No Image
خوش آمديد!
امتحان! پيوند ثابت

بشنو ز من از فرصت شیرین ایزد

که داده در هر دوره ای، بر آدم بَد

آیا شنیدی قصه ی حر ریاحی

در کربلا آمد به همراه سپاهی

ره بست بر اربابِ ما آن بی سعادت

مأمور ظالم بود، مُجری شقاوت

گفتا که یا کوفه بیا نزد امیرم

یا راه بر یاران و اطفالت بگیرم

القصه شد او باعث صدها جنایت

هم قتل، هم غارت، اسارت، هم خیانت

زینب اسیر جهل او شد روز عاشور

کشته حسین شد از جفای قوم مزدور

یک لحظه با خود گفت تو حُری ! چه کردی؟

با اهل بیت و با نبی اندر نبردی

با بی حیایی آب بر ارباب بستی

پیمان حرّی را تو با ایزد شکستی

گفتا ولی اکنون چه سازم؟ چاره ام چیست؟

آنکه پذیرد توبه ام غیر از حسین کیست؟

گفتا روم سوی حسین با حالتی زار

گویم غلط کردم غلط! من آمدم یار

گر چه شب آخر میان اشقیا بود

قبل از غروب روز بعد، از اتقیا بود

یک لحظه با یک نقطه از دشمن جدا شد

یک نقطه را زیر و زبر کرد با خدا شد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

ضحاک عاشور ز یاران امام بود

جرمی دگر از یاوری بر خود بیفزود

وقتی حسین بن علی (ع) گردید تنها

او هم رهایش کرد در آن دشت و صحرا

گفتا که من گفتم به تو مولای خوبم

من با تو باشم تا که باشد از تو سودم

اکنون ندارد فایده این ماندن من

باید بسازم چاره ای بر جان و بر تن

از معرکه او رو به سوی خانه اش کرد

فکر عیال و مال با کاشانه اش کرد

از درب جنت دوزخ خود را فراهم

کرد و فجور و فسق خود بنمود محکم

مَحرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مُجرم شود این نکته را گر که بدانی

بودی زمانی یک کسی که راه میزد

تا اینکه یک شب حضرت حق راه او زد

نامش فضیل بن عیاض و سارقی بود

او بنده ی بسیار زشت و فاسقی بود

یک شب ز دیوار کسی میرفت بالا

ناگه شنید یک آیه از باریتعالی

گفتا فضیلا وقت آن شد تا شود نرم

این قلب سنگینت نمایی از گنه شرم

بسیار در دوران عمرت تو زدی راه

وقتست تا راهت زنیم زین راه گمراه

وقتست تا از ذکر ما قلبت شود نرم

فکر و زبان و سینه ات از آن شود گرم

زینجا فضیل از کرده ی خود گشت نادم

تا آخر عمرش نرفت سوی جرائِم

یاد خدا گردید همراه وجودش

العفو یارب گشت ذکری از سجودش

یک آیه از قرآن سعادت را قرین کرد

این آیه او را زیر و رو، وانگه حزین کرد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

شاید شنیدی قصه ی آن تار زن را

آن کس که در یک لحظه له کردست من را

میخواست روزی او ز دنیا مقصد و کام

رفتی سراغ دخترِ عَمَّش گل اندام

گفتا ندیدم بهتر از تو من نگاری

پس آمدم بر درگه تو خواستگاری

گفتا گل اندام ای پسر داییِّ تار زن

من را اگر خواهی برو تارت تو بشکن

چون مادرش شرط گل اندام آمدش دست

با دلخوری تارش گرفت، کوبید و بشکست

وانگه  جهانگیر خان تار خویش برداشت

او فکر رفع عیب تار خود به سر داشت

او اصفهان را مقصد خود کرد حالی

او را نبود بر غیر تار خود ملالی

رفت او به درویشی رسید و گفت با او

تعمیر کار سیم تارم هست این سو

گفتا که خانا سیم تارت را رها کن

تار دلت را پیشتر از آن دوا کن

تار دلت ناکوک و سیمش بسته ای شُل

زین رو نبُردی بهره ای تو از گُل و مُل

گیرم که تو تا آخر غمرت ایا خان!

گَردی سرآمد بر تمام تارها خان!

