No Image
خوش آمديد!
زلزله پيوند ثابت

چرخ گردون، اگر اینبار ،کمی بَد چرخید
از بَدش، قلب زمین، درد گرفت و لرزید
لرزه افتاد به دشت و به زمین و صحرا
بیستون، تاب نیاورد و از این غم پاشید
همچو آن تیشه، که فرهاد بکوهش میزد
ناله هایِ دل شیرین، در عالم پیچید
غم جانسوزِ تو عالم همه را بر هم زد
چاک زد، سینه وطن، پیرهن خود بدرید
بسته راه نفسم، کوهِ غمِ سنگینت
ز غمت، سنگ بلرزید و شکست و نالید
هر کسی هر چه توانست، برایت آورد
هر چه جان داشت، برای کمک تو کوشید
غیرت مردم، ما باز نگر جوش آمد
ملت از، همت خود، باز به عالم بالید
اندکی غور نما ،خالق یکتا را بین
قدرتش چیره، بیایید ،که عبرت گیرید
کسری از ثانیه، لرزاند بسی کشور را
گوشه ای ، از اثرِ کن فیکونش دیدید
وای از زلزله ی محشر عظمای «مبین»
توشه یا پوشه ای هم، بهر خدا بردارید
وای آنروز زمین، لب به سخن بگشاید
برمَلا، جعبه سیاهت، چه حالی دارید
فاش اخبار زمین در بر انسان گردد
غیر رسوایی و حسرت، چها بر چینید

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مهر جهانتاب پيوند ثابت

ای مهر جهانتابم، رخساره هویدا کن
با مهر نگاه خود، در جانِ جهان جا کن
تو خسرو خوبانی، من بر درِ درگاهت
رحمی بنما ای شه، این در، به رویم وا کن
با زخم زبان دارد ، صد طعنه به ما دشمن
تو پرده ز رخ بردار،از عقده رها، ما کن
این زخم دلم ای دوست، هر روز بتر گردد
تو مرهم وصلت نِه، این زخم مداوا کن
این چشم سیه خونست،چون در غم هجرانت
با نور رخ ماهت ، این دیده تو بینا کن
هر کس بزند سازی ، با فکرت ما بازی
ساز خوش خود را زن، سازان همه یکتا کن
افتاده نگون بختی، هر گوشه ز بدبختی
ای آیه ی خوشبختی، قفل دل ما وا کن
هر کس به نوید آید، با رنگ و کلید آید
باز آی و رها ما را، از جمله ی اینها کن
یارب مددی فرما، از رحمت خود بر ما
جانم ز شراب وصل، وَجد آور و شیدا کن
برخیز و« مبین» چشمت، بر پای نگارت نِه
گفتا که بنه پایت، این مرده تو احیا کن

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۹۶/۰۹/۱۳

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
اربعین پيوند ثابت

میزبانِ مهربانی،میهِمان، آمد برایت

چون نگین در بر بگیرد، میهمانت، کربلایت

هر عمودی که رسیدم، از نجف تا کربلا

رنجِ زینب را بدیدم، که چگونه دید پایت

هر عمودی یاد کردم درد و رنجی از اسیران

از طناب و از غل و زنجیر، پای طفلهایت

از سر از تن جدا، گردیده ی یاران تو

روبرویِ دیدگانِ کودکانِ مبتلایت

یاد امضاهای کوفی، پایِ دعوتنامه ها

پس چرا با میهمان، کردند اینگونه جنایت

یا عموجان! العطش، آید در این ره باز گوشم

ساقیِ عطشان، رسان آبی، بهرِ، تشنه هایت

رفت سقایی، که آبی، آوَرَد، هرگز نیامد

دیده کس سقا، بمانَد، تشنه، تا این نهایت

با قدمهایی که هر کس، در رهت، برداشت، گفتا:

