.
۸- هنگام عطای به فقیر صورت را می پوشاند که او را نشناسند، فقرا پس از وفات آنجناب فهمیدند مسکین نواز شب، علی بن الحسین (ع) بوده.
۹- چون بدن مبارکش را روی تخت غسالخانه نهادند دیدند پشت مبارکش چون سر زانوی شتر برآمده و این اثر بارهایی بود که به دوش می کشید و به در خانه ی مستمندان می برد.
۱۰- روزی روپوشی از خز به دوش مبارکش بود در راه سائلی رسید و در روپوش آویخت حضرت جامه ی قیمتی رها کرد و رفت.
۱۱- لباس خز را زمستان می خرید و تابستان می فروخت و پولش را تصدق می داد.
۱۲- روز عرفه چشمش افتاد به جمعیتی که گدایی می کردند. فرمود: وای بر شما روزی از غیر خدا سؤال می کنید؟این روزها چنان لطف حق همگانی است که امید میرود شامل حال جنینها در شکم مادران هم بشود و خوشبخت گردند.
۱۳- از غذا خوردن با مادر خودداری می کرد گفتند: یابن رسول الله (ص) شما از همه با مادتان نکوکارترید، چرا با او هم خوراک نمیشوید؟ فرمود: دوست ندارم لقمه ای بردارم که مادرم به آن نظر داشته باشد.
۱۴- مردی عرض کرد یابن رسول الله (ص) من برای خدا شما را سخت دوست دارم. حضرت عرض کرد: خداوندا ! پناه بر تو که مرا در راه تو دوست داشته باشند و تو خود مرا دشمن داری.
۱۵- بیست سفر در راه حج بر شتری سوار شد و یک تازیانه بر او نزد، چون شتر مُرد دستور داد به خاکش بسپارند تا طعمه ی درندگان نشود.
۱۶- از کنیزی شرح حال آنجناب را پرسیدند، گفت مختصر بگویم یا مفصل؟ گفتند: مختصر، گفت: هیچ روز غذا برایش نبردم و هیچ شب بستر برایش نگستردم.
۱۷- روزی به جمعی رسید که غیبت او می کردند. ایستاد و فرمود: اگر راست می گویید خدا مرا بیامرزد و اگر دروغ می گویید خدا شما را بیامرزد.
۱۸- اگر کسی برای طلب علم خدمتش می رسید می فرمود: آفرین به کسی که پیغمبر(ص) سفارش او را کرده
۱۹-صد خانوار از فقرای مدینه را اداره می کرد.
۲۰- خرسند می شد که یتیم و نابینا و مسکین و بیچاره بر سر سفره اش حاضر شود و با دست مبارک به آنان غذا می داد و هر کدام عائله داشتند برای عائله شان هم میفرستاد.
۲۱- هیچ غذایی نمی خورد مگر این که اول همان اندازه صدقه می داد.
۲۲- سالی هفت پوست از هفت موضع سجده اش جدا میکرد- که از کثرت نماز این موضع پینه میکرد- چون از دنیا رفت آن پینه ها را با وی دفن کردند.
۲۳- بیست سال بر پدر بزرگوارش گریست، هیچ غذایی جلویش نمی گذاشتند جز این که گریه می کرد، یکی از غلامان گفت: یابن رسول الله (ص) اندوه شما به آخر نرسیده؟ فرمود: وای بر تو یعقوب پیغمبر دوازده پسر داشت یکی را خدا از جلوی چشمش برد، از بس گریست چشمانش نابینا و موی سرش سفید و کمرش خم شد با این که پسرش زنده بود، من به چشم خود دیدم که پدر و برادر و عمویم با هفده تن دیگر از بستگانم کشته، روی خاک افتاده اند، با این وصف چگونه غصه ام پایان پذیرد؟
نصایح/مرحوم مشکینی/ترجمه : آیت اله جنتی/ص ۳۵۶تا۳۵۸/ دفتر نشر الهادی/