No Image
خوش آمديد!
رفت ز دست پيوند ثابت

در پی وصل تو این عمر گران رفت ز دست
در تمنای تو بس پیر و جوان رفت ز دست
دیدگانم به در و در پی دیدار بُدم
زنتظارت روشنای دیدگان رفت ز دست
خواستم تا که بگیرم دامنت اما نشد
آرزویم اینچنین بر آنچنان رفت ز دست
ارمغان عمر خود نذر وصالت کرده ام
در تلاطم های هجران ارمغان رفت ز دست
غنچه ی لبخند من میخواست تا افشا شود
ناگهان در سوزش باد خزان رفت ز دست
چون دلم میسوخت اندر اشتیاق روی تو
در پی طوفان هجران شمع جان رفت ز دست
من ز پا افتاده ام در راه کوی تو صنم
سر به پایت همچنان خیل سران رفت ز دست
ای مبین پا دادی و سر دادی و جان نیز هم
از برایش لشگری از عاشقان رفت ز دست

#نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران
۲۰ اسفند ۱۳۹۷


 

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
ماجرای عنایت حضرت ولیعصر(عج) به ایران در جنگ جهانی! پيوند ثابت
سه شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۰۸:۴۶

در نگرش فلسفه تاریخی استاد ابوالحسنی، حقایق و پدیده‌های هستی نه تنها در پوسته ظاهری آن «محسوسات مادی» محدود نمی‌شوند، بلکه دو عرصه «محسوس» و «نامحسوس» یا به تعبیر قرآن‌کریم «غیب» و «شهادت» را درمی‌نوردند. بنابراین علل و اسباب ظاهری در «طولِ» علل و اسباب باطنی و غیبی قرار داشته است و «تعارض و تزاحم» میان آن دو وجود ندارد.

ماجرای عنایت حضرت ولیعصر(عج) به ایران در جنگ جهانی!

به گزارش جهان نیوز، استاد علی ابوالحسنی (۱۳۹۰ – ۱۳۳۴) مشهور به «مُنذِر» از «رازآگاهانِ تاریخ ایران و جهان» و از «طلایه‌داران ستیز با تحریفات تاریخی» بود که با دقتی بی‌بدیل گم‌گوشه ها‌ی تاریخ را بازجست و راهی جدید را فراروی تاریخ‌پژوهان گشود. استاد فقید، به عنوان اندیشمندی پدیدارشناس و تاریخ‌نگاری صاحب سبک، بر آن بود تا بین لایه‌های پیدا و پنهان تاریخی پیوند زند و با گذار از سطح ظاهری امور و رهیابی به ابعاد ناپیدای آن از تاریخ‌نگاری «پوزیتویستی» و «ظاهرگرا» عبور کند و ضمن تلفیق علل و عوامل باطنی با اسباب مادی، به تاریخ‌نگاری «دینی» و «قدسی» رهنمون گردد. در نگرش فلسفه تاریخی استاد ابوالحسنی، حقایق و پدیده‌های هستی نه تنها در پوسته ظاهری آن «محسوسات مادی» محدود نمی‌شوند، بلکه دو عرصه «محسوس» و «نامحسوس» یا به تعبیر قرآن‌کریم «غیب» و «شهادت» را درمی‌نوردند. بنابراین علل و اسباب ظاهری در «طولِ» علل و اسباب باطنی و غیبی قرار داشته است و «تعارض و تزاحم» میان آن دو وجود ندارد تا مجبور شویم یکی را به جای دیگری برگزینیم و دیگری را وانهیم، بلکه در علل و اسباب حوادث جهان، نخست علل و اسباب باطنی – که همان سنت‌های استوارِ الهی حاکم بر طبیعت و تاریخند – قرار دارند و سپس در طول آن‌ها و با تأثیرپذیری از آن‌ها نوبت به علل و اسباب ظاهری می‌رسد. استاد فقید در همین راستا و به منظور کاوش در ژرف‌ْ‌نای تاریخ معاصر ایران، در حال تدوین کتابی بود که با انبوهی از اسناد تاریخی، راز بقا و پایداری ایران را در عنایات غیبی اهل بیت (ع) باز می‌جست؛ کتابی که می‌توانست ما را به لایه‌های مخفی و پر رمز و رازِ تاریخ ایران برد و در زمره مشهورترین آثار استاد ابوالحسنی به شمار آید، اما دریغا که پیک اجل مهلت نداد و قبل از پایان یافتن این کتاب، کتاب عمرش به پایان آمد. اکنون برآنیم تا به مناسبت هفتمین سالگرد استاد ابوالحسنی، بُرِشی از کتاب منتشرنشده ایشان (راز بقای ایران؛ عنایات اهل بیت «ع») را تکمیل نموده و فرا دید خوانندگان محترم قرار دهیم.

