No Image
خوش آمديد!
آغوش پيوند ثابت

وقتی کم اوردم که تو
برای نخواستنم.
خودت رو توی اغوش  یکی دیگه خلاصه کردی

#هامان

نظرات[۰] | دسته: آثار ابوالفضل مقصودی (هامان) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
بوی خاک پيوند ثابت

من
تو
باران
بوی خاک
چه فایده ای دارد
وقتی هر روز بیشتر دلتنگت میشوم

#هامان

نظرات[۰] | دسته: آثار ابوالفضل مقصودی (هامان) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
گوشه چشمی پيوند ثابت

گوشه‌چشمی‌به‌ما‌داشت‌نگار
لحظه‌ای‌امدوشد‌بر‌ما‌یار
امدم‌تا‌که‌به‌خود‌ایم‌باز
پرده‌حجب‌کشید‌بر‌رخسار
۸۱٫۵٫۲۳

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
شعر و سرود پيوند ثابت

ازصدای وزش باد
از نوازش کردن یک گل به دست باران
در میان همه  هم همه شعر و سرود
من به تو محتاجم
دل من گیرتوهست
تاابدچشم دلم سیرگرفتارتواست
منم و این همه اشفتگی وسازو نوا
توکه باشی نشوم پیر
نشوم هیچ گرفتار دوا
توبیا بازبیا
توبیا تاکه بگویم .
در این شورین حال
که بود عشق بدون تو محال
توبیا باز بیا
تا که بگویم هر بار
من به تو محتاجم

#هامان

نظرات[۰] | دسته: آثار ابوالفضل مقصودی (هامان) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
دست جلاد پيوند ثابت

مرا هم دیده، هم دل ، کنده بنیاد
که هر دو از نگارم می کند یاد

بسازم یک صنم از اشک دیده
رسانم التماسم را به صیاد

نویسم نامه ای با دیده ی تر
بخواهم تا رساند دست او باد

مرکب از دوات قلب گیرم
قلم از استخوان خرد فرهاد

بداند حس شیدای درون را
بخواند تا دل تنگم  شود شاد

نهال اعتمادم را دهم آب
خراب آباد این دل گردد آباد

نترسم فاش گردد راز این دل
که یارم می شود یا دست جلاد

چه گویم تا اسیر عشق گشتم
سرم منصور گونه رفته بر باد

مبادا دل به دیگر کس ببندد
مرا نابود خواهد کرد ای داد

کشاورز

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
قلب پيوند ثابت

هیچ وقت تنهام نزار.
من تمامم را به تو میدهم
در عوضش
ی تیکه از قلبت برای من

#هامان

نظرات[۰] | دسته: آثار ابوالفضل مقصودی (هامان) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
بوف پيوند ثابت

مثال‌بوف‌از‌نور‌گریزان
بساختم‌اشیان‌بر‌گنج‌ایوان
شدم‌ناظر‌بر‌اعمال‌مشتی
برند‌وز،وز،کنان‌شیره‌زریحان
۸۱٫۷٫۱۹