هر چه شوی تو نیستی یک مطربی بیش

پس مطربی بگذار و این دل را بنه پیش

خان گفت درویشا برای این دل من

باشد کسی،جایی، تا دل گردد ایمن

درویش گفتا پشت سر را کن نگاهی

این حجره و این حوزه و درس الهی

گر چه ز عمر تو گذشته اربعینی

پاشو برو از عمر خود خیری ببینی

رو سوی درس و مدرسه با یاد الله

با سرعتی چون معجزه شد آیت الله

او یک نصیحت گوش کرد و جاودان شد

بر حوزه ها با یک نصیحت سایبان شد

 باشد یکی شاگرد او سید مدرس

 والا شهید و ناطق یکتا به مجلس

باشد  بزرگی از مراجع از اَفاضِل

شاگرد او آقا بروجردیِّ فاضل

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

حق با لطافت گر نظر بر اشقیا کرد

خاک در آنان ز رحمت کیمیا کرد

با خشم اگر حق یک نظر بر آشنا کرد

پا تا سرش را بی نهایت پر بلا کرد

هر لحظه انسان روی میز امتحان است

نیکی،بدی، از امتحان تا بیکران است

فرزند آدم امتحان خویش دریاب

دوری گزین از بد بسوی نیک بشتاب

 

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۲

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
تقدیم به شهید محسن حججی عزیز پيوند ثابت

باز ز شام بلا ، پیکر بی سر رسید

از سفر کربلا، عاشق دیگر رسید

باز ز میدان جنگ، بین سیاه و سپید

شاخص حق بودنِ، حیدرِ صفدر رسید

باز ز سوی عُمَر، رو به سوی خیمه گه

 پیکرِ صد پاره ی، مُثله ی اکبر رسید

باز سپاه یزید ،خوب ببین و نگر

 از طرف حرمله ، پیکر اصغر رسید

شمرِ زمان را نگر، دست به خنجر که بُرد

موقعِ سَلاّخیِّ، سینه ی دیگر رسید

گر چه یزید زمان، چهره بیاراسته

جور و جفا بیشتر، از حَدُ و باور رسید

  پیکر محسن جدا ،تا که ز رأسش فتاد

 رهبر فرزانه گفت، حجت داور رسید

 وضع تو را هر که دید، گفت صریح و عیان

یک سند محکم از، قوم ستمگر رسید

بس که  سیه جامگان، پست و سیه دل شدند

 شک منما که ستم، از سوی کافر رسید

باز ز قومِ جفا، پیشه یِ کافر شده

شد گل پاکی خزان، لاله یِ پرپر رسید

محسن بی سر عزیز، در بَرِ خرد و کلان

 تابلویی بی نظیر، از سوی داور رسید

 سِلفی عزت شدی، سِلفی ذلت برفت

اوج نگاه  تو تا، بر سر کشور رسید

ما همه مدیون تو، هر نفسی می کشیم

بار و بری تازه بر، باغ پیمبر رسید

شور حسینی «مبین»، در دل هر مؤمنی

بیشتر از پیشتر، تا گل بی سر رسید

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران                                                                                      ۱۳۹۶/۰۷/۰۵

www.mobinkarim.ir


نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
آقای خوب و مهربان پيوند ثابت

(دَم، ثانیه، دقیقه، ساعت، روز، شب، هفته،جمعه، ماه، سال، عمر

هر دَم کشم، آهی برایت از نهادم

در آرزویِ روی زیبایت ، دمادم

هر ثانیه، در فکر رویت بی شکیبم

هر لحظه، از دیدار رویت بی نصیبم

فکرِ فراقت، هر دقیقه بُرد تابم

من بیشتر، از این فراقت را نتابم

ساعت به ساعت، دوریت آتش بجان زد

افزون نموده، بر تن رنجور من دَرد

من روزها را در فراقت میشمارم

شب تا سحر در حسرت رویت، نگارم

در پشت سر من میگذارم هفته ها را

بینم به حسرت من غروب جمعه ها را

هر ماه را خط میزنم در دفتر عمر

تا که ببینم روی تو در بستر عمر

هر سال از عمرم به هجرانت گذر کرد

درد فراق تو مرا خونین جگر کرد

ما بچه بودیم و به ما گفتن، میایی

ما پیر گشتیم، حضرت آقا کجایی؟

هر جمعه را با یاد رویت شب نمودیم

هنگام مغرب، در فراقت تب نمودیم

گفتند شاید جمعه ی دیگر بیایی

جانم به لب آمد، چرا آقا نیایی؟

گویند میایی جفا را پاک سازی

بر پرچم هر کافر بی دین بتازی

آقا بیا جور و جفا از حد فزونست

دنیا ز جور ظالمان دریای خونست

آقا بیا درمانده در عالم زیادست

دلها ز جور ظالمان آقا کبابست!