طلیعه
بر اهل نظر پوشیده نیست که «غیبت» حضرت ولیعصر (عج) هرگز به معنى «به خود وانهادگىِ مطلق» شیعه و محرومیت او از الطاف خاص آن حضرت نیست. الطاف و عنایات آن جناب، به ویژه در مواقع سخت و بحرانى تاریخ، بسان درخشش خورشید از خلال ابر، گاهی برقى مى‏زند و جلوه‏اى بارز مى‏یابد. همانطور که در سایر مواقع نیز سایه روشن لطف آن «آفتاب پنهان» کمابیش بر اهل ‏دل محسوس است.

در این باب، باید خصوصاً از ایران اسلامى شیعه یاد کرد که بالأخص در دو قرن اخیر تاریخ پرتلاطم خویش، بار‌ها و بار‌ها آینه‏دار تابش «مِهرِ» یار بوده است. به قول محمود شاهرخى (جذبه) شاعر دل‏آگاه معاصر:تا کشتى ‏امت را سکان به کف نوح است
بیمى نبود ما را از لطمه طوفان‌ها
نوشتار حاضر، در همین راستا به جلوه‏اى از الطاف امام عصر (عج) در یکى از حساسترین مقاطع تاریخ ایران، دوران جنگ جهانى اول و اشغال کشورمان توسط قشون روس، انگلیس و عثمانى مى‌‏پردازد.

هجوم روس‌ها به بارگاه رضوی (ع) و رؤیا‌های عجیب

فروپاشى و قتل عام فجیع سلسله سلطنتى روس تزارى (خاندان رومانف و نیکولاى دوم) در ۱۹۱۷ میلادى – که پس از گذشت مدت کوتاهى از اقدام وحشیانه قشون تزارى به گلوله باران گنبد مطهر رضوى و کشتار فجیع زوّار امام هشتم (ع) صورت گرفت – از حوادث مشهور و عبرتانگیز تاریخ معاصر است که همگان به «غیر عادى بودن» آن اعتراف دارند. توضیح این صحنه شگفت تاریخى و اسرار پشت پرده آن چنین است:
سالهاى پیش از جنگ جهانى اول، براى کشورمان سالهایى بسیار سیاه و مصیبتبار بود. تاخت و تاز نیروهاى نشاندار روس و انگلیس، اولتیماتوم‏ها و بدکنشى‏هاى آن دو کشور زورگو و اعدام علما و آزادیخواهان از مسائلى بود که هر از گاه به اندک بهانهاى تجدید مى‏شد و علاوه بر اشغال گوشههایى از خاک کشورمان، قرارداد محرمانه ۱۹۰۷ روس و انگلیس مبنى بر تجزیه ایران به مناطق نفوذ، خصوصاً با تکمله سرّى آن در ۱۹۱۵، طناب دار استقلال و تمامیت ارضى ایران را هر لحظه محکمتر مىساخت. مهمتر از همه جنایت فجیع روس‌ها در ربیعالثانى ۱۳۳۰ ق. مبنى بر به توپ بستن گنبد مطهر حضرت رضا (ع) که قلب هر آزادهاى را داغدار ساخت.

