No Image
خوش آمديد!
آب پيوند ثابت

ای نخستین واژه ی آموختن
ضد آتش، هم عطش، هم سوختن
مایه ی آرامش و آسایشی
منشاء هر زایش و پیدایشی
سبز و خرم گشته از تو باغ ها
میبری از دشت و صحرا داغ ها
رود ها گردد روان از دامنت
میشود گسترده دریا از تنت
هر کجا پا مینهی جان میدمی
قهر تو از هرکجا آرد غمی
هر کجا هستی هوا مطلوبتر
با تو گردد بس هوا محبوبتر
منشا پیدایش هر بارشی
از تو پیدا میشود هر رویشی
ای بلند از تو طنین زندگی
از تو پاکی میرسد بر بندگی
میبری از چهره ها گرد و غبار
مینهی بر آن تو آرام و قرار
بودنت آرامشی بر جان بود
رفتنت یک درد بی پایان بود
ارزشت را کاش دانستی بشر
تا ندادی اینچنینت در هدر
هرچه گشتم در زمین و آسمان
جانشینت را ندیدم ای امان
گر خدا گیرد تو را از بندگان
میشود ویران بساط زندگان
مصرف آبت بشر اندازه کن
ورنه ویران میکنی خود را ز بُن
تو فراگیر ای بشر آداب آب
تا بمانی تا ابد شاداب آب

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
ترنم هستی پيوند ثابت

ای بهترین سپیده یِ یَلدایِ این جهان

زیباترین ترنم هستی به ملک جان

گرمای تو بَرَد ز دلم سردی و نژند

بازآ بهار عشق من ای، صاحب الزمان

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
نداری پيوند ثابت

نداری
وقتی که پول نداری، کسی کارِت نداره
بود و نبود آدم، اصلا چه فرقی داره
پول که تو جیب نباشه، دیگری نه تو خونه
اول خانم میگیره، هزار و یک بهونه
هر چی که کمبود داره، حتی نیاز نباشه
یه لیست میده، که قدِّت، به زیر اون خم بشه
پا میزاری به کوچه، هزار تا چشم مردم
میخورنِت با نگاه،حتی نمیشه شد گم
بقالی تو کوچه،جواب سلام نمیده
نیش زبونش کمه، چشم غره هم که میره
به نونوایی میرسی،یخ میزنه تو تنور
خنده ی آقا شاطر،یواش میشه ازت دور
میگی میخوای چند تا نون،میگه یکی که بسه
بگیر بدون نوبت ، برو هوا بَد پسه
بوی نداری بَد جور، پیچیده تو محله
چو بوی نون تازه، که زود میره تو کلّه
وقتی میری خیابون، تاکسی نمیزنه بوق
چیزی گیرت نمیاد ، حتی یه بطری دوغ
میخوای بری به خونَت، ولی دسات خالیه
پدر باشی میدونی،دسخالی بد حالیه
بچه میاد پشت در،میگه بابا خریدی
کیک و مداد و پاک کن، خشک نشه هیچ امیدی
بچه اگه تب کنه، فقط باید بسوزه
یکی جیب بابا رو ، باید بیاد بدوزه
باید برای دارو، جلوی داروخونه
نسختو دس بگیری، آبرویی نمونه
بچّت با کفش پاره، باید بره مدرسه
داراییِّ اون یکی، به آسمون میرسه (برج)
زنه یه کم سخت بشه،زودی میره به دادگاه
با مهریه ز چاله، میندازدت توی چاه
فامیل دست اول، میشن اول طلبکار
غریبه ها پشت هم، بهت میدن هی اخطار
با نداری بچه هم ، قبول نداره بابا
چه برسه به مردم، که حتما هستی رسوا
با پچ پچای مردم، میشی تو تیتر اخبار
بدون هیچ هزینه، میشی بِرند بازار
ته میکشه دروغا، چاخان تمومی داره
از هر طرف سویِ تو، داره بلا میباره
باید دروغ بگی هی، وگرنه کار تمومه
میری به سمت گناه، حلال، حروم کدومه
معاش اگه نباشه، معاد نداره رنگی
میندازه این نداری، به همه چی یه چنگی
نه دین میمونه دیگه، نه مذهبی برامون
باید بشه اقتصاد، برا همه بسامون
وقتی میاد نداری، نجابتُ میبره
شرم و حیا و ایمان، با همدیگه میپره
نداری و فلاکت، اگر چه دردش بَدِه
فاصله های مردم، بدتره و بی حده (فاصله طبقاتی)
بیکاری و نداری ، ننگه برای دولت
تهِش برای ملت ، میاره این دو ذلت