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مرغ‌نگونسار پيوند ثابت

رهید‌از‌دامکی‌،مرغی‌گرفتار
پری‌بشکسته‌وخونی‌به‌منقار
بشد‌راهی‌به‌سوی‌اشیانش
پریشان‌خاطر.و‌افسرده‌افکار
بخواند‌بر‌نزد‌خود‌اهل‌واعیالش
چو‌گشتن‌جمع‌نمود‌اینگونه‌اخبار
بودم.بالای.کوه‌نزدیک‌جویبار
همی‌شستم‌پرو‌منقار‌زابشار
بخواند‌من‌را‌صدای‌از‌ره‌دور
تو‌باشی‌صخره‌و،مادر‌چمنزار
بیا‌بر‌نزدما‌تا‌انکه‌،خود‌ببینی
هر‌انچه‌طالبی‌،اینجاست‌بسیار
زبهر‌خورد‌از‌هر‌نوع‌بود‌اینجا‌مهیا
زبهر‌خواب‌خوش،‌اماده‌گهوار
توانش‌نیست‌گذار‌،باز‌شگاری
ندارد‌ره‌دراین‌وادی‌کماندار
همه‌سرخوش‌،زبزم‌سازواواز
همه‌اسوده‌اند،از‌زحمت‌کار
چنان‌باشد‌مثال‌کوه.وصحرا
نمایند‌زیست‌دام‌وسگ‌دامدار
مده‌بر‌خود‌زحمت‌دویدن
بیاموزو،رههاکن‌کهنه‌رفتار
بکن‌از‌تن،‌قبای‌کهنه‌ات‌را
زنو‌پوشان‌بران‌تن‌پوش‌دستار
چو‌بشنیدم‌بود،اوضاع‌مساعد
بدون،فوت‌وقت‌رفتم‌بیکبار
هر‌انقدر‌چشم‌انداختم‌به‌اطراف
نشد‌معلوم،زهم‌کیشانم‌اثار
بدیدم‌پهن‌باشد‌فرشی‌زرین
بکار‌در‌ان‌نرفته‌پود‌یا‌تار
تو‌گویی‌برقراربود‌بزم‌شادی
زهر‌سویش‌بلند‌بود‌ناله‌تار
هوس‌کردم‌شوم‌داخل‌دران‌بزم
برفت‌چشمم‌سیاهی‌چون‌شب‌تار
چنان‌گشت‌محکم‌بند‌بر‌پای
شدم‌چنان‌اسیری‌در‌سر‌دار
بکردم‌سعی،رهها‌سازم‌زاندام
چنین‌خونین‌بینید‌پرو‌منقار
الاای‌رهگذر‌هرگز‌مپندار
تمامی‌راهها،صاف‌است‌وهموار
اگر‌خواهند‌کشندت‌پای‌دربند
در‌این‌حیلت‌بود‌صیاد‌مکار
هرانچه‌خوانده‌ای‌باشد‌اشاره
نما‌،اویز‌به‌گوش‌چنان‌گوشوار
۸۱٫۱۰٫۳

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
کوی می فروشان پيوند ثابت

گذر‌کردم‌به‌کوی‌می‌فروشان‌با‌دلی‌ خسته
فغان‌بر‌گوش‌رسید‌یک‌ان‌زجامی‌ چشم وگوش‌بسته
همی‌گفتا،سرایم‌بود‌ کنار‌تخت‌زرینی
نشانی‌داشت‌از‌الماس‌،زمرد‌بود‌بر دسته
بسی‌نالان‌زدورانم،که‌اینگونه‌رهایم‌ کرد
نصیبم‌کرد‌انچه‌ناپسند‌امدوَ ناخواسته
چه‌تیماری‌بدیدم‌زدست‌شاه و اقمارش
چه‌حرفهای‌خوشی‌هموار‌میدادش گلدسته
بشارتها‌که‌بشنیدم‌که‌گاهی‌می‌نموددل راافسرده
به‌سوی‌ان‌کشاورزی‌کنار‌بحر‌بی‌ابی بنشسته
دهیم‌دستور‌برکوزگران‌سازندزبهر تو‌انگ‌را
بری‌از‌نهر‌ما‌اب‌فراوان‌بهر‌اشجارت پیوسته
خوری‌نان‌فراوان‌زاین‌پس‌از‌خوان گسترده
مهیا‌می‌نمایم‌بهر‌ابادی‌ملکت‌بیل‌از جنس‌السته
دهیمت‌،قدروعزت‌که‌بنمودیم بر ان‌تدبیر
که‌یابی‌مگنت‌واز‌بهر‌ما‌گردی ابسته
بپایان،دیدمش‌بارها‌کنار‌کنج‌ایوانی
گدایی‌رنگ و رو رفته‌به‌دستان‌داشت‌او هسته
تو‌گویی‌گرگ‌خون‌اشام‌نموده‌حمله‌بر گله
چنان‌میزدش‌لیس‌بر‌هسته‌ ‌او‌پیوسته‌،پیوسته
حال‌،افتاده‌ام‌کنجی‌به‌دور‌از‌چشم خویشانم
مرا‌همدم‌بگشته‌حال‌تنگی‌بی‌رمق جسته
۹۶٫۷٫۲۹

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آخر خط پيوند ثابت

اگردیدی مردی در تنهاییش قدم میزند
بدان به اخر خط رسیده

#هامان

نظرات[۰] | دسته: آثار ابوالفضل مقصودی (هامان) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
صفحه 4 از 75« بعدی...23456...102030...قبلی »

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 750
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 137
بازدید این هفته : 27
بازدید این ماه : 3253
بازدید کل : 32539
نظرات تایید شده : 53 دیدگاه

No Image No Image