فجایع مزبور، ایران را در موجى وسیع از اندوه و عزا فروبرد؛ چنانکه عبداللّه‏ مستوفى مى‏نویسد: «شب‌ها در زیرزمین زیر ساعت صحن حضرت عبدالعظیم، جمعیت هزار نفرى از مقدسین… با ناله و ندبه نسبت به دولتین [روس و انگلیس]لعن و نفرین مى‏فرستادند. سحر قرآن سر مى‏گرفتند، خطیب جماعت دست به دعا برمى‏داشت، از درگاه خداوند خذلان دولتین را استدعا مى‏کرد. هزار صدا با حدّت بى‏نظیر آمین مى‏گفت، مخصوصاً نسبت به روس‌ها که حرم حضرت رضا (ع) را بمباران کرده بودند، عداوت بى‏اندازه بود و انگلیس‌ها را، چون با آن‌ها همکار بودند دشمن مى‏داشتند.»

آرى، در چنین شرایطى بود که دو جبهه متخاصم (متفقین و متحدین)، شرق و غرب جهان را عرصه نبردى بى‏امان ساختند و در پى آن به طور طبیعى، ناگهان سطح فشار و تحکمات دو همسایه در کشورمان کاهش یافت. تو گویى دستى از غیب بیرون آمد و در پاسخ به دعاى دلسوختگان این دیار، از این زندان تیره ـ. که به وسعت یک کشور بود ـ. روزنه‏اى به هواى آزاد گشود!

نوید غیبى به اضمحلال رژیم تزارى

اوج این شادى و سرور نیز وقتى بود که امپراتورى تزارى ـ با حملات برق‏آساى ارتش آلمان از خارج و شورش مردم در داخل ـ. از پا درآمد و خاندان رومانوف (که قرن‌ها بر بخشى عظیم از جهان حکم رانده و خواب تسخیر ایران و ترکیه را مى‏دید) با آن وضع عجیب و عبرت‏انگیز که در تاریخ بى‏سابقه است، تار و مار گشت و شگفت آنکه نوید فروپاشى این سلسله مدت‌ها پیش از شروع جنگ جهانى، از سوى امام عصر (عج) و نیاى بزرگش امام هشتم (ع) کراراً به دلسوختگان و مظلومان کشورمان داده شده بود. آقا نجفى قوچانى، عالم برجسته و وارسته عصر مشروطه ضمن اشاره به شروع جنگ جهانى اول و پخش خبر آن در نجف مى‏نویسد:

«رفتم به بیرونى مرحوم آخوند [خراسانى]که صنادید قوم در آنجا همیشه جمع بودند. شنیدم که پسر کوچک مرحوم آخوند نقل مى‏کند که وقتى در تهران بودیم، سید مقدسى که در همسایگى ما بود، شبى خواب دیده بود که پیغمبر و حضرت رضا و حضرت حجت وارد شده بودند به منزل سید و سید احتراماً به پا ایستاده بود و پیغمبر نشسته بود و آن دو امام نیز در خدمت پیغمبر به پا ایستاده بودند. بعد حضرت رضا به پیغمبر شکایت از روس نموده بود که شیعیان ما از دست این خرس شمال در فشار و نکال هستند، تدبیرى بفرمایید. پیغمبر فرموده بود، چون امروزه مدیر دنیا حجتبنالحسن است عرض شکایت به او بنمایید، حضرت رضا همان شکایت از روس را به حضرت حجت نمود. حضرت حجت گفت: تا ۲۰ ماه به من مهلت بده تا آنکه تدبیر این کار تمام شود و بعد از آن روس مضمحل گردد و حالا که این جنگ شروع شده سه ماه مانده که ۲۰ ماه تمام شود و من یقین دارم که روس تا سه ماه دیگر مضمحل خواهد شد… و با این فشنگ صِربى، آتش براى روس برافروخته توسط حاج ویلهلم [مقصود، امپراتور مقتدر آلمان در جنگ جهانى اول است!]را قوت و نصرت بدهد. اى به قربان حضرت حجت که تدبیرى نمود. الان از هر طرف که شود کشته شود اسلام است و الا ما آخوند‌ها چه از دستمان مى‏آید با روس منحوس [؟]…».