هم پدر،هم مادرم، فرزند، هم، جانم فدایت

این سرم گرمست در ره، با غم و داغ جدایی

داغ میگردد به حدی، که دهم سر را برایت

گر دهم سر هم ، روانم، از غم تو بیقرارست

تا ابد کوفی، خیانت، حک شده اندر سرایت

گر بریزد غم ز هر سو، بر سرم، ماتم بگیرم

میبرد از سینه ی من، آن ضریح دلگشایت

تا چکید خون گلویت، روی خاک  کربلا

روشن از خون تو شد، صدها چراغی بر هدایت

کن«مبینا» تو نصیبم، اربعین با پای پویم

سالیان با دوستان ، من، هم، نجف تا کربلایت

 # نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
گندم پيوند ثابت

بکار ای کشاورز، گندم زمین

مبادا شوی تو، ز کشتت غمین

به تدبیر و امیدِ ما دل ببند

به زحمت بریزان عرق از جبین

بدان ما بدانیم رنجت عزیز

مکن شک به تدبیر ما، کن یقین

بکار و بدار و بچین گندمت

منم گویمت صد هزار آفرین

بگو هر چه خواهی که من بشنوم

مگو پول گندم ،چه شد هی همین

به هنگام رای گفته ام، گویمت

کنم مشکلت حل که نه ، بل دفین

دلت را تهی از امیدم مکن

بود دوره ی من یقین، بهترین

در این دولت ما ز تدبیرمان

بچین تیر، پولش ستان فرودین

اگر غصه داری از این ماجرا

برو بانک وام جدیدی گزین

مده سود آنرا به ما تا دو ماه

ندادی، ز سودش شوی خود حزین

تو خواهی که سودت شود بیشتر

مکار و مدار و مچین در زمین

زمینت فروش و سپارش به بانک

تو هم سود بانکی بگیر و بشین

چرا میکنی فکر نون همه

خیالت نباشیم فکر پسین

دهم نفت و من جای پول و دلار

کنم واردات گندمی به از این

ز هند و هلند و نپال و کویت

و یا انگلیس و فِرَنس، نه، ز چین

بدهکاری پرسپولیس را نگر

غم و دین آن تیم آبی ببین

بود واجب از نون تو دین او…

زبانت درازست دیدی مبین

 

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۸/۲۱

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
چله پيوند ثابت

یک چله گذشت از غمِ داغِ تو برادر

دیدی چه گذشت از غمِ تو بر دلِ خواهر

یک زینب و کوهِ غم و هجران و مصیبت

یک چله بلا بود،بلا بود، بلا بود، سراسر

 

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

 

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
رشوه! پيوند ثابت

پاسِبانی! پاسِبانی می نمود

ظاهرا غمها ز مردم می زدود

رشوه از مردم گرفتی بی حساب

زین جفا کردی دل مردم کباب

عادت او شد دگر این رشوه ها

رشوه او را کرد از مردم جدا

کار او با رشوه شد بسیار بد

زشت گشتی حال او، از کار بد

شهره ی شهرش شدی این بینوا

بس گرفتی پولهای ناروا

بود او را دختری با یک پسر

دخترش باهوش تر از آن دگر

این دو، حال و روزِ درس و مدرسه

ورزش و دینی، علوم و هندسه

عرضه کردن بر پدر در یک زمان

نمره های امتحان کردی عیان

عرضه کردن بر پدر با خوشدلی

تا به تدبیرش کند، حل ، مشکلی

کارنامه دخترک با افتخار

داد در دست پدر با انتظار

نمره ها عالی، بس هم بی نظیر

ای پدر یک جایزه بهرم بگیر

گفت بابا، دختر تنبل چرا

نمره ات شد نوزده در این دو جا

دخترک حیران شد از فعل پدر

بود اخذ جایزه او را به سر

دخترک خوردی ز بابایش کتک

جرم او این بود، بودی بی کلک

آن پسر آمد به نزدیک پدر

نمره هایش بود زشت تر از بتر

یک نگه بابا نمودی مهربان

گفت بابا: بیشتر درسَت بخوان

شادمان رفتی سوی خواهر، پسر

از چه رنجیدی تو اکنون از پدر

دخترک با گریه گفتا: ای دَغَل

گشته ای در چشم بابا چون عسل

گفت: دختر! باش چون من تیز هوش

با زرنگی در پی کارت بکوش

فوت و فن کارها را شو بَلَد

ورنه مانی توی خانه تا ابَد

بنگر ای خواهر چگونه من پدر

خام کردم گرچه ام از تو بتر

لابلای کارنامه اسکناس

من نهادم، او مرا گفتی سپاس

هدیه ام لبخند بابا را شکفت

او مرا صد آفرین! بابا! بگفت

رشوه راه بسته ی من را گشود

رشوه کارم از سوی بابا ستود

کارِ زشتی با پلیدی نیک شد

روزگارت زین سبب تاریک شد

رشوه گیرد، داد، هم احسان تو

لقمه ای پر خون نهد، بر خوان تو

رشوه گیرد رحم، وجدان تو را

بیشتر گرداند عصیان تو را

رشوه از خود دور کن نیکو سرشت

تا شود نیکو برایت سرنوشت

 

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۸۶/۰۸/۱۰

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
به دنیا اعتباری نیست ای دوست پيوند ثابت