بیکس فراوانست ای تنها کس ما

در آه و افغانست، از فرط بلایا

آقا ببین حال یتیمان شد دگرگون

با اضطراب و ناله با دلهای پر خون

ریزد نمک بر زخم جان ما شب و روز

پیدا نگردد مرهمی در این غم وسوز

دیگر مرام و معرفت معنا ندارد

جز طعنه کس آقا دگر آوا ندارد

دشمن که جای خود وَلیکن دوست آقا

از سرزنش هایش، فسرده جان ما را

شد مَردم چشمم سپید اندر غم تو

از زخم مَردم، قد خمید، اندر غم تو

آقا بیا که شیعه تنها گشته تنها

درگیر تیر و دشنه های تیز اعدا

آقا بیا از بیکسی ما را رها کن

آقا ز این دلواپسی ما رها کن

آقا بیا از کفر دنیا را رها کن

آقا بیا خود دردهای ما دوا کن

محسن هنوزم پشت در ، در بیقراریست

دستی به پهلو مادرش در حال زاریست

آقا بیا خون خدا در انتظارست

زینب هنوز از کربلا بس داغدارست

در جوش، خون اصغرست آقا هنوزم

صد پاره پیکر، اکبرست آقا هنوزم

اصلا” مدینه، کربلا ،چشم انتظارست

کعبه سیه پوشِ فراقت، بیقرارست

ای منتقم از خون مظلومان عالم

از انقلاب ما تا دوران آدم

عالم ز هجران تو در سوز و گدازست

اندر تمنایت نگر، دستش درازست

بودی میان ما زمانی، حضرت عشق

اکنون چرا از ما نهانی، حضرت عشق

ای حضرت باران! بیا دلها کویر است

بار دگر دلها به دنبالِ غدیر است

هستی بهار بی مثال کبریایی

بر ظلمت نوع بشر، تو روشنایی

ای آفتاب در پسِ ابر خدایی

مغبون شدیم آقا! کی پرده گشایی

آقای خوب و مهربان، برگرد برگرد

ای جانِ جانِ جانِ جان، برگرد برگرد

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران/www.mobinkarim.ir

1396/07/02 برابر با سوم محرم الحرام ۱۴۳۹

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
عشق به مولا علی (ع) پيوند ثابت

سینه به عشق تو تپیدن خوشست

ذکر تو از هر که شنیدن خوشست

گندم اگر کرد برون آدمی

نان جویی از تو جویدن خوشست

خضر اگر هست ز آب حیات

جرعه ی مهر تو مکیدن خوشست

نوح بسی گشت شود ناخدا

لنگر حب تو گزیدن خوشست

سرد اگر آتش نمرود شد

آتش عشق تو چشیدن است

دیده ی یعقوب اگر دیده ور

سرمه ی خاک تو کشیدن خوشست

یوسف اگر غمزه به جانان نمود

طاقت طاقش ز تو دیدن خوشست

یونس اگر گشت اسیر نهنگ

طعم کمند تو چشیدن خوشست

صبر خجل در بر ایوب شد

بر کف صبر تو رسیدن خوشست

داود اگر حکم کند در جهان

حکم تو را نیک گزیدن خوشست

ملک سلیمان که پر آوازه شد

با گلی از باغ تو چیدن خوشست

موسی اگر چه لقبش شد کلیم

صوت خدا از تو شنیدن خوشست

دم بدهد حضرت عیسی اگر

باز دمی از تو دمیدن خوشست

گرچه خدا همکلام گشت شبی با نبی

صوت تو معراج شنیدن خوشست

خواند اگر جبرییل درس خدا باوری

در پی علم تو دویدن خوشست

کعبه که از آمدنت منقلب

سینه به پای تو دریدن خوشست

مهر که روشن کند هر مرز و بوم

در دل خود مهر تو دیدن خوشست

ماه شب چارده از عشق تو

کال نباشد که رسیدن خوشست

ساقی کوثر که دهی جام می

ساغر ناب تو چشیدن خوشست

جاری و ساریست قنات علی

اشک تو در چاه چکیدن خوشست

سنگ ز حب تو گهر میشود

دل به هوای تو پریدن خوشست

عطر گل و نافه و مشک ختن

از سر گیسوت وزیدن خوشست

چه چه بلبل به چمن در بهار

از سر ذوق تو شنیدن خوشست

خون خدا داد پیامی چنین

خون به ره تو، چکیدن خوشست

حق خدا گشت ز تو منجلی

پیروی از تو طلبیدن خوشست

دست خدایی، تو دستم بگیر

بر کف پای تو خزیدن خوشست

باش چنان در دم آخر «مبین»

روی به پای تو کشیدن خوشست

 

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

عید غدیر ۱۳۹۶/۰۶/۱۸

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
تقدیم به پدر عزیز تر از جانم پيوند ثابت