رمز اینکه ادیب پیشاورى (حکیم و شاعر برجسته ایران در عصر مشروطه) نیز آن همه ابیات در مدح قیصر آلمان (ویلهلم دوم) سروده، خوابى است که پس از گلوله‏باران بارگاه رضوى (ع) توسط روس‌ها دیده بود. در دیوان ادیب، قصیده‏اى در مدح قیصر وجود دارد که «تجدید مطلع شده» یعنى شاعر کار سرودن آن را در دو مرحله به پایان برده است. دکتر اسدالله‏ مبشرى (نویسنده دانشور و وزیر اسبق دادگسترى جمهورى اسلامى ایران) -که ظاهراً در جوانى با شاگرد و مصحح دیوان ادیب على عبدالرسولى، مراوده‏اى داشته است- در شرح ماجرا چنین مى‏گفت:«زمانى که ارتش روسیه بارگاه مطهر حضرت ثامن‏الائمه (ع) را آماج گلولههاى توپ مى‏سازد، موجى از خشم و اعتراض در میان مردم به وجود مى‏آید و به ویژه بزرگانى، چون ادیب پیشاورى که داراى احساس و باور عمیق فرهنگى بودند این عمل ننگین را هتک حرمت به ساحت آزادى و فرهنگ انسانى ـ. الهى شمرده و شدیداً اندهگین مى‏شوند. شبانگاه آن دانشور آزاده، امام على بن موسى الرضا (ع) را در خواب مى‏بیند که با اشاره به قیصر آلمان مى‏فرمایند: انتقام مرا این مرد مى‏گیرد. ادیب از خواب بر مى‏خیزد و آن قصیده سترگ را (تا جایى که تجدید مطلع شده) مى‏سراید و پس از چندى که جنگ جهانى اول آغاز و آلمان با حملات خود به ‏روسیه شکست سختى بر آن وارد میکند، قصیده فوق را تجدید مطلع مى‏کند و به پایان مى‏رساند.»

خود ادیب نیز در قیصرنامه مى‏گوید: «در عالم رؤیا درختى پرشاخ و برگ و جهانگستر مشاهده کردم. فرشته‏اى به من گفت: این مثال قیصر است که شاهان جهان همه طوق فرمان او را به گردن افکنده و گرنه نابود خواهند شد. سپس گفت: من نیز، چون تو ثناخوان قیصرم و :

به فرمان فرزند وخشور پاک
سر دشمنش اندر آرم به خاک»

شواهدی بر یک عنایت غیبی

در تأیید داستانهاى فوق، بد نیست به رؤیاى شگفت آیت‏الله‏ آقا نجفى اصفهانى (فقیه پارسا و متنفذ اصفهان) و نیز تفأل جمعى از رجال تهران به مثنوى بپردازیم. شیخالملک اورنگ از رجال فرهنگى و سیاسى عصر پهلوى در یادداشتهاى خویش مربوط به دوران جنگ جهانى اول آورده است: «.. در ماه رجب ۱۳۳۲ هجرى قمرى… وارد اصفهان… [ و]مهمان صمصام‏السلطنه حاکم [ شهر]شدیم. روز دوم ورود با خبر شدیم که قنسول روس ـ. که سابقاً قنسول تبریز و به دار زننده ۱۱ نفر در غروب روز عاشورا [۱۳۳۰ ق]از جمله آقاى ثقةالاسلام در تبریز بود ـ. خدمت آقاى صمصام‏السلطنه حاکم مى‏آید. بنده سخت مشتاق بودم که قاتل ثقةالاسلام را دیده باشم. مردى وارد شد خیلى کوتاه قامت و باریک. ساعتى بود و رفت و دو روز بعد همان قنسول در چاه مستراح افتاد و میان کثافت غوطه خورد و سزاى او را هم در وقت مرگ دیدیم. روز ۱۸ رجب بنا بر سوابقى که با حضرت… آقانجفى [اصفهانى]مجتهد معروف داشتم خدمت ایشان مشرف شدم. ایشان به مرض استسقا مبتلا بودند و تفقد بینهایت نمودند. ضمناً از اهالى اصفهان شکایت فرمودند: با این بیان که خلق در امور دینشان لااُبالى و پایه دینى‏شان سست شده است. دنباله این بیان فرمود: خوابى هم دیده و خودم تعبیر کردم: در خواب دیدم به صحن حضرت رضا در مشهد وارد شدم. درب صحن، کسى گفت که حضرت رضا (ع) میان صحن ایستاده است. من که وارد شدم به حضرت سلام نکردم و گفتم: گنبد و بارگاهت را روس‌ها به توپ بستند و میان حرمت سگ آوردند و هیچ نگفتى. حضرت فرمود: قبول مصیبت و محن، وظیفه ماست. گفتم: این عوام شیعیان که وضع را مى‏بینند عقیده‏شان سست مى‏شود و پاى آن‌ها از خرک دین بیرون مى‏رود. مسئول این کار کیست؟ حضرت فرمود: براى اینکه عوام و شیعیان اعتقادشان سست نشود، به شیرى امر کردیم روس‌ها را تنبه و تأدیب کند. من از خواب بیدار شدم و این کلمات را که گفتم از روى بى‏ادبى نبود، بلکه از راه تعصب و غیرت دینى من بود.

