No Image
خوش آمديد!
درد‌دل پيوند ثابت

دلم‌ با‌ خود‌ بسی‌ درگیر و دار است

گهی‌ آرام‌ و گه‌ بر موج‌ سوار است

گهی‌ دارد صلابت‌ چون‌ دماوند

گهی‌چونان دماوند‌ پرشیار است

گهی‌ پوشیده‌ از املاح‌ چو مرداب

گهی‌ صاف‌ و زلال‌ چون‌ آب‌ لاراست

گهی‌ تاریک‌ و مبهم‌ چون‌ ته‌ چاه

گهی‌روشن‌چو‌ماه‌ده چار است

گهی بیرون‌زهرسویش‌شراره

گهی‌معصوم‌چو‌طفل شیرخوار است

گهی‌ چونان به‌ فصل‌ برگریزان‌

گهی‌ پر گل‌ چو فصل‌ نو‌ بهاراست

گهی‌ دارد‌ به لکنت‌ جمله ای چند

گهی‌ ثابت‌ بیان‌ و استوار است

زمانه‌ دوخته‌ است بهرش‌ قبایی

که‌پودش‌سست‌تارش‌بی شمار است

نمیدانم‌چگونه‌گیردش‌پند

که‌حسنش‌کم‌دردش‌ آشکار است

احمد نجفی زیارانی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
نوکری پيوند ثابت

من فقط زبان نوکری بلدم
لال بودم اگر نداشتمت
میرسم در هوای خورشیدت
کال بودم اگر نداشتمت

برسان نوکرت به کربُ بلا
تا که احرام عشق بندد باز
تا میان مسافران بهشت
او کند چون کبوتری پرواز

کاش تکرار میشد آن رویا
کربلا اربعین چه حال خوشی
از تو بر سینه ام مدال نوکری است
خوشبحالم عجب مدال خوشی

گر چه چشم جهان شده بسته
روی امواج سرخ اقیانوس
هر قدم سمت مرقد پاکت
شد برای حرامیان کابوس

رضا مرادی

 

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آب و دانه پيوند ثابت

می شود عشق را بهانه کنیم
بی غرض کار عاشقانه کنیم

گاه گاهی به فکر خود باشیم
کم تمنای آب و دانه کنیم

پیچ و تاب دل پریشان را
با سر انگشت یار شانه کنیم

بنشینیم رو به روی دلی
ذکر گویان انار دانه کنیم

دل به دریای روشنی بزنیم
در شبستان نور خانه کنیم

این زمانه زمانه درد است
یکسره کار این زمانه کنیم

#شعر
#رضا_مرادی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
خیال خام پيوند ثابت

سوز می آید زسویت، بس زمستان پیشه ای
نه زمستان نیستی، فصل بدون ریشه ای
از درخت آشنایی میوه چیدی بارها
میوه خوردی لاجرم، امروز دست تیشه ای
بره ی شاد دلم، غمگین زخم پنجه هاست
در لباس میش ها،  گرگ درون بیشه ای
قامتت یک روز خواهد شد، چو قلب سنگیت
در خیال خام خود، شفاف همچون شیشه ای
حسن کشاورز