واژه ها در وصف تو وا مانده اند

جمله ها از سطرها جا مانده اند

سطرها در وصف تو، حرفی نداشت

متنها در مدح تو، ژرفی نداشت

من وجودم را، شدم مدیون تو

تار و پودم را، شدم مدیون تو

تو ستونِ محکم امن منی

چلچراغ روشنِ صحن منی

بارشِ پر مهری از سوی خدا

ای بهار خنده های دلربا

ای دلم قرص از نگاه مهر تو

پشت من، گرم از فروغِ چهر تو

قوت من ، قدرت من ، تاج من

ایستاده در برِ تاراج من

آبرویم، انتسابم از تو شد

اعتبارم، اکتسابم از تو شد

پینه ی دستان تو، آرامشم

هیبتِ چشمان تو، آسایشم

ای جبین پر چروکت ، ماه من

شوکت تو در سلوکت، جاه من

ای سکوتت، قصه فریادها

مهر تو، سرپوش بر بیدادها

گوشه ی چشمت، غم دل را زدود

گامهایت، غصه هایم را ربود

شانه هایِ تو همه سرمایه ام

گرمیِّ دستت فزوده پایه ام

سایه ی تو خستگی از تن زدود

آفتاب رویِ تو، گرمم نمود

هر کجا، هر مشکلی آمد پدید

دست تدبیرت به فریادم رسید

هر کجا، حیران شدم از روزگار

گرمی دستت مرا آمد به کار

کوهِ غم، هر جای ،پشتم را خمید

خنده ات، روحی دگر بر من دمید

هر کجا زخمی، ز ناکس باز شد

از وجودت، مرهمش ابراز شد

حیف باشد ،دفترت خورده ورق

گشت دست وپایِ تو، هم بی رمق

ای فدایِ دستهایِ عاجزت

 تشنه ام، بر گفته هایِ مؤجزت

ای تمام هستی ام، بابای من

عشق من، سر مستی ام بابای من

ای پدر، سلطان رنج و درد و غم

خنده ات، پایان غمها و اَلم

عزتت بابا، همیشه مستدام

اعتبارت، پایدار و با دوام

سایه ات بابا، ز رویم کم مباد

قلب من، از هجر تو پر غم مباد

تا ابد تا هر زمان باشد جهان

نام تو بابا، بماند جاودان

ای خدایِ آسمانها و زمین

خواهشی دارم ز درگاهت چنین

غنچه ی لبخندِ بابا باز کن

با پدر آهنگِ هر کس، ساز کن

بی پدر هرگز نگردد کودکی

بالاخص در روزگار کوچکی

بی پدر، فرزند، در دنیا مباد

زندگی باشد ز بابا شاد شاد

ای خدا دستان بابایم بگیر

غیرِ تو، او را نباشد دستگیر

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۲/۰۶/۱۳۹۶

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: یادمان باشد پيوند ثابت

یادمان باشد شهیدان، آبرو دادند بر دنیای ما

یادمان باشد شهیدان، کرده خود در حق فنا

یادمان باشد عزیزان، مشعل در دستمان

روشن از خون جوانانی است، پاک و با وفا

یادمان باشد درازست دستمان در سفره ای

نان آنست خونبهایی، بس گران و پر بها

یادمان باشد که خاک میهنِ بهتر ز جان

گشته مدیون شهیدانِ وطن ، در هر کجا

یادمان باشد برادر، هر شهید خانه ای

زنده می باشد، دارد رزقِ خود نزد خدا

یادمان باشد که عکس لاله رویان وطن

در میان قاب دل گیریم، نه در کوچه ها

یادمان باشد ببینیم هر دمی عکس شهید

 عکس آنها با عمل، کردیم بر آنها جفا

یادمان باشد شهیدان، شاهدان محشرند

 تا چه کاری سر زند، از نیک و بد از سوی ما

یادمان باشد همین امنیتِ در زندگی

 نعمتی باشد که شکرش، را نیاورده بجا

یادمان باشد که ناموسِ وطن در هر زمان

  حفظ گردد با نثار جان، از هر ناروا

یادمان باشد نباشد هر کسی محرم، بدان

  تا کنی افشا ز فرزندان میهن رازها

یادمان باشد که بعد صاعقه، رنگین کمان

   می فریبد نفس را، تا مدتی با آن هوا

یادمان باشد اسیر نفس سرکش گشته ایم

  می کِشد ما را به هر جایی، بجز راه ولا

یادمان باشد اگر خواهی بمانی در صراط

از شهیدان ای « مبین » باید کنی شرم و حیا


وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۹۱/۰۵/۱۶

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: عید فطر و جشن رمضان می رسد پيوند ثابت