بعد از بیدار شدن از خواب، خودم بدون اینکه به کس دیگر جواب را نقل کنم تعبیر کردم که ما رومی‌ها را یعنى [ترک = امپراتورى عثمانى]… نجسالعین نمى‏دانیم و شیر را نجس نمى‏دانیم. حضرت این رومی‌ها را مأمور مى‏کند و پوست از سر روس‌ها در مى‏آورند، براى جسارتى که آن‌ها نسبت به قبّه و بارگاه حضرت نموده‏اند.»

لطف خواب آقا نجفى اصفهانى آن است که وى اساساً چند روز پیش از شروع جنگ جهانى اول درگذشته و انقراض رژیم تزارى را ندیده است. شیخ الملک اورنگ مى‏افزاید:
«در پانزدهم شعبان یعنى ۲۷ روز بعد از ملاقات آقانجفى، ایشان در اصفهان به رحمت خدا رفتند، رضوان الله‏ تعالى علیه و در دوم ماه رمضان یعنى ۱۷ روز بعد از وفات آقا نجفى، جنگ بینالمللى شروع شد و در ذیحجه چهار ماه بعد از شروع جنگ، دولت عثمانى هم وارد جنگ شد و عاقبت، کار دولت روس خراب و خاندان سلطنتش بر باد رفت و قتل عام شدند و انقلاب کبیر روسیه شروع گردید و یک نفر از صاحبمنصبان داخل مملکت روسیه و کسانى که در واقعه خرابى مشهد مقدس و بقعه متبرکه حضرت رضا (ع) اندک دخالتى داشتند زنده نماندند!»

یک تفأل، یک حقیقت

اورنگ همچنین به واقعه عجیب دیگرى اشاره مى‏کند که چندى بعد از آن تاریخ و در تهران رخ داده است. زمانى که صمصامالسلطنه بر مسند نخستوزیرى کشور تکیه زده بود جنگ بینالمللى با شدت ادامه داشت. شبى در منزل حاج میرزا حسن محتشم‏السلطنه اسفندیارى، وزیر مالیه کابینه صمصام‏السلطنه به شام دعوت داشتند و جماعتى از علما هم تشریف داشتند. من جمله حاج میرزا ابوالقاسم امام جمعه و برادرش، حاج میرزا سیدمحمد امام جمعه. در اتاق کتابخانه ایشان نشسته بودیم صحبت از خراسان و اهانت روس‌ها نسبت به بارگاه حضرت رضا (ع) شد. همه گفتند خوب است از مثنوى رومى در این واقعه تفأل بزنیم. مثنوى آوردند و تفأل زدیم و این واقعه آمد:

