No Image
خوش آمديد!
مناظره ی علم و ثروت پيوند ثابت

گذر کردم به روزی از سرایی
شنیدم زان سرا آید صدایی
بدیدم زان سرای با مروت
به جد بحث است بین علم و ثروت
بگفت ثروت که ازمن بهترین کیست ؟
گشاینده به از من سرترین کیست؟
مرا داری نه فکری کن نه کاری
چو من هستم به کس حاجت نداری
به نازو عشوه ی موجوددر من
دگر حاجت نمی باشد به این تن
بگفتا علم مانند بزرگان
بگویم جمله ای اینک تواین دان
به نازونعمتت هرگز دراین سان
ننازد هیچکس در جمع یاران
منم ثابت قدم درفکر خوبان
نیم مانند تو در وهم کوران
علی گوید منم بر درد درمان
منم برقلب هرنسلی فروزان
من عالم را نمایم جاودانه
تورا یکجا برد دزدی شبانه
نگه دارم همیشه صاحبم را
ز تو ترسی رسد بر او ز اعدا
اگر خرجت کنند کم می شوی تو
دچار نقص و ماتم می شوی تو
ولی خرجم کنند من گردم افزون
منم از انبیا تو ارث قارون
به نقلم میتوان ازسیم زرکرد
زپیچ مشکلات آسان گذر کرد
بگفتا ثروت ازروی لجاجت!
منم قادر برآرم هرچه حاجت
که گفته هرکه عالم بوده و هست
سراسر نیز عقل کل همی هست؟
بیا و فکر فردایی دگر کن
کمال افزون ز زر خود مفتخر کن
کمال اکنون بود با پول و پارتی
تو باعلم فراوانت چه ساختی؟
بیا بگذر ز مجهولات بی حد
تو حال خوب مردم را نکن بد
شکوه من چنان ورد زبان است
دراین بادی گرم خواهی عیان است
چو من باشم بدان مسرور گردند
بخندند و زماتم دور گردند
منم مرهم به هر زخمی مداوا
که شهزاذه برد بر من تمنا
پسرحاجی خورد من را فرادا
وزیر از من برد نامی مبرا
فقیر و فقرا از من دورند
چو گلهایی روان در فکر نورند
خلایق در پی ام همچون حریصان 
بیا کام مرا تلخم نگردان
بکش راهت برو از این شبستان
منم چون شمع در مجلس فروزان
برو بگذار من باشم چو کیهان
نمک را خورده ای نشکن نمکدان
بگفت علم ای جوان خام نادان
بیا و اندکی حق محوری دان
شکوه تو اگر ورد زبان است
که این بادی سراسر بابدان است
بیاحق محوری دان و ولیکن
بکش کاری ازاین بازو وزین تن
که این تن پروری و تن سرشتی
نباشد علتی راجز به زشتی
مرا راهی به جز رفتن نمی بود
رهی جز اندرون گشتن نمی بود
درون گشتم بدان سررای بی سر 
بکوبیدم از آن مجلس چنان در –
مجالس جملگی خاموش گشتند
رهیدندو نهان چون موش گشتند
بگفتم بارالها یاوه تاکی ؟
کلام پوچ شاهان واره تاکی؟
کسی بود و کسی بهتر همی هست
کزاین بادی براین مشکل برد دست
وگرنه حرف توخالی زیاد است
کلام پوچ و شاهانه چو باد است
بگفتم گر توانید ره بسازید
برای خلق یک همره بسازید
تورم را به کمیت رسانید
خلایق را به امنیت رسانید
هر آنکس کین معادللات سر کرد
تواند زین سرا آسان گذر کرد
بگفت ثروت مرا عفوم نمایید
مرا زین ماجرا ردم نمایید
من ارگفتم که من نازم گران است
بهارم بی حضور توخزان است
وگرگفتم که من چونم چنان است
نیازم چون تویی عقل نهان است
بگفت علما بیا رحمی به ماکن
گره را زین معادلات واکن
بگفتا علم ای جانا نگارا
بیا قدری بکن با ما مدارا
که فردا بی تو چون ظلمت پلید است
حضور تو به هر قفلی کلید است
که دانش بی تو چون آبی سراب است
تو مهرت پای گل چون آفتاب است
برفتم زان سرا بیرون چو ماهی
ز درد سر چو میجستم پناهی
وزان مجلس چنون آزاد گشتم
که زیرو بم ز هر بنیاد گشتم ….

سیما سیمیار

نظرات[۰] | دسته: اشعار سرکار خانم سیما سیمیار | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار سایت

افراد آنلاین : 1
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 754
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 156
بازدید دیروز : 401
بازدید این هفته : 2406
بازدید این ماه : 6397
بازدید کل : 58649
نظرات تایید شده : 53 دیدگاه

No Image No Image