عید فطر و جشن رمضان می رسد

عید خشنودیِّ یزدان می رسد

جشن پاکی از پلیدی میشود                                                                        

عید وصل نیکنامان می رسد

اهل ایمان شاد و مسرورند همه

 روز غم، بر بی نصیبان می رسد

عید همراهانِ قرآن میشود

جشن خوبان، اهل ایمان می رسد

جشن غفران از گناهان میشود

وقت شوقِ جسم و هم جان می رسد

وقت حمد حضرت سبحان رسید

 عید شکر ما ،ز سلطان می رسد

اهل ایمان را بشارت میدهد

بر مشامم ،بوی رضوان می رسد

بر پدر، بر مادرم رحمت فرست

رحمتت هر دم به خوبان می رسد

بی نیازا این منم پر از نیاز

روزی من، پر ز احسان می رسد

شو پذیرا، عذر ما را ای رحیم

عید رمضان، جشن جبران می رسد

ای خدا پایان ماهت میشود

بر جفایم خط پایان می رسد

یارب افکارم نما، پاک از گنه

روز نو بر حال دوران می رسد

شو پذیرا ،توبه ام را ای خدا

رحمتت بر دل چو باران می رسد

کن عطا از فضل خود، یارب به ما

ورنه باز ایام خسران می رسد

یادم آید روز محشر در سرم

حسرتی بر اهل کفران می رسد

ترسم از نارست و شوقم بر بهشت

تـا نصیبم این یـا آن می رسد

دم بدم بر احمد و آلش درود

این سلام از سوی قرآن می رسد

شد« مبین» در بند دنیا هر زمان

رهزنی، کارش به سامان می رسد

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
باز نشر: یا امیرالمومنین (ع) پيوند ثابت

عالِم اسرار ربِّ العالمینی یا امیرالمومنین    

  تو ولیِّ حقیّ و اتمام دینی یا امیرالمومنین

اولین گشتی به ایمان، بعد احمد یا علی       

 مومنان را پیشتازِ بی قرینی یا امیرالمومنین

تا که نازل گشت در شأنت، علی جان هل اتی     

  دین احمد را حصینی یا امیرالمومنین

شد پیمبر تا که جانانِ خداوندِ کریم           

 روح و جان آن رسول آخرینی یا امیرالمومنین

آدم از جنت پی گندم برون گردید لیک        

 تو نگشتی سیر از، نان جوینی یا امیرالمومنین

نوح کم آورد و نفرین کرد قوم خویش را     

 تو به صبر خود، نشینی یا امیرالمومنین

تو ز ابراهیم گشتی بهتر ای شیر خدایی      

چون نیفزاید کسی، بر تو یقینی یا امیرالمومنین

بهتر از موسی عمران ،گشته ای در کار دین     

ره نیابد در دلت، هرگز غمینی یا امیرالمومنین

شد برون مریم ز بیت حق نماید وضعِ حمل    

تو درون کعبه را، بر می گزینی یا امیرالمومنین

شرح حال انبیا را دیده ام در هر کجا                       

 تو به آنان هم، امیرالمومنینی یا امیر المومنین

انبیا را تک به تک کردم تفحص دیدمی       

غیر احمد از همه، تو بهترینی یا امیرالمومنین

در زمین همتا ی احمد، کفو زهرا گشته ای     

در سما هم بر ملک، بالانشینی یا امیرالمومنین

کس نشد اندر بلاغت در جهان همتای تو      

مرشد و استاد جبریل امینی یا امیرالمومنین

ای مسلمان چنگ زن بر ریسمان کردگار        

دین حق را تو فقط ،حبل المتینی یا امیرالمومنین

قصه ی سیلی و کوچه، آتشی بر درب خانه      

از غم اینها هماره ، تو حزینی یا امیرالمومنین

داغ زهرا ،آتشی بر جان عالم چون فکند    

روی خوش بعدش نبینی یا امیرالمومنین

لاله های سرخ باغت را، بدیدم در جهان           

بس فلک کرده زباغت، لاله چینی یا امیرالمومنین

عاشق رخسار ماهت، گشته ام مولا علی       

روح و ریحان منی، جان «مبینی» یا امیرالمومنین

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران / جمعه ۱۳/۰۵/۱۳۹۱(۱۴ رمضان ۱۴۳۳)