حمله بردند اسپه جسمانیان
جانب قلعه و دز روحانیان
تا فرو گیرند دربندان غیب
تا کسى ناید از آنسو پاک جَیْب
غازیان حمله‏ غزا، چون کم برند
کافران بر عکس حمله آورند
غازیان غیب، چون از حلم خویش
حمله ناوردند بر تو زشت کیش
حمله بردى سوى دربندان غیب
تا نیایند این طرف مردان غیب
چنگ در صلب و رحم‌ها برزدى
تا که شارع را بگیرى از بدى
سد شدى دربند‌ها را اى لجوج
کورى تو، کرد سرهنگى خروج
نک منم سرهنگ و، هنگت بشکنم
نک به نامش نام و ننگت بشکنم
تو هلا در بند پا را سخت بند
چند گاهى بر سبال خود بخند
سبلتت را بر کند یک یک قدر
تا بدانى کـ: «القدر یُعمى البصر»
سبلت تو تیزتر، یا آنِ عاد
که همى لرزید از دمشان بلاد؟
تو ستیزه رویتر، یا آن ثمود
که نیامد مثل ایشان در وجود؟
صد از این‌ها گر بگویم، تو کَرى
بشنوى و، ناشنوده آورى
توبه کردم از سخن کانگیختم
بى‏سخن من داوریت آمیختم
گه نهم بر ریش خامت تا پزد
یا بسوزد ریش خامت تا ابد
تابدانى کو خبیر است اى عدو
مى‏دهد هر چیز را در خوردِ او
این بلا از کودنى آمد تو را
که نکردى فهم نکته و رمز‌ها
از بدى، چون دل سیاه و تیره شد
فهم کن اینجا نشاید خیره شد
ور نه خود تیرى شود آن تیرگى
در رسد در تو جزاى خیرگى

به گفته شیخ الملک: مضمون این اشعار که در این فال آمد، سخت مناسب واقعه بود، به اضافه اینکه سمت ویلهلم پادشاه آلمان، در میان قشون آلمان منصب سرهنگى بود. شب و مهمانى به آخر رسید. فرداى آن شب، در منزل حاج على قلى‏خان سردار اسعد بودم، تلفنى از رئیس دولت، صمصامالسلطنه برادر اسعد رسید که اورنگ را با یک کتاب مثنوى فورى به دربار در هیئت وزرا بفرستید. سردار اسعد فرمود: از کى تا حال نجفقلى (یعنى صمصام السلطنه) با سواد و عارف شده است که مثنوى مى‏خواند؟ در هر حال به من فرمود: کتاب مثنوى را بردار و برو. رفتم و به اتاق هیئت وزرا وارد شده نشستم. صمصامالسلطنه رئیسالوزرا بود، محتشمالسلطنه وزیر مالیه، وثوقالدوله وزیر خارجه، قوامالسلطنه وزیر داخله، ممتازالدوله وزیر عدلیه، مستشارالدوله وزیر پست و تلگراف. محتشمالسلطنه به من گفت: دیشب شما کجا بودید؟ گفتم: در منزل شما مهمان و همانجا هم خوابیدم. گفت: هرچه در منزل من دیدید و کردید بیان کنید. شرح مهمانى و شام و فال مثنوى را گفتم. وثوقالدوله گفت: کتاب مثنوى که همراه دارید جاى فال را پیدا کنید. کتاب را باز کردم هر قدر ورق زده جستوجو کردم فال آن شب قبل را نیافتم. وثوقالدوله گفت: بى‏سبب خود را خسته نکن، کتاب را اشتباه کرده‏اید؛ کتاب دیگر بوده گمان برده‏اید مثنوى بلخى است. شعراى دیگر، دواوینى دارند که اشعار آن‌ها مثل مثنوى است. قبل از آمدن شما آقاى حاج محتشمالسلطنه این مطلب را بیان کردند، مثنوى از کتابخانه سلطنتى آوردند و هر قدر لازم بود گردش کردیم و کردند، همچو اشعارى در مثنوى نبود. شما کتاب را قطعاً اشتباه کرده‏اید. من هم از جستوجو خسته شده بودم، چاى و قلیان آوردند. آقاى وثوقالدوله گفت: حال با کتاب مثنوى رومى، یک فال براى واقعه خراسان مى‌‏گیریم. تمام حاضران همه با هم نیت کردند و از مولوى خواستند که عاقبت روس‌ها را به واسطه این حرکت زشت و شنیعى که نسبت به امام رضا (ع) مرتکب شده‏اند بیان کند. قرار شد آقاى صمصامالسلطنه کتاب را باز کند. ایشان هم کتاب مثنوى را باز و براى خواندن به وثوقالدوله دادند. همان فال شب گذشته آمد که عنوانش این بود: «حمله بردن سپاه جسمانیان به جانب قلعه و دز روحانیان» الى آخر! چنان حالى به وثوقالدوله و سایرین دست داد که شرحش از عهده من خارج است و ۲۰ دقیقه سکوت کامل حکمفرما شد و اشعار را تا آخر خواندند.»