به دنیا اعتباری نیست ای دوست

که نوشش را گواری نیست ای دوست

اگر در بازیش بردی همیشه

مدالش افتخاری نیست ای دوست

وگر بر مسند قدرت نشینی

لباسش را وقاری نیست ای دوست

گرت گردد خزانت چون بهاران

بهارش را قراری نیست ای دوست

تو را گر دولت عالم ببخشد

به حکمش اعتباری نیست ای دوست

به مهرش دل مده حتی تو آنی

دوامش انتظاری نیست ای دوست

به نوشش لحظه ای سرمست گردی

ز نیشش احتذاری نیست ای دوست

«مبین» شیرینی دنیا زیادست

ز مرگش هم فراری نیست ای دوست

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۷

 

 

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
با یاد تو پيوند ثابت

با نام تو زیر و رو کنم دنیا را

با یاد تو در جام کنم صهبا را

با مهرِ تو ای نور فروزنده ی دل

تاریک ندیده ام، شبی شبها را

با عشقِ تو، من طور ز جا بردارم

یک لحظه به گردش آورم سینا را

همچون نفسی، که بی صدا فعالی

قیمت چه نَهم این نفس پویا را

چون ماهی سرگشته میان دریا

خشکی بنهم، چه ارزشی دریا را

هنگامه ی مستی ام ز تو بگریزم

بیچاره شوم، سر بدهم نجوا را

من پُر شوم از تو می نمایم هر دم

تسخیر نهان و همه ی پیدا را

تا نور تو تابنده بُوَد بر جانم

غم نیست ز دیجور و شب یلدا را

گر واعظ غیری، تو « مبینا» برگرد

ترسم که چه سازی تو غم فردا را

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۵

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
امتحان! پيوند ثابت

بشنو ز من از فرصت شیرین ایزد

که داده در هر دوره ای، بر آدم بَد

آیا شنیدی قصه ی حر ریاحی

در کربلا آمد به همراه سپاهی

ره بست بر اربابِ ما آن بی سعادت

مأمور ظالم بود، مُجری شقاوت

گفتا که یا کوفه بیا نزد امیرم

یا راه بر یاران و اطفالت بگیرم

القصه شد او باعث صدها جنایت

هم قتل، هم غارت، اسارت، هم خیانت

زینب اسیر جهل او شد روز عاشور

کشته حسین شد از جفای قوم مزدور

یک لحظه با خود گفت تو حُری ! چه کردی؟

با اهل بیت و با نبی اندر نبردی

با بی حیایی آب بر ارباب بستی

پیمان حرّی را تو با ایزد شکستی

گفتا ولی اکنون چه سازم؟ چاره ام چیست؟

آنکه پذیرد توبه ام غیر از حسین کیست؟

گفتا روم سوی حسین با حالتی زار

گویم غلط کردم غلط! من آمدم یار

گر چه شب آخر میان اشقیا بود

قبل از غروب روز بعد، از اتقیا بود

یک لحظه با یک نقطه از دشمن جدا شد

یک نقطه را زیر و زبر کرد با خدا شد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

ضحاک عاشور ز یاران امام بود

جرمی دگر از یاوری بر خود بیفزود

وقتی حسین بن علی (ع) گردید تنها

او هم رهایش کرد در آن دشت و صحرا

گفتا که من گفتم به تو مولای خوبم

من با تو باشم تا که باشد از تو سودم

اکنون ندارد فایده این ماندن من

باید بسازم چاره ای بر جان و بر تن

از معرکه او رو به سوی خانه اش کرد

فکر عیال و مال با کاشانه اش کرد

از درب جنت دوزخ خود را فراهم

کرد و فجور و فسق خود بنمود محکم

مَحرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مُجرم شود این نکته را گر که بدانی