******************************************

یکی از سؤال کنندگان، صعصعه بن صوحان بود که روایات او حتی در صحاح اهل سنت هم، آورده شده و مورد اعتماد علمای فریقین می باشد. او از امام پرسید «شما فضیلت بیشتری دارید یا حضرت آدم؟» حضرت فرمود: «خوب نیست که کسی از خودش تعریف نماید»  لکن از این جهت که خداوند فرموده است: «نعمت های خدادادی به خود را نقل کنید: (وَأَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)  باید بگویم: «من از حضرت آدم افضل ام». صعصعه دلیل این برتری را جویا شد و خلاصه پاسخ امام علی(علیه السلام) چنین است: «برای آدم همه جور وسایل راحتی و آسایش و نعمات در بهشت فراهم بود و فقط خداوند او را از خوردن گندم منع نمود. با وجود این ممنوعیت، آدم از گندم خورد و از بهشت رانده شد. در حالی که من از خوردن گندم منع نشده ام، و چون دنیا را قابل توجه نمی بینم به میل و اراده خود، هرگز نان گندم نخورده ام». منظور حضرت آن است که کرامت و فضیلت افراد نزد خداوند به زهد، ورع و تقوای آن ها است. هر کسی از دنیا اعراض بیشتری داشته باشد، یقیناً نزد خدا مقرب تر است. کمال زهد و تقوی هم، اجتناب از حلال ممنوع نشده است که ایشان این کار را انجام داده اند.

سپس صعصعه پرسید «شما افضل اید یا نوح شیخ الانبیاء؟» حضرت پاسخ داد: «من از نوح افضل ام» و علت این برتری بر نوح را چنین فرمود: «نوح(علیه السلام) قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن ها او را اطاعت نکردند و به آن بزرگوار آزار و اذیت بسیاری رساندند. سپس نوح پیغمبر، آنان را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! احدی از کافرین را بر روی زمین باقی نگذار. اکنون با وجود این که بعد از وفات خاتم الانبیا، صدمات و آزار فراوانی از این امت به من رسیده است، هرگز آنان را نفرین نکرده و کاملاً صبر پیشه کردم».
ایشان صبر خود را در خطبه شقشقیه چنین توصیف می کند: «در حالی صبر نمودم که در چشمم خار و در گلویم استخوانی بود.» منظور امام این است که هر کس که بر بلاها و سختی ها بیشتر صبر داشته باشد مقرب تر است.
آنگاه صعصعه پرسید: «شما افضل هستید یا ابراهیم(علیه السلام)؟» ایشان پاسخ داد: «من از ابراهیم افضل می باشم» و دلیلش را در قرآن، از زبان ابراهیم(علیه السلام) چنین می فرماید: (رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی)؛ پروردگارا چگونگی زنده کردن مردگان را به من نشان ده. خداوند فرمود: آیا باور نداری؟ پاسخ داد: چرا باور دارم، اما می خواهم با مشاهده آن دلم آرام گیرد». اما من گفتم: «اگر کشف حجاب گردد و پرده ها بالا رود، یقین من زیادتر نخواهد شد». منظور امام آن است که علو درجه هر کس، درجه یقین او می باشد که واجد مقام حق الیقین گردد.
در ادامه پرسشِ صعصعه، امام خود را از موسی(علیه السلام) نیز افضل و برتر خواند و دلیل آن را چنین فرمود: «وقتی که خداوند او را ماموریت داد تا به دعوت فرعون به مصر رود، مطابق قرآن مجید، ایشان عرض کرد: (رَبِّ إِنِّی قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ یَقْتُلُونِ وَأَخِی هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی إِنِّی أَخافُ أَنْ یُکَذِّبُونِ)؛ «خداوندا من از آنان یک نفر را کشته ام و می ترسم که آنان مرا به قتل برسانند. برادرم هارون را که زبان فصیح تر و گویاتری از من دارد، با من همراه گردان تا یاور و شریک من در امر رسالت باشد، و مرا تصدیق نماید؛ زیرا می ترسم آن ها رسالتم را تکذیب نمایند».[۶]  اما موقعی که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) به من مأموریت داد تا به مکه معظمه روم، و آیات اول سوره برائت را در بالای بام کعبه بر کفار قریش قرائت نمایم ـ با آن که در آنجا کمتر کسی را می توان یافت که یکی از خویشان و بستگانش به دست من کشته نشده باشدـ هرگز و ابداً نهراسیدم. امر پیامبر خدا را اطاعت نمودم و به تنهایی مأموریت خود را انجام داده، آیات سوره برائت را بر آنان قرائت نموده و مراجعت کردم.»
این سخن امام کنایه از توکل او به خدا است؛ چون هر کس توکلش بیشتر باشد فضیلت بیتشری دارد و موسی کلیم الله به برادرش هارون اتکا و اعتماد داشت، ولی امیرالمؤمنین(علیه السلام) به طور کامل به خدای بزرگ توکل و اعتماد نمود.
همچنین امام علی(علیه السلام) خود را برتر و افضل از عیسی مسیح دانست و دلیل آن را نیز چنین بیان کرد: به اذن و قدرت پروردگار، وقتی جبرئیل در گریبان مریم دمید، او حامله شد و زمانی که موقع وضع حملش رسید به مریم وحی شد که: «از خانه بیت المقدس بیرون آی، این خانه محل عبادت است نه محل ولادت و زایشگاه.» به همین دلیل از بیت المقدس بیرون رفت و عیسی در بیابان خشکیده ای متولد شد. اما وقتی مادر من ـ فاطمه بنت اسد ـ درد زاییدن گرفت در وسط کعبه به مستجار کعبه متوسل شد و گفت: بارالها بحق این خانه کعبه و بحق کسی که این خانه را بنا نهاده است، درد زایمان را بر من سهل و آسان گردان. در همان وقت دیوار کعبه شکافته شد و مادرم فاطمه با ندای غیبی به داخل خانه راه یافت، من در همان خانه کعبه متولد شدم.
بنابراین چون مکه معظمه بر بیت المقدس برتری دارد و مریم از زادن عیسی در بیت المقدس ـ مکانی پائین تر از مکه ـ نهی شد؛ ولی مادر علی(علیه السلام)، برای زادن او به درون کعبه ـ مکانی برتر از بیت المقدس ـ دعوت شد، بدین جهت روح، نفس و بدن او از عیسی پاکیزه تر است.