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
زلزله پيوند ثابت

چرخ گردون، اگر اینبار ،کمی بَد چرخید
از بَدش، قلب زمین، درد گرفت و لرزید
لرزه افتاد به دشت و به زمین و صحرا
بیستون، تاب نیاورد و از این غم پاشید
همچو آن تیشه، که فرهاد بکوهش میزد
ناله هایِ دل شیرین، در عالم پیچید
غم جانسوزِ تو عالم همه را بر هم زد
چاک زد، سینه وطن، پیرهن خود بدرید
بسته راه نفسم، کوهِ غمِ سنگینت
ز غمت، سنگ بلرزید و شکست و نالید
هر کسی هر چه توانست، برایت آورد
هر چه جان داشت، برای کمک تو کوشید
غیرت مردم، ما باز نگر جوش آمد
ملت از، همت خود، باز به عالم بالید
اندکی غور نما ،خالق یکتا را بین
قدرتش چیره، بیایید ،که عبرت گیرید
کسری از ثانیه، لرزاند بسی کشور را
گوشه ای ، از اثرِ کن فیکونش دیدید
وای از زلزله ی محشر عظمای «مبین»
توشه یا پوشه ای هم، بهر خدا بردارید
وای آنروز زمین، لب به سخن بگشاید
برمَلا، جعبه سیاهت، چه حالی دارید
فاش اخبار زمین در بر انسان گردد
غیر رسوایی و حسرت، چها بر چینید

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
مهر جهانتاب پيوند ثابت

ای مهر جهانتابم، رخساره هویدا کن
با مهر نگاه خود، در جانِ جهان جا کن
تو خسرو خوبانی، من بر درِ درگاهت
رحمی بنما ای شه، این در، به رویم وا کن
با زخم زبان دارد ، صد طعنه به ما دشمن
تو پرده ز رخ بردار،از عقده رها، ما کن
این زخم دلم ای دوست، هر روز بتر گردد
تو مرهم وصلت نِه، این زخم مداوا کن
این چشم سیه خونست،چون در غم هجرانت
با نور رخ ماهت ، این دیده تو بینا کن
هر کس بزند سازی ، با فکرت ما بازی
ساز خوش خود را زن، سازان همه یکتا کن
افتاده نگون بختی، هر گوشه ز بدبختی
ای آیه ی خوشبختی، قفل دل ما وا کن
هر کس به نوید آید، با رنگ و کلید آید
باز آی و رها ما را، از جمله ی اینها کن
یارب مددی فرما، از رحمت خود بر ما
جانم ز شراب وصل، وَجد آور و شیدا کن
برخیز و« مبین» چشمت، بر پای نگارت نِه
گفتا که بنه پایت، این مرده تو احیا کن

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۹۶/۰۹/۱۳

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
اربعین پيوند ثابت

میزبانِ مهربانی،میهِمان، آمد برایت

چون نگین در بر بگیرد، میهمانت، کربلایت

هر عمودی که رسیدم، از نجف تا کربلا

رنجِ زینب را بدیدم، که چگونه دید پایت

هر عمودی یاد کردم درد و رنجی از اسیران

از طناب و از غل و زنجیر، پای طفلهایت

از سر از تن جدا، گردیده ی یاران تو

روبرویِ دیدگانِ کودکانِ مبتلایت

یاد امضاهای کوفی، پایِ دعوتنامه ها

پس چرا با میهمان، کردند اینگونه جنایت

یا عموجان! العطش، آید در این ره باز گوشم

ساقیِ عطشان، رسان آبی، بهرِ، تشنه هایت

رفت سقایی، که آبی، آوَرَد، هرگز نیامد

دیده کس سقا، بمانَد، تشنه، تا این نهایت

با قدمهایی که هر کس، در رهت، برداشت، گفتا:

هم پدر،هم مادرم، فرزند، هم، جانم فدایت

این سرم گرمست در ره، با غم و داغ جدایی

داغ میگردد به حدی، که دهم سر را برایت

گر دهم سر هم ، روانم، از غم تو بیقرارست

تا ابد کوفی، خیانت، حک شده اندر سرایت

گر بریزد غم ز هر سو، بر سرم، ماتم بگیرم

میبرد از سینه ی من، آن ضریح دلگشایت

تا چکید خون گلویت، روی خاک  کربلا

روشن از خون تو شد، صدها چراغی بر هدایت

کن«مبینا» تو نصیبم، اربعین با پای پویم

سالیان با دوستان ، من، هم، نجف تا کربلایت

 # نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
گندم پيوند ثابت

بکار ای کشاورز، گندم زمین

مبادا شوی تو، ز کشتت غمین

به تدبیر و امیدِ ما دل ببند

به زحمت بریزان عرق از جبین

بدان ما بدانیم رنجت عزیز

مکن شک به تدبیر ما، کن یقین

بکار و بدار و بچین گندمت

منم گویمت صد هزار آفرین

بگو هر چه خواهی که من بشنوم

مگو پول گندم ،چه شد هی همین

به هنگام رای گفته ام، گویمت

کنم مشکلت حل که نه ، بل دفین

دلت را تهی از امیدم مکن

بود دوره ی من یقین، بهترین

در این دولت ما ز تدبیرمان

بچین تیر، پولش ستان فرودین

اگر غصه داری از این ماجرا

برو بانک وام جدیدی گزین

مده سود آنرا به ما تا دو ماه

ندادی، ز سودش شوی خود حزین

تو خواهی که سودت شود بیشتر

مکار و مدار و مچین در زمین

زمینت فروش و سپارش به بانک

تو هم سود بانکی بگیر و بشین

چرا میکنی فکر نون همه

خیالت نباشیم فکر پسین

دهم نفت و من جای پول و دلار

کنم واردات گندمی به از این

ز هند و هلند و نپال و کویت

و یا انگلیس و فِرَنس، نه، ز چین

بدهکاری پرسپولیس را نگر

غم و دین آن تیم آبی ببین

بود واجب از نون تو دین او…

زبانت درازست دیدی مبین

 