روایتی دیگر از یک گسسته از دین و روحانیت!

مخبرالسلطنه هدایت نیز با همه گسستگى از دین و روحانیت که بدان متهم است، در «گزارش ایران» اش، پس از اشاره به خواب مرحوم آقا نجفى اصفهانى و نوید حضرت ثامنالحجج (ع) به آن مرحوم در خواب، تأیید مى‏کند که در انقراض و قتل عام بى‏سابقه و غیرمنتظره خاندان سلطنتى رومانف، باید حتماً یک نظر و توجه غیبى در کار بوده باشد. وی مى‏‌نویسد:
«در حقیقت آنچه بر خانواده امپراتور روس گذشت، بر جریان عادى حمل نمى‏توان کرد؛ امپراتور روس را با زن و فرزند به سیبرى بردند و همه را در حضور هم کشتند. در تاریخ قرینه ندارد.»
ماجراى تفأل به مثنوى و آمدن اشعار مزبور (حمله بردند اسپه جسمانیان…)، ماجرایى حقاً عجیب است و عجیبتر آن است که پس از اهانت روس‌ها به بارگاه مطهر رضوى (ع) توسط افراد مختلف و در مکانهاى مختلف، بار‌ها تکرار شده است! مرحوم آقا نجفى قوچانى که هنگام گلوله باران بارگاه رضوى (ع) در نجف مى‏زیسته، ضمن اشاره به ناراحتى شدید مردم نجف از آن فاجعه مى‏‌نویسد:

«مجالس تعزیه و روضه‏خوانى برپا شد. ضمناً دعاى فرج زیاد مى‏شد، بلکه گاهى که حوصله تنگ مى‏شد، چون و چرایى با حضرت حجّت مى‏نمودیم که تا کى صبر و حوصله؟! به یکى از دوستان گفتم: من گمان ندارم حضرت حجت در این قضیه صبر کند و خودش هم مى‏داند که شیعه کارى از دستش نمى‏آید. گفت: بیا برویم نزد آقا شیخ اسماعیل محلاتى که از مجتهدین منزوى است، بلکه عقده دلمان بگشاید. رفتم. ایشان هم خیلى اظهار همدردى نمودند و این مصیبت را بزرگ مى‏شمردند. گفتیم ممکن است این عقده از دل ما بیرون رود و انتقام [ما از روسها]کشیده شود؟ گفت:البته امکان ذاتى دارد، لکن نظر به اسباب عادى ممکن نیست، چون هیچ دولتى امروزه در روى کره مقاومت با روس ندارد، بلکه تمام دول هم اگر متحد شوند باز اشکال دارد. چه اگر به نقشه نظر کنى ممالک دیگر نسبت به مملکت روس، ساخلو [پادگان]هاى سرحدّى یک مملکت محسوب هستند! سعه مملکت روس از شرق تا غرب به حدى است که آفتاب [ در قلمرو آن غروب نمى‏کند]و بالجمله در قوّت و شوکت و قشون نیز سرآمد دول است. خیلى اشکال دارد به این زودی‌ها این عقده از دل‌ها بیرون رود و باید دعا کرد. بعد از آن دست برد کتاب مثنوى را از طاقچه برداشت مشغول به صلوات و سوره حمدى شد که بگشاید و تفألى به اشعار او در این قضیه بزند… مثنوى را گشود و تبسم نمود و اظهار تعجب و این اشعار قرائت شد از جلد چهارم، صفحه ۳۸۸، چاپ علاءالدوله:

حمله بردند اسپه جسمانیان
جانب قلعه و دز روحانیان
تا فرو گیرند بر دربند غیب
تاکسى ناید از آنسو پاک جیب»

سپس مى‌‏افزاید: «بعد از این اشعار بسیار خوشحال شدیم، کأنّه وحى آسمانى بود که بر ما نزول نمود و یقین نمودیم که روس‌ها به همین نزدیکی‌ها مضمحل خواهند شد توسط سرهنگى و آن سرهنگ را به هیچ یک از دول نتوانستیم ـ. ولو به طور ظنّ ـ. تطبیق کنیم مگر حضرت حجت یا کسى که از طرف الله‏ باشد و از آنجا برخاستیم و منتظر بودیم که تا کدام سرهنگ و از کدام نقطه به تأیید اسلام و [خنکى]قلوب مؤمنین و بر اضمحلال دولت [ تزارى]کمر بندد و بلکه عالم را از این خرس شمالى آسوده سازد.» آنگاه چند صفحه بعد از ترور ولیعهد اتریش در صربستان و شروع جنگ جهانى اول خبر مى‏دهد.