بالاخره کسانی چون ابن ابی الحدید، امام حنبل، امام فخر رازی، شیخ سلیمان بلخی حنفی و بسیاری دیگر، حدیث زیر را از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) نقل نموده اند که فرمود: «هر کس می خواهد به علم آدم نظر کند، به علم علی توجه کند. هر کس می خواهد حقیقت تقوای نوح و حکمت او را ببیند و نیز حلم و خلت ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی را ببیند پس به سوی علی بن ابی طالب(علیه السلام) نظر کند». بالاخره میرسید علی همدانی شافعی در پایان این حدیث می افزاید: «نود خصلت از خصلت های انبیا در حضرت علی(علیه السلام) جمع می باشد که در کس دیگر نمی باشد».  البته تشبیه نمودن علی(علیه السلام) به آدم از بعد علم، بدان جهت است که خداوند در قرآن مجید می فرماید: (وعَلَّمَ آدَمَ الأسْماء کُلَّها)؛ «خداوند همه اسماء را به آدم آموخت» و تشبیه نمودن حلم علی(علیه السلام)به حلم ابراهیم از آن جهت است که خداوند در سوره توبه فرمود: (إنَّ إبْراهِیمَ لأوَّاهٌ حَلیمٌ)؛ به درستی که ابراهیم بردبار و حلیم بود». .
بنابراین چنانچه کسی در ویژگی بارز هر یک از انبیا با آن نبی مساوی شد می توان نتیجه گرفت که تمام ویژگی های همه انبیا را دارد و لذا برتری او بر آن ها اثبات می گردد.
بلخی حنفی و گنجی شافعی در کفایة الطالب از امام احمد حنبل نقل نموده اند: فضائلی که برای علی ابن ابی طالب(علیه السلام) آمده برای هیچ یک از صحابه نیامده است..

