No Image
خوش آمديد!
مدهوش پيوند ثابت

گهی‌غمگین وگه شادم
گهی ازبند ازادم
گهی‌مانم‌به‌ان‌کبکی
که‌دیده‌باشدش‌بازی
ز بیم‌جان خزیده‌گنج‌دیواری
ندارد‌شور.اوازی
چنان‌بیمناک،از‌حمله
که‌اورانیست‌ارامی
گهی‌باشم‌چو‌پروانه
که‌بیرون،امدازلانه
وجودش‌لبریزازشادی
پرد‌بر.شاخک.وبامی
گهی باشم چنان‌مدهوش
ندهم برپیامی‌گوش
چنان‌ازخودم‌بیزار
بران‌نتوان‌گذاشت نامی
گهی‌سر‌گشته وحیران
گهی‌شادو‌گهی‌خندان
گهی‌افسرده‌ونالان
گهی از ماتمش‌گریان
چنان‌غرقم‌درمرداب
که‌درگیرش‌بشد‌خامی
گهی‌مانم بدان‌ببری
ندارد‌منطق‌وصبری
بدنبال‌شگار‌بچه‌اهوی
نهد هربیشه‌زار.گامی
گهی مانم‌به.چوپانی
که دارد‌گله‌ودامی
شب‌وروزش‌بود‌صحرا
بدنبالش‌سگ رامی
گهی‌مانند‌ان‌ساقی‌

که‌دارد‌ او می‌صافی
خودش‌دردی کش‌دوران
دهد‌بر‌دیگران‌گامی
ولی‌افسوس‌وصد‌افسوس
زبهر‌ما‌نماندپیمانه‌وجامی
گهی‌مانم‌بدان صیاد
که‌بهر‌رزق‌فرزندش
نمود‌ابزار‌دامش‌فرش
به‌پایان‌اید ان‌روز و
نبیند‌درکمند‌دامی
گهی‌مانندان‌پیری
که‌نیست‌دروجودش
نقطه‌روشن
نشته‌درسه‌گنج‌در
نپرسند‌زاحوالش
نه‌ فرزندو نه‌حکامی
ولی‌افسوس‌وصدافسوس
زگین‌دهر‌کشیم‌زحمت
به‌پیایان‌اید‌این‌عمرو
نباشدبهرما‌منزلت‌و هیچ مقامی
گهی‌باشم‌بدان‌لاگپشت
گشد‌بار‌وزین‌بر‌پشت
بگیرد‌پیش‌ره‌منزل‌
به‌اهسته‌وارامی
گهی‌باشم‌سگ‌گله‌
زنم‌بر‌گرد‌دام‌حلقه
زشب‌تا‌صبح‌بدارم‌پاس زهرحمله
به‌‌پایان‌نیست‌طعامی

احمد نجفی زیارانی

دسته: اشعار آقای احمد نجفی زیارانی | نويسنده: mobinkarim


ارسال نظر

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

آمار سایت

افراد آنلاین : 2
ورودی های گوگل : 0
تعداد نوشته ها : 754
تبادل لینک: 0
بازدید امروز : 20
بازدید دیروز : 413
بازدید این هفته : 1993
بازدید این ماه : 5610
بازدید کل : 76830
نظرات تایید شده : 53 دیدگاه

No Image No Image