فروپاشى امپراتورى تزارى، خفت ژنرال‌های روس

باری، با فروپاشى امپراتورى تزارى، آن دستگاه عظیم و استعمارى از هم پاشید و ژنرالها، پالگونیک‌ها و پرنسهاى مغرور و متبختر روسى، به خفت و خوارى عجیبى افتادند و کسانى که زمانى هیچ‏چیز جلودارشان نبود، حتى به نان شب محتاج شدند!
خان ملک ساسانى، عضو عالیرتبه سفارت ایران در عثمانى در سالهاى پس از جنگ جهانى اول، شاهد «وضعیت دلخراش و رقت‏انگیز عده بسیار روسهاى مریض، خصوصاً زن‌ها، بچه‌ها و پیران مهاجرین» بوده و حتى ژنرال باراتوف فرمانده کل قشون متجاوز روسیه در ایران را دیده است که «لنگان لنگان» در حالیکه یک پایش را از دست داده بود، خود را «به استانبول رسانیده و بسیار نالان و پریشان روزگار مى‏زیست» و براى «معاش روزانه» خویش از ایرانیان گدایى مى‌کرد!

مسیو سازانوف، وزیر خارجه متکبر روس تزارى نیز که به فرانسه پناهنده شده بود، وضع بهترى از باراتوف نداشت. رحیم‏زاده صفوى، از روزنامه‏نگاران عصر احمدشاه که به پاریس رفته بود، سازانوف را دیده و حال زار وى را باز گفته است: «سازانوف! که وزیر خارجه روسیه تزارى بود و آن همه توهین و تحقیر و تهدید در نطقهایش حواله ایران میداد باقیافه موقّر، اما بسیار افسرده، در لباس مشکى مندرس که دوخت آن نیز قدیمى بود، به ما رسید. از او پرسیدم: آیا در پاریس خوب مى‏گذرانید و راحت هستید؟ سازانوف گفت: مگر شما حالت سایر مهاجرین روس را ندیده‏اید؟ سایر پرنس‌ها و شاهزادگان در هر حالى هستند، من هم چنانم، اما البته قدرى سخت‏تر!» سپس «با تبسمى تلخ و آهسته گفت: ما روس‌ها به جوانمردى، غریبنوازى و سخاوت ایرانیان اعتماد داریم و در این موقع که مهاجرین روسیه در پاریس، خصوصاً خود من خیلى در سختى هستیم» آمده‏ام که از فتوت اعلیحضرت [احمد]شاه استمداد نمایم!

مسیو سازانوف، وزیر خارجه پیشین روسیه در ادامه گفتوگو با رحیم‏زاده، روزنامه‏نگار ایرانى، دست روى نقطه بسیار حساسى مى‏گذارد و به سرّ تاریخى مهم و اساسى در باب کشور ایران اعتراف مى‏کند که موضوع اصلى بحث ماست: «ایران، صاحب دارد و هرکس که در مقام نابودى و زوال آن برآید دستى غیبى وى را با صلابت تمام به خاک سیاه مى‌‏نشاند!»

* «ایران صاحب دارد» تیتری است که خود مرحوم منذر برای مقاله خویش انتخاب کرده و ما نیز از همان استفاده میکنیم.
منبع:روزنامه جوان

نظرات[۰] | دسته: آشنايي بيشتر با دين مبين اسلام | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آخرین نوشته ها

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 774
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 31
بازدید دیروز : 192
بازدید این هفته : 1381
بازدید این ماه : 6360
بازدید کل : 128592
نظرات تایید شده : 68 دیدگاه

No Image No Image