الغدیر، ج ۱۰، ص۱۲۴ ; شبهاى پیشاور، ص۴۷۴

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
#دخترکم پيوند ثابت

#دخترکم عزیزتر از جون من         

          بهارکم ،سبزی و ریحون من

خنده ی ِتو شادی قلب بابا      

              چراغ قلب من میون شبها

دخترکم ،طراوتم ،بهارم       

                  زندگیّم ،حلاوتم ،قرارم

عزیز قلب پدری همیشه    

                   بدون تو ،زندگی بد، بد میشه

دخترکم بشین کنار بابا       

                 شنو زجان و دل تو پند مرا

بدون، عزیز من تو این زمونه   

           کم شده دخترای خوب نمونه

دخترکم خدا رو از یاد مبر            

       نام او رو اول هر کار ببر

دخترکم نشه از او جدا شی      

        هر چی بشی ، نشه تو بی خدا شی

دخترکم خدا ما رو دوس داره     

        رحمت او ز هر طرف میباره

ولی ما آدما ز او جداییم            

         روی زمین ما دنبال خداییم

یکی خداش، جیبشه و پولشه    

      دنبال اینه که جیبش پر بشه

یکی خداش، میزشه و کارشه   

       جون میده روزی اگه بی میز بشه

یکی خداش، درسشه و مشقشه  

    همیشه او دنبال این عشقشه

یکی خداش، رییسشه همیشه    

  برای اون، دولا میشه، راست میشه

یکی خداش، تعریفای مردمه         

    برای مردمه شده نمونه

یکی خداش، مسجدیّه که ساخته    

   زندگیشو یه جور دیگه باخته

یکی خداش، بدون، مثل درویشا     

    تبرزینش بوده بابا تا حالا          

دیدی بابا ،خدا فراموش شده     

         شیطونه با آدم، هم آغوش شده

درویشا هم دیگه صفا ندارن      

        آشناها هم با هم وفا ندارن

ما آدما، از همدیگه بریدیم       

           از باغ زندگی گلی نچیدیم

ما آدما، بد جوری دور از همیم      

    کنار هم، اگه که چون، شبنمیم

ما آدما، صفا رو با حراجی      

            فروخته ایم، تُو بازار کراچی

 بزرگتری، کوچیکتری، کدامه   

          بی احترامیا، دیگه مدامه

در دل ما، مِهری دیگه نمونده       

    چیزهای مصنوعی، اونو خشکونده

ما آدما، از خدا هم گذشتیم          

    خوردیم نمک، نمکدونو شکستیم

دلهای ما، آدما، از سنگ شده    

        کسی نمیگه، که دلش، تنگ شده

دخترکم، باید ز دنیا روزی        

         بگذریّ و تو چشمتو بدوزی

دخترکم، خیابونا شلوغه          

        حیا نمونده ،در حال غروبه

بیداد بی حیاییِّ زمونه         

           مثل آتیشه میکشه زبونه

جهنّمی میشه زنِ بی حیا      

          ویا اگه زنی باشه خودستا

دخترکم، فخر فروشی مکن       

     اخلاقتو پر حرص و جوشی مکن

دخترکم، راست گویی شد فراموش  

   امانتا شده بسادگی نوش

دخترکم، نمونده خویِ نیکی      

     خُلق همه، شده دیگه شلیکی

حیا نداره رونقی در اینجا       

         بی حیایی شده تموم به دنیا

آفت زیبایی بدون #غروره        

       چهره ی زیبا هم تهش تو گوره

آدمی، زیبا به زبونِ شیواست   

      بنده یِ خوب، با عفت و با حیاست

دخترکم، تو حیا رو قورت نده    

       ز بی حیایی داشته باش واهمه

دخترکم ،حسودی بد دردیه      

      بی عفتی آخر نامردیه

از گوش خود پنبه ها رو در بیار     

    برای کسبِ ادبم وقت بذار

نامحرمُ و در دل خود جا مده    

       یاد خدا رو تو دلت راه بده

 دل نده تو به دنیای مجازی      

     به تب لت و لب تاب و اسباب بازی

میون سیم کارت، نکنه که گم شی  

  زندگیتو گم میکنی یواشی

موبایل و تب لت شده نون وآبت      

   بازی رایانه ای کرده خوابت

پیامک از هر طرفت میباره     

         زندگی اما رونقی نداره

هوایِ خوب، رفته ز این دیارت  

     صفایِ جوب، رفته ز این خیالت

بلبلا هم مثل کلاغ بد صدا         

       آدما هم شدن بابا بی وفا

دخترکم، عمر خودت رو دریاب   

    برای ضایع کردنش تو نشتاب

دخترکم، نماز ستون دینه        

         سعادتت، بابا بدون تو اینه

نماز تو مجوز صراطه             

         در اول وقتِ بدون براته

دخترکم “مبین “ دعا گوی تو     

    خوب شو که او بشه ثناگوی تو

 

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۳/۱۱/۲۳

استفاده از شعر فقط با ذکر منبع (این سایت) مجاز

است لطفا امانتدار باشید.

www.mobinkarim.ir

نظرات[۱] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
تقدیم به علمدار کربلا پيوند ثابت

اما نشد …

خواستم آبی رسانم خیمه ها اما نشد

تر کنم لبهای چاک تشنه ها اما نشد

مشک خود پر کردم از آب روان

تا لبِ خندان ببینم بچه ها اما نشد

دست خود دادم که تا مشکِ پر آب

را رسانم در برِ تو یا اخا اما نشد

چشم خود دادم نبینم چشم گریانِ حرم

تا نبینم اصغرت در گریه ها اما نشد

شد قلم دستان من تا که کنم بر عهد خود

با سکینه دخترت آقا وفا اما نشد

داده ام چشم و سر و دستم قلم

خواستم تا که علم دارم بپا اما نشد

ای «مبین»گفتی تو شعرت بر حسین

خواستی حق را نمایی تو ادا اما نشد

نصرالدین کریمی (مبین)  از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
صفحه 3 از 1412345...10...قبلی »

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آخرین نوشته ها

آمار سایت

افراد آنلاین : 7
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 776
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 124
بازدید دیروز : 186
بازدید این هفته : 1171
بازدید این ماه : 4948
بازدید کل : 155806
نظرات تایید شده : 74 دیدگاه

No Image No Image