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آقا برگرد پيوند ثابت

جانها همه قربان تو آقا برگرد
خون می شود احسان تو آقا برگرد

انگارخلیل است و ذبیح و عرفات
اصغر سر دستان تو آقا برگرد

این قوم جفاپیشه ندارد رحمی
برکودک عطشان تو آقا برگرد

تیری به سر چله نشانش کرده
از دیده پنهان تو آقا برگرد

شرمنده نشو، تشنه ترین وارث آب
سوگند سر جان تو آقا برگرد

اهل حرم و چشم به راهی تا کی
دستم سر دامان تو آقا برگرد

اعصاب سما ناله ز دردی دارد
تیری شده مهمان تو آقا برگرد

اعضای زمین یکسره درهم پیچید
از حنجر طفلان تو آقا برگرد

اکنون که ردا بر سر طفلت داری
کامل شده پیمان تو آقا برگرد

حسن کشاورز

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آرزوی خوب پيوند ثابت

صندلی خالی تر از یک سرنشین
بامن تنهاتر از من هم نشین

یادم آید از زمان خوش دلی
از تبسم های شادی آفرین

از همانکه در کنارم می نشست
از نگاه و چشم و حرف دل نشین

آرزوی خوب فرداهای دور
حلقه اندیشه هایم را نگین

حس یک پیمان برجا تا ابد
اولین همراه، شاید آخرین

ناگهان طعم خیالم تلخ شد
آمده آیا غروب واپسین؟

این عبور بی تفاوت از چه روست؟
آسمان مبهوت، هم من، هم زمین

صندلی با غم نگاهم می کند
سرد شد آغوش گرم آتشین

یا نهیبم می زند سویش برو؟
یار می ماند فقط تنها همین

حسن کشاورز

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای حسن کشاورز زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
چشم دلبر پيوند ثابت

شاه را میشناسم از تاجش
از گدایان و خلق محتاجش

فیل را هم که از قیافه او
و هم از جُثه یا که از آجش

پاسبان را هم از عدالت و داد
گاه گاهی هم از فیِ باجش

دوست خوب است نوع کم سخنش
نه که سر درد زا و وراجش

دوست دارم دو چشم دلبر را
گرچه دل برده او به تاراجش

مستمع را دو جور می خواهم
اولی هاج و دومی واجش

شاعرست و دلش پر از حرف است
کس نباشد به فکر اخراجش

#شعر
#رضا_مرادی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقاي رضا مرادی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
اسب چموش پيوند ثابت

گویم سخنی با تو فراگیر به گوش

هرگز ندهد سواری یک اسب چموش

گر رام تو او نیست مبادا نگران

بر تربیتش کاسه ی صبری تو بنوش

 

احمد نجفی زیارانی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
اگر ها و مگرها پيوند ثابت

اگر ها و مگرها را دهید بر آب

بایدها و شایدها کنید پرتاب

یقینا” می شود جاری

به پای هر سپیداری

آن گرانقدر مایع کمیاب

دگر عمری نمانده بهر من باقی

که تا شُویَم ز تن دست و شوم یاغی

زنم بر کوه و دشت و دره و دریا

چنان مرغکان در دشت ، بی پروا

زنم نوک بر زمین، کاوم با منقار

بچینم دانه و ریشه ز آنش خار

برم آن را ورای لار

که هر روینده ای از رویشش بیزار

در آنجایی که روزی رستم دستان

نمود آن دیو دجال را ذلیل و خوار

نمایم من هم دفن، دانه ی زشت و پلید شرار

برد با خود به گور آن حسرت آفتاب را دیدار

اگر ها و مگرها را دهید بر باد

نباید ها و شاید ها کَن از بنیاد

برون آرید ز آستینها دمی دستان

ز حَتمَنها (حتما”ها) ببندید نقش بر ایوان

احمد نجفی زیارانی

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
گفتگوی پیر با فرزند پيوند ثابت

ز پیر پرسیدم احوالش به روزی

فغان سر داد با آه و به سوزی

چه گویم بر تو ای فرزند دلبند

که از گفتار من گیری کمی پند

چه گویم من به تو از زحمت کار

شده کارم به زیر بار بَد زار

نداشت فرقی برام کوه یا که صحرا

کسی باشد به بر یا اینکه تنها

نبود فهمی مرا از کاشت برداشت

چو میدیدم همی از داشت برداشت

نمودم سعی تا من هم بکارم

شوم ابری به هر جایی ببارم

چنین شد تا که من فرزند دلبند

گرفتم اره و تیشه، کمی بند

شدم راهی به این جوی و به آن نهر

خجل از آب دیده گشت آن بحر

نمودم قطع هر شاخی که بود هرز

گهی از بید و گه از توت و گه رَز

نمودم مطبخ همسایه را گرم

کند تا تکه او بر بالشی نرم

ز این حاصل مرا رنجی نصیب گشت

شدم لوکی(۱) رها گردیده در دشت

نمودم هیمه ها را حمل بر پشت

کنون بینی عصا باشد در این مشت

احمد نجفی زیارانی ۱۳۹۶/۰۷/۱۸

 (۱) نوعی شتر

نظرات[۰] | دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
صفحه 10 از 77« بعدی...89101112...203040...قبلی »

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 761
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 147
بازدید دیروز : 224
بازدید این هفته : 1124
بازدید این ماه : 2918
بازدید کل : 94828
نظرات تایید شده : 62 دیدگاه

No Image No Image