بودی زمانی یک کسی که راه میزد

تا اینکه یک شب حضرت حق راه او زد

نامش فضیل بن عیاض و سارقی بود

او بنده ی بسیار زشت و فاسقی بود

یک شب ز دیوار کسی میرفت بالا

ناگه شنید یک آیه از باریتعالی

گفتا فضیلا وقت آن شد تا شود نرم

این قلب سنگینت نمایی از گنه شرم

بسیار در دوران عمرت تو زدی راه

وقتست تا راهت زنیم زین راه گمراه

وقتست تا از ذکر ما قلبت شود نرم

فکر و زبان و سینه ات از آن شود گرم

زینجا فضیل از کرده ی خود گشت نادم

تا آخر عمرش نرفت سوی جرائِم

یاد خدا گردید همراه وجودش

العفو یارب گشت ذکری از سجودش

یک آیه از قرآن سعادت را قرین کرد

این آیه او را زیر و رو، وانگه حزین کرد

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

شاید شنیدی قصه ی آن تار زن را

آن کس که در یک لحظه له کردست من را

میخواست روزی او ز دنیا مقصد و کام

رفتی سراغ دخترِ عَمَّش گل اندام

گفتا ندیدم بهتر از تو من نگاری

پس آمدم بر درگه تو خواستگاری

گفتا گل اندام ای پسر داییِّ تار زن

من را اگر خواهی برو تارت تو بشکن

چون مادرش شرط گل اندام آمدش دست

با دلخوری تارش گرفت، کوبید و بشکست

وانگه  جهانگیر خان تار خویش برداشت

او فکر رفع عیب تار خود به سر داشت

او اصفهان را مقصد خود کرد حالی

او را نبود بر غیر تار خود ملالی

رفت او به درویشی رسید و گفت با او

تعمیر کار سیم تارم هست این سو

گفتا که خانا سیم تارت را رها کن

تار دلت را پیشتر از آن دوا کن

تار دلت ناکوک و سیمش بسته ای شُل

زین رو نبُردی بهره ای تو از گُل و مُل

گیرم که تو تا آخر غمرت ایا خان!

گَردی سرآمد بر تمام تارها خان!

هر چه شوی تو نیستی یک مطربی بیش

پس مطربی بگذار و این دل را بنه پیش

خان گفت درویشا برای این دل من

باشد کسی،جایی، تا دل گردد ایمن

درویش گفتا پشت سر را کن نگاهی

این حجره و این حوزه و درس الهی

گر چه ز عمر تو گذشته اربعینی

پاشو برو از عمر خود خیری ببینی

رو سوی درس و مدرسه با یاد الله

با سرعتی چون معجزه شد آیت الله

او یک نصیحت گوش کرد و جاودان شد

بر حوزه ها با یک نصیحت سایبان شد

 باشد یکی شاگرد او سید مدرس

 والا شهید و ناطق یکتا به مجلس

باشد  بزرگی از مراجع از اَفاضِل

شاگرد او آقا بروجردیِّ فاضل

مُجرم به یک نقطه بدان ای یار جانی

مَحرم شود این نکته را گر که بدانی

حق با لطافت گر نظر بر اشقیا کرد

خاک در آنان ز رحمت کیمیا کرد

با خشم اگر حق یک نظر بر آشنا کرد

پا تا سرش را بی نهایت پر بلا کرد

هر لحظه انسان روی میز امتحان است

نیکی،بدی، از امتحان تا بیکران است

فرزند آدم امتحان خویش دریاب

دوری گزین از بد بسوی نیک بشتاب

 

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۲

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
تقدیم به شهید محسن حججی عزیز پيوند ثابت

باز ز شام بلا ، پیکر بی سر رسید

از سفر کربلا، عاشق دیگر رسید

باز ز میدان جنگ، بین سیاه و سپید

شاخص حق بودنِ، حیدرِ صفدر رسید

باز ز سوی عُمَر، رو به سوی خیمه گه

 پیکرِ صد پاره ی، مُثله ی اکبر رسید

باز سپاه یزید ،خوب ببین و نگر

 از طرف حرمله ، پیکر اصغر رسید

شمرِ زمان را نگر، دست به خنجر که بُرد

موقعِ سَلاّخیِّ، سینه ی دیگر رسید

گر چه یزید زمان، چهره بیاراسته

جور و جفا بیشتر، از حَدُ و باور رسید

  پیکر محسن جدا ،تا که ز رأسش فتاد

 رهبر فرزانه گفت، حجت داور رسید

 وضع تو را هر که دید، گفت صریح و عیان

یک سند محکم از، قوم ستمگر رسید

بس که  سیه جامگان، پست و سیه دل شدند

 شک منما که ستم، از سوی کافر رسید

باز ز قومِ جفا، پیشه یِ کافر شده

شد گل پاکی خزان، لاله یِ پرپر رسید

محسن بی سر عزیز، در بَرِ خرد و کلان

 تابلویی بی نظیر، از سوی داور رسید

 سِلفی عزت شدی، سِلفی ذلت برفت

اوج نگاه  تو تا، بر سر کشور رسید

ما همه مدیون تو، هر نفسی می کشیم

بار و بری تازه بر، باغ پیمبر رسید

شور حسینی «مبین»، در دل هر مؤمنی

بیشتر از پیشتر، تا گل بی سر رسید

نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران                                                                                      ۱۳۹۶/۰۷/۰۵

www.mobinkarim.ir


نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
صفحه 2 از 1412345...10...قبلی »

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آخرین نوشته ها

آمار سایت

افراد آنلاین : 4
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 774
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 164
بازدید دیروز : 56
بازدید این هفته : 220
بازدید این ماه : 5313
بازدید کل : 135201
نظرات تایید شده : 68 دیدگاه

No Image No Image