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۸/۲۱

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
چله پيوند ثابت

یک چله گذشت از غمِ داغِ تو برادر

دیدی چه گذشت از غمِ تو بر دلِ خواهر

یک زینب و کوهِ غم و هجران و مصیبت

یک چله بلا بود،بلا بود، بلا بود، سراسر

 

#نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران

 

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
رشوه! پيوند ثابت

پاسِبانی! پاسِبانی می نمود

ظاهرا غمها ز مردم می زدود

رشوه از مردم گرفتی بی حساب

زین جفا کردی دل مردم کباب

عادت او شد دگر این رشوه ها

رشوه او را کرد از مردم جدا

کار او با رشوه شد بسیار بد

زشت گشتی حال او، از کار بد

شهره ی شهرش شدی این بینوا

بس گرفتی پولهای ناروا

بود او را دختری با یک پسر

دخترش باهوش تر از آن دگر

این دو، حال و روزِ درس و مدرسه

ورزش و دینی، علوم و هندسه

عرضه کردن بر پدر در یک زمان

نمره های امتحان کردی عیان

عرضه کردن بر پدر با خوشدلی

تا به تدبیرش کند، حل ، مشکلی

کارنامه دخترک با افتخار

داد در دست پدر با انتظار

نمره ها عالی، بس هم بی نظیر

ای پدر یک جایزه بهرم بگیر

گفت بابا، دختر تنبل چرا

نمره ات شد نوزده در این دو جا

دخترک حیران شد از فعل پدر

بود اخذ جایزه او را به سر

دخترک خوردی ز بابایش کتک

جرم او این بود، بودی بی کلک

آن پسر آمد به نزدیک پدر

نمره هایش بود زشت تر از بتر

یک نگه بابا نمودی مهربان

گفت بابا: بیشتر درسَت بخوان

شادمان رفتی سوی خواهر، پسر

از چه رنجیدی تو اکنون از پدر

دخترک با گریه گفتا: ای دَغَل

گشته ای در چشم بابا چون عسل

گفت: دختر! باش چون من تیز هوش

با زرنگی در پی کارت بکوش

فوت و فن کارها را شو بَلَد

ورنه مانی توی خانه تا ابَد

بنگر ای خواهر چگونه من پدر

خام کردم گرچه ام از تو بتر

لابلای کارنامه اسکناس

من نهادم، او مرا گفتی سپاس

هدیه ام لبخند بابا را شکفت

او مرا صد آفرین! بابا! بگفت

رشوه راه بسته ی من را گشود

رشوه کارم از سوی بابا ستود

کارِ زشتی با پلیدی نیک شد

روزگارت زین سبب تاریک شد

رشوه گیرد، داد، هم احسان تو

لقمه ای پر خون نهد، بر خوان تو

رشوه گیرد رحم، وجدان تو را

بیشتر گرداند عصیان تو را

رشوه از خود دور کن نیکو سرشت

تا شود نیکو برایت سرنوشت

 

# نصرالدین کریمی (مبین) از زیاران
۱۳۸۶/۰۸/۱۰

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
به دنیا اعتباری نیست ای دوست پيوند ثابت

به دنیا اعتباری نیست ای دوست

که نوشش را گواری نیست ای دوست

اگر در بازیش بردی همیشه

مدالش افتخاری نیست ای دوست

وگر بر مسند قدرت نشینی

لباسش را وقاری نیست ای دوست

گرت گردد خزانت چون بهاران

بهارش را قراری نیست ای دوست

تو را گر دولت عالم ببخشد

به حکمش اعتباری نیست ای دوست

به مهرش دل مده حتی تو آنی

دوامش انتظاری نیست ای دوست

به نوشش لحظه ای سرمست گردی

ز نیشش احتذاری نیست ای دوست

«مبین» شیرینی دنیا زیادست

ز مرگش هم فراری نیست ای دوست

نصرالدین کریمی ( مبین) از زیاران

۱۳۹۶/۰۷/۲۷

 

 

نظرات[۰] | دسته: اشعار نصرالدین کریمی (مُبین) | نويسنده: mobinkarim | ادامه مطلب...

 
صفحه 1 از 1412345...10...قبلی »

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار سایت

افراد آنلاین : 1
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 750
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 148
بازدید دیروز : 126
بازدید این هفته : 638
بازدید این ماه : 2677
بازدید کل : 31963
نظرات تایید شده : 53 دیدگاه